![]() |
![]() |
|
| گاهنوشتهای پویان مقدسی |
|
جمعه صبح بیست و هشتم تیر، با خبر ناگوار درگذشت خسروی سینمای ایران، جمعه ی غمگینی شد. و عصرش دلگیرتر از همیشه. مرگ و مردن و رفتن همیشه و برای همه هست. طبیعت زندگی ست. اما مرگ هنرمندان خوب و دوست داشتنی و بزرگ، تمام منطق ها را از بین می برد. قلب انسان را فشرده می کند. انسان را به سال ها خاطرات و لحظه های خوش پرتاب می کند. آدم را به این فکر می اندازد که از فردا دیگر این هنرمند جان باخته در میدان نخواهد بود. و تنها خاطره هایش می ماند. خسروی آشفته ی "هامون"، خسروی گردنه گیر "روزی روزگاری"، خسروی مبارز "مدرس"، خسروی مهربان و خنده روی "خانه ی سبز"، خسروی عجیب و غریب "کاغذ بی خط"، خسروی دودآلود "رئیس"، خسروی دلنازک "اتوبوس شب"، و ده ها خسروی ناب دیگر، از صبح در مقابل چشمانم جان دوباره می گیرند و عمق داغی را که بر پیکر سینمای ایران و دل های مردم نشسته را هویدا می سازد. زنگ صدایش در گوشم بلند بلند می نوازد. آنونس جشنواره ی امسال ... خسرو بازیگر درخشانی بود. از جنس ناب. از جنس پاک. به هر شکلی در می آمد. همیشه و در هر نقش، چه کوتاه و چه بلند، به یاد ماندنی بازی می کرد. نقش را در ذهن مخاطب حک می کرد. خسرو هم از آن جنس های بی تکرار بود. خسرو شکیبایی ... این اواخر بر حسب اتفاق دیدمش، شکسته شده بود. پیر شده بود. اما به مرگش فکر نکرده بودم. هرگز. حالا حالا ها سینمای ایران نیازمند او بود. نیازمند حضور درخشانش. اما افسوس که هیچ وقت، هیچ چیز به میل ما پیش نمی رود. روحش شاد و راهش پر رهرو
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 16:49 توسط پویان مقدسی |
|
|
زیر زبانم است
زنده یاد منوچهر آتشی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 0:5 توسط پویان مقدسی |
|
|
در اخبار خواندم که فیلم "ناخدا خورشید"، به عنوان یکی از پنج فیلم برگزیده ی سی سال اخیر سینمای ایران انتخاب شده است. حقش بود. وقتی صحبت از "ناصر تقوایی" و فیلم های او به میان می آید، حرف برای گفتن و به خصوص تمجید بسیار است. ناخدا خورشید، یکی از درخشان ترین اقتباس های ادبی سینمای ماست، که پس از برگردان، به شدت ایرانی و بومی شده است. وقتی "داشتن و نداشتن" همینگوی را می خوانیم، و سپس "ناخدا خورشید" تقوایی را می بینیم، به خوبی و به درستی هر چه تمامتر معنای اقتباس یک نوول آمریکایی را توسط یک نویسنده و کارگردان کارکشته ی ایرانی در میابیم. فیلمی که در سال های نه چندان خوش سینمای ایران، هوا و نفسی تازه به آن دمید. فیلمی که با اقتدار، بدون داشتن المان های معروف جشنواره ای، و تنها با تکیه بر روایت و بومی سازی و تکنیک کارگردانی و بازی های درخشان بازیگرانش، جایزه ی سوم جشنواره ی "لوکارنو" را ربود و به سینماگران ایرانی نشان داد که می توان با ساخت یک اثر قوی و دور از مشخصه های صرف جشنواره ای هم به جوایز بین المللی دست یافت. ناصر تقوایی، بعد از چند سال کار و تحقیق و پیش