تبليغاتX
واژه‌ی سرخ
گاهنوشت‌های پویان مقدسی

خواسته و ناخواسته اگر اهل هنر باشی، اگر دلت را به هنر ببازی، یک روز سر و کله ی هنرمندی در زندگی ات پیدا می شود که برایت بزرگ می شود، بالا می رود و اسطوره می شود. برایت جایگاهی پیدا می کند که نبضت با نبضش می زند. ابی برای من همین هنرمند بوده و هست و خواهد بود. بیش از شانزده سال است که ابی با من است، از اولین باری که صدای غریب و تکان دهنده اش را شنیدم، دیگر از من جدا نشد و نتوانستم لحظه ای از خود رهایش کنم. خوب به خاطر دارم، آن روزها وقتی صدایش به اوج می رسد، دلم می لرزید، به تکاپو می افتادم. وقتی اوج می گرفت، اوج می گرفتم، پر می زدم، قد می کشیدم.

با هنر ابی، با صدای ابی فهمیدم که هنر چیست، هنر چه می تواند باشد و چه می تواند بکند، و چگونه می تواند روح انسان را پر بدهد. صیقل بدهد. چگونه می تواند ملتی را شیفته کند. عاشق کند.

امروز 29 خرداد است، روز میلاد او. آن وقت که شناختمش در میان موهای سیاهش تنها چند تار سفید داشت، اما امروز در میان موهای سفیدش تنها چند تار سیاه. امروز قامتش اندکی خمیده شده. روی صحنه زودتر خسته می شود. افسوس که چهره اش پیرمردی پنجاه و نه ساله را به انسان نشان می دهد. اما صدایش هنوز ابی ست. صدایش هنوز فریاد بی همتای ترانه است. صدایش هنوز بوی عشق و مبارزه می دهد. بوی آزادی، بوی پرواز، بوی رفاقت. صدایش هنوز وقتی به اوج می رسد، ساز ناکوک قلب انسان را خوب کوک می کند.

در این سال ها همیشه با من بوده. در بازی های کودکی، در آشفتگی های روحی بلوغ، در شب های دل دل عشق های نوجوانی، در جوانی پر شور، در غم مرگ یک عزیز، در عروسی یک مهربان، و امروز هم در کنج دنج اتاقم، در لحظه های دلتنگی و یاس، باز هم اوست که به دادم می رسد. تنها اوست که با تمام وجودش فریاد می زند :

 

به رهایی بگو آره، بگو آره که جهان زیبا شه !

 

دوستدار شما پویان.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 1:44  توسط پویان مقدسی | 
 

دیشب که مسابقه ی ایران و سوریه شروع شد، مثل همیشه، به خاطر علاقه به فوتبال، و همین طور رشته ی تحصیلیم که تربیت بدنی هست، نشستم پای بازی و استفاده از نکات آموزنده و ناآموزنده ی اون. اما همون اول بسم الله، دیدن یه صحنه لذت فوتبال دیدنُ ازم گرفت. تیم ها که اومدن و سر جاهاشون وایسادن و داور خواست سوت شروع رو بزنه، یه کلوزآپ (تصویر بسته) از "علی دایی"، سرمربی تحصیل کرده ی فوتبالمون ( به تحصیل کرده بیشتر دقت کنید) نشون داد. علی آقا روی صندلی اول نیمکت ایران نشسته بود. موهاشُ روغن زده بود و داده بود بالا، کت و شلوار براق خوش دوختی تنش بود که پیدا بود، سیصد چهارصد هزار تومنی خرجش کرده، یا از خارج آورده. صورتش هم سه تیغه، با همون ریش و سبیل پروفسوری – اما به روز شده و آنکادر- . اما دهنش تند و تند می جنبید. اول فکر کردم آدامس ریزی تو دهنشه و برای اینکه گمش نکنه مدام تو دهنش دنبالش می دوه ! اما کمی که دقت کردم، دیدم که سرمربی محترم داره صلوات می فرسته. نه یکی، نه دوتا، همین طور رگباری و پشت هم، انگار که سوزنش گیر کرده بود. لبها می جنبید و از بینش صلوات بیرون می ریخت و محیطُ منور می کرد !! حتما شب قبل هم همه ی تیم تا صبح قرآن سر گرفته بودند و اشک می پاشاندند و التماس دعا داشتن !!!

واقعا نمی دونم این دیگه چه صیغه ایه تو این مملکت ؟! همه دوست دارن یه جوری، یه طوری خودشونُ به یه جا آویزون کنن، یه جوری همیشه التماس دعا دارن، همیشه فکر می کنی خودشون هیچی نیستن و یکی دیگس که باید باشه و کارا رو درست کنه. اگه خوشبینانه فکر کنیم که تظاهر نمی کنن، و اعتقادم دارن، خیلی گل درشت و سطحیه !

اصلا انگار مد شده مردم دیندار باشن، یا نشون بدن که هستن. سوار مینی بوس می شی، می بینی دختره یک من مواد آرایشی رو صورتش خالی کرده و موهاشُ مثله جوجه تیغی پوش داده و شست پاش که با لاک سرخ شده از جلوی کفش مدل جدیدش افتاده بیرونُ و از ابروهای اصلیش خبری نیست و تاتو کار محترم پنج سانت بالاتر واسه خانوم ابرو هشتی طراحی کرده، شلوار لوله تفنگی پوشیده و مانتوی سیاه لَخت و کمر داری که زیر پستان هاش کش کار کردن که دارایی هاش بیشتر نمایان بشه !!! اما تو دستای ظریف و کار نکرده و حساس و ناخن های لاک خورده و مانی کور شده ش یه ورق کاغذ گل من گلی لای پلاستیک هست که بالاش با خط شکسته نوشته "آیت الکرسی". اونم لب و لوچه ی مثل گیلاسش مدام می جنبه و لغات عربی از خودش پس می ده، لغاتی که مطمئنم معنیشم نمی دونه !

تو دانشگاه سر کلاس اخلاق اسلامی نشستی، استاده جلوی چهل تا دانشجو – به این کلمه قبل دقت کنید – نشسته و داره با وقاحت تمام میگه مردم دنیا – منظور غیر از ایرانی ها و پیروان راستین دین مبین  است – اندازه ی ما موفق نیستن، چون به خدا توکل نمی کنن. وقتی دقیق تر میشی می فهمی منظورش اینه که چون نذر نمی کنن، چون نخ سبز دور دستشون نمی بندن، چون چاه ظهور ندارن، از ما عقبن. و همین دانشجوهای امروزی عصر اینترنت و ماهواره و عشق بریتنی اسپیرز و مادونا هم مثل خیار نشستن و سر می جنبونن. انگار وقتی این به اصطلاح استاد داره خالی می بنده و جفنگ می گه، اونا هم ناخودآگاه دست آوردهای جهان و دانش بشر رو فراموش می کنن و غرق همین پارچه سبزه و امامزاده های ته این کوچه و سر اون محل و نذر و صلوات می شن !!!

سینما و تلویزیونمان هم که ماشاالله شده معدن این هذیان بافی های عقل شوینده و شعور پاک کننده. یک تکه نان، یک مشت لوبیا، دخیل سبز رنگ، ته مانده ی آب لیوان رئیس جمهور، ماچ کردن چفیه ی آقا، نامه نگاری با چاه و نذر یک هزار صلوات برای پیروزی تیم ملی فوتبال !!