تولید وسیع و طاقت فرسا برای مجموعه ی "کوچک جنگلی" – که اگر به دست خود او ساخته می شد، جزو مفاخر تلویزیونی ما بود -، باز هم به دلیل زیر بار زور و کارشکنی و دخالت و دسیسه نرفتن، برای اعلام اعتراض، تولید را نیمه کاره رها می کند. سپس برای به هدر نرفتن مدت ها تلاش گروه، افراد اصلی این مجموعه را از شمال کشور به جنوب می برد و "ناخدا خورشید" مقابل دوربین قرار می گیرد. این اثر هم در طول ساخت با مشکلات مشابه رو به رو می شود. رها کردن کار توسط تهیه کننده در اوج روزهای فیلم برداری، و دسیسه های دیگری که بیان آن ها برای سینما و فرهنگ یک مملکت شرم آور است، با دشواری و تلاش بسیار ساخته می شود. اما با وجود تمام این مشکلات، ناصر تقوایی ثابت می کند که فیلمسازی نخبه و کم نظیر است، زیرا محصول این کارش هم، اثری به یاد ماندنی و بی همتا در سینمای ایران می شود. تکنیک های عالی کارگردانی، تصویرها و قاب هایی عالی، بازی هایی به نهایت زیبا، فضای ساخته شده ای زنده و حقیقی، روایتی درست و بی نقص، ضرباهنگی درست، شخصیت پردازی هایی عمیق، تدوینی عالی، طراحی گریم و دکور و لباس خوب، همه و همه برخاسته از دقت و خلاقیت نویسنده و کارگردانی به نام ناصر تقوایی ست. او همیشه و در هر عرصه ای این گونه بوده است. وقتی نگاهی به کارنامه ی کاری او می اندازیم، چیزی جز بهترین ها نمی یابیم. در اوان جوانی کارش را با ادبیات آغاز می کند. تا 25 سالگی داستان می نویسد. حاصلش چند داستان کوتاه و یک مجموعه ی هشت داستانی به هم پیوسته به نام "تابستان همان سال" است. مجموعه ای که در سال 1348 منتشر می شود و تحسین همگان را بر می انگیزد. اثری که نشانگر زندگی کارگرهای اسلکه در روزهای پر تلاطم و هیاهوی مرداد 32 است. او نوشتن را با سبکی آغاز می کند که تنها "ابراهیم گلستان" تا آن زمان، به آن نزدیک شده است. نوشتاری موجز، دقیق و ساختارگرا، با دیالوگ هایی قوی و طراحی شده، همراه با توصیف هایی ظریف، و روایتی تنیده شده در فضا و حال و هوای جنوب آن سال ها، سبک منحصر به فردی ست که او در این مجموعه بر می گزیند. او یکی از پیشروان ادبیات کارگری ایران است. ادبیاتی که این روزها هیچ اثری از آن نمی یابیم. او با همین یک مجموعه ی منتشر شده، و چند داستان کوتاه دیگر، جایگاه و منزلتی در ادبیات ایران می یابد. به شکلی که تاریخ داستان نویسی ایران، بدون مجموعه ی ارزشمند او، بخشی از خود را از دست رفته می یابد. پس از این مجموعه، او با ورود به استودیو "گلستان"، وارد دنیای سینما می شود. و کار خود را با کارهای مستند و کوتاه آغاز می کند. چندین اثر گزارشی و مستند و کوتاه ماندگار و درخشان سینمای ایران حاصل ورود او به این عرصه است. فیلم کوتاه رهایی با ربودن جایزه ی اول فیلم ونیز، و یازده جایزه ی بین المللی دیگر، جزو موفق ترین آثار سینمایی ایران در جشنواره هاست. در دنیای فیلم مستند هم، او با ساخت فیلم هایی چون بادجن، نخل، مشهد قالی، اربعین، پیش و تمرین آخر از بهترین