به راستی هوای پاک رنسانس قرن شانزده به دادم برس. نه فقط به داد من، به داد این ملت ! به داد این هایی که به جای چاره جویی عقلانی و منطقی و انسانی، برای داستان پیچ در پیچ زندگی شان، برای آنکه ته داستانشان یک جوری به هم بیاید، به معجزه، به صلوات، به امامزاده، به دستمال سبز، به چاه، و به هر چیزی که می شود آویزان شد، جز خود و تفکر انسانی، آویزان می شوند، و متاسفانه همیشه هم داستانشان با پایان بندی های آبکی و آب دوغ خیاری بسته می شود !

 

به دادم برس ای عقل

دلم خیلی گرفته

نگو از غصه ی کی

نپرس از چی گرفته .... (برداشتی آزاد از ترانه ی دریغ، سروده ی زیبای اردلان سرفراز با موسیقی فرید    زلاند و اجرای گوگوش)

 

دوستدار شما پویان.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:6  توسط پویان مقدسی | 
 

از پنجره که نگاه می کردی، حیاطِ بزرگ بود و درختِ چنارِ درازِ خشکیده، که نوکش را کلاغ ها،  با پوشال و شاخه های نازک، کپه کپه برای خودشان لانه کرده بودند. حوضِ شش گوشِ پاشوره دار، با کاشی های آبی رنگِ یک در میان ریخته و شکسته، وسط حیاط پهن شده بود. حوضی که  خالی بود و فواره ای که خشک. سه در چوبی پوسیده و نیم شکسته و کم رنگ، در سه طرف، دهانشان رو به حیاط باز بود و گاهی با باد تکان کوچکی می خوردند. سیاهی از دهانه ی هر کدام بیرون می ریخت، اما زورش به آفتاب ظهر نمی رسید. سنگفرش های کف حیاط، دیگر خاک شده بودند و با نسیم می رقصیدند، جز چند تایی که هنوز سنگفرش بودند. داخل اتاق ها هم، چیزی جز غبار و تاریکی و طاقچه و شیشه های سالم و شکسته ی سرخ و سبز و آبی، و بوی غریب کهنگی و نم و ماندگی نداشت. همه جا خالی بود، مانند خودم.

از صبح در همین خالی خانه می چرخیدم. از این در می گذشتم و وارد آن یکی می شدم. از پستو به اتاق، از اتاق به بالکن، از بالکن به حیاط. از آن پنجره گوشه ای را می دیدم، و از دیگری گوشه ای دیگر. طاقچه ی خالی این اتاق و طاقچه ی ریخته آن اتاق. به دیوارها و ترک های عمیق شان دست می کشیدم. پوسیدگی و گچ های پوسته پوسته را کف دستم لمس می کردم. گنجه های تهی را که باز می کردم، انگار آب انبارهای عمیقی بودند. سیاه و سیاه و سیاه. تارهای وسیع عنکبوت ها در هر کناری، چنگ انداخته بودند به دیوار و سقف.  چندتایی را با دست از هم پاشیدم. اما زیاد بودند و صاحبان امروز خانه. پوسته ی چنار را که خشک بود و ور آمده، می کندم و در مشت خرد می کردم و داخل حوضِ خالی می انداختم. کلاغ ها را که فریاد می زدند تا خروج از آسمان خانه بدرقه می کردم. و لحظه ای بعد، دوباره به پیشوازشان می رفتم. سنگفرش های سالم را می شمردم. و دوباره از نو.

چیزی در خانه نگه ام داشته بود !

در حیاط، لب حوض نشسته بودم، و نمی دانم در کف خاک گرفته و پر از برگِ خشکِ آن چه می دیدم، که صدای باز شدن در آمد. و صدای نخراشیده ی مرد :

-         آق مهنس ! آق مهنس کجایی ؟

سرم را که برگرداندم، از دالان سیاه جلوی در گذشته بود و از پله ها پایین می آمد.

-         اینجایی آق مهنس ؟ بابا اومدی یه سر بزنی بیای ! الان دو ساعته منتظرم

فقط نگاهش کردم و دوباره به کف حوض خیره شدم. جلوتر آمد و گفت :

-         بالاخره ما چی کاره ایم ؟ بزنیم یا نه ؟

از لب حوض بلند شدم. آرام یک دور کامل دور خودم زدم و گوشه گوشه ی حیاط را نگاه کردم و رو به مرد ایستادم.

-         نمی دونم ! هر چی باشه یادگاریه ! صد سال بیشترشه !

مرد پوزخند زد و گفت :

-         آقا یادگاری دیگه چیه، ردش کن برو زندگیتُ بکن ! آدم به اون آدمیش، پیر که می شه ردش می کنن بره، این که دیگه جا خودش. دست دست نکن مهنس، کسی بخر اینجا نیس ! این یکی ام نمی دونم چه طور خر شده و اومده ؟

سرم را پایین انداختم. هیچ سنگفرشی زیر پاهایم سالم نبود. همه خرد و خاک شده بودند.  سرم را که بلند کردم، مرد انگشت کوچکش را تا نیمه در گوش چپش کرده بوده و عمیق می خاراند. چشم چپش هم بسته بود و دهانش کج. تمام تنش می لرزید. سرم را تکان دادم و با آه گفتم :

-         هیشکی راضی نبود اینجا رو بفروشیم ! می گفتن، روح همه ی فامیل اینجا زنده و آرومه !

مرد با همان دهان کج خندید و گفت :

-         پس روح موحم داره ؟ یه دقه ام وای نَستا ! از هر چی بشه در رفت، از روح نمی شه. اونم روح یه ایل آدم !

هر و هر خندید. با دو دست شلوارش را بالا کشید و گفت :

-         ببین آق مهنس، من هزار تا کار دارم، کلی ام مخ این یارو رو زدم تا راضی شده. گفتم امروز جواب آخرُ بهش می دم. بگو تکلیف مارم روشن کن ! بزنم یا نه ؟

دوباره دور خودم چرخیدم. درخت، دَرهای کهنه، شیشه های رنگی، حوض شش گوش، کلاغ های پیر، و خاطره های پوسیده را دوباره دیدم. همه کهنه بودند. نفس عمیقی کشیدم و آنچه را در خانه نگه ام داشته بود پس زدم. گفتم:

-         بزن !

 

 

پویان.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 23:22  توسط پویان مقدسی | 
 

ترانه، نبض پر تلاطم روزگار است. سرود پر شور جاری بر زبان یک ملت. ترانه ی هوشیار، فریاد در گلو خفته ی مردم رنج کشیده است. به همین بهانه ترانه می نویسم.
شهر سربی، ترانه ی اعتراض به زندگی پر غوغای شهری ست. آن هم شهری از جنسِ نه چندان خوش جنس تهران.

آسمونم تیره رنگه

مثلِ اشک هر قناری

رنگ سرب و نقشِ دوده

کو تولد و بهاری ؟

 

سر هر صبح، اول کار

یه درخت از کوچه می ره

باز یه زخم کهنه و تلخ

رو دلامون جا می گیره

 

خونه ها و کوچه باغا

گم شدن تو شهرِ آهن

این اتاقکای بی روح

شده جای امن مردن

 

یه پرنده ام نمونده

که بخونه از طبیعت

همه رفتن، همه مردن

توی شهرِ دود و وحشت

 

همه جا فریاد ماشین

توی هر کوچه و بن بست

نه سکوتی مونده اینجا

نه صدای عاشقی هست

 

نه بهار و نه زمستون !

نه شکوفه و نه رگبار !

اگه بارونم بباره

رنگ قیره، شکلِ آوار !