های این عرصه تا به امروز است. در سال 1348، ناصر تقوایی یکی از درخشان ترین آثار سینمایی تاریخ سینمای ایران را، بر اساس داستانی از زنده یاد "غلامحسین ساعدی" به نام "آرامش در حضور دیگران" می سازد. اولین ساخته یبلند او اثری ست تکان دهنده و غریب، که به راستی نشان دهنده ی زندگی قشر روشنفکر آن دوران ایران می باشد. فیلمی که با حضور شاعرانی چون منوچهر آتشی، محمد علی سپانلو به عنوان بازیگر، ارزش خاصی به خود گرفته است. این اثر بدون تعارف، اولین اثر روشنفکری شهری سینمای ماست. اثری که به زندگی رو به زوال خانواده ی یک سرهنگ بازنشسته می پردازد و به خوبی از پسش بر می آید. اما ناصر تقوایی از روزهای نخست مورد بی مهری سران حکومتی قدیم و جدید بوده و هست. "آرامش در حضور دیگران" چهار سال توقیف می شود و امکان اکران عمومی نمی یابد. پس از آن ناصر تقوایی دو فیلم "صادق کرده" و فیلم متفاوت "نفرین" را می سازد، که حرف های بسیاری برای گفتن داشتند، اما آن طور که باید دیده نشده اند. پس از آن نوبت به بهترین مجموعه ی تلویزیونی تاریخ تلویزیون ایران می رسد، "دایی جان ناپلئون"، که باز هم اقتباسی ارزشمند از کتاب خواندنی "ایرج پزشکزاد" است. مجموعه ای که هنوز هم یکی از پربیننده ترین و پرفروش ترین DVD های خارج و داخل ایران است. پس از انقلاب اولین پروژه ی ناصر تقوایی "کوچک جنگلی" ست. روایت تاریخی ارزشمندی که تقوایی سال ها بر روی تحقیق و نگارش آن وقت می گذارد، و ماه ها در شمال کشور، در رشت و ماسوله، در اوج حمله های صدام به ایران، با گروهی بیش از 200 نفر مشغول به کار و تمرین و دکورسازی می شود. اما بازی های مدام تلویزیون و دست اندرکاران، کارشکنی ها و دخالت در نوشته های تقوایی، این کارگردان را به نقطه ای می رساند که حتی بدون بازپس گرفتن دارایی های شخصی اش که در این مجموعه مورد استفاده قرار گرفته، و بدون گرفتن یک پلان اصلی، کار را ترک می کند. پس از کوچک جنگلی، "ناخدا خورشید" و پس از آن " ای ایران" با دشواری های بسیار ساخته می شود. پس از این دو فیلم، دوران سکوت طولانی ناصر تقوایی آغاز می شود. 12 سال سکوت اجباری، در ساختن فیلم بلند به او تحمیل می شود. 12 سالی که او فقط می نویسد. حاصل این سال ها سه فیلمنامه ی ارزشمند "چای تلخ"، "کبریت بی خطر" و "انسان کامل"، و ساخت فیلم کوتاه "کشتی یونانی"، و مستند درخشان "پیش" است. سال 1380، تقوایی با "کاغذ بی خط" به میدان فیلم بلند سینمایی بازگشتی درخشان داشت. فیلمی متفاوت، عمیق و همگام با مشکلات اجتماعی و سیاسی روز، تنها انتظاری ست که می توان از تقوایی پس از این همه سکوت داشت. فیلمی که تجربه ای سخت و دشوار و پیچیده و در عین حال جذاب برای تمام عوامل آن بود. اثر جوایزی از جشنواره ی فجر را تصاحب کرد، و ناصر تقوایی معترض، به جشن نیامد و جوایز خودش را پس فرستاد. از سال 80 تاکنون سه پروژه ی سینمایی او، با بازی های تکراری تهیه کنندگان نیمه کاره مانده اند، فیلم نامه هایی که اگر