 

آدمام انگاری غرقن

توی این شهر دیوونه

هیچکی به هیچکی نمی گه

دوستت دارم عاشقونه

 

من می خوام برم از اینجا، هر طرف که عاشقی هست

به یه جای بی دم و دود، که گل و شقایقی هست

 

می خوام از اینجا رها شم، دلُ بسپرم به فردا

به پرنده، به ترانه، به تنِ آبیِ دریا

 

دوستدار شما پویان.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 11:50  توسط پویان مقدسی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
(عکس بالا از ناصر تقوایی است) چه زیباست، به احترام کسی که می نویسد، چه خوب و چه بد، چه با ارزش و چه بی ارزش، از استفاده ی بدون اجازه ی نوشته هایش خودداری کنیم ...

پیوندهای روزانه
رفلکسیون
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی در راه...
...هر جا می‌ری صدای رادیوش میاد
شماره‌ی 27 ماهنامه‌ی خاکستری منتشر شد
"احمد آقالو" درگذشت
شماره ی 26 ماهنامه ی خاکستری منتشر شد
فرج الله سلحشور : سينما جايى مناسب براى خانم ها نيست
و نسیم آزادی، بر گیسوان گلشیفته وزید
گفت‌وگو با ترانه عليدوستي؛ بازيگر فيلم «كنعان»
از کلارگ گیبل تا ناصر تقوایی، در کافه گل رضاییه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
مطالب گذشته
قلب من
از آن روز
خاک آشنا
ترانه علیدوستی و اسپات لایتش
تا روز آزادی
پرچمداران فردا
برای تو
پرهای بسته ی من
فریاد کن
ما می مانیم...
ترانه ی خونین
درباره ی الی...
کولی ها
در به در
پرنده های مهاجر
به من دل نبند
ما زاده ی رنجیم...
یه روزی...
خوب یادم هست...
اون ور میدون ...
آفرینش به روایت من و صادق هدایت !
مردگان دیگر فرمان نمی برند
"بزنگاه" و حکم توقیف !
قصه های ناتمام من و ناصر تقوایی
چخوف بخوانید، چخوف بی همتا !
مدرسه، یا سربازخانه ؟
شک نکن !
وقتی سانسورچی سانسور شد !
تیرکمان
خسرو شکیبایی هم رفت
نام تو
ناخدا خورشید
مردی که ...
خالی خانه
"کنعان"، دو قدم تا ماندگاری
ای شاعر ...
به داد تئاتر شهر برسید !
روشنفکری از نگاه نیما
سینمای اقتباس؛ از آرامش در حضور دیگران تا کنعان
متاسفم خانم نیکی کریمی ...
دلم برای باغچه می‌سوزد
آه، بهروز وثوقی...
آواز گنجشک‌ها و تفکری ماقبل تاریخی
مثل هر روز...
خواب مرگ
تنها صداست که می‌ماند...
ماسوله، میراثی رو به نابودی
اسب‌ها
دیالوگ نویسی
و مانیفست چو...
بارون و پنجره
۷۰ سالگی‌ات خجسته بیضایی بزرگ
با "ابی"
چرا "چای تلخ" نباید ساخته می‌شد!
ايرج جنتي عطايي نمايشنامه نويس و کارگردان
زندگی حیوانی
روشنفکری هفت‌رنگ
شبِ جمعه
هنر، آینه‌ی بی‌خش تاریخ
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی
نترسیم
ما می‌تونیم...
آقای فرهادی، تبریک
دستاي من...
نگاه نیما به ازدواج به سبک ایرانی
مرا ببین
دریا !
نوروز 88 خجسته
عشق یا قفس ؟!
وقتی همه خوابیم، چه کسی بیدار است ؟
عادت
تو بیا
پیوندها
بابک بیات
ایرج جنتی عطایی
ابی
ماهنامه خاکستری
اردلان سرفراز
فرید زلاند
Spotlight
احمد فتاحی
پیروز جعفری
مهدی عاطف راد
دینگ دانگ
امیر جمشیدی
ترانه خانه
اصغر فرهادی .... محمد
ترانه علیدوستی .... مهدی
زهرا علی اکبری
بهزاد افشاری
نیما سپنتا
مارال بنی‌آدم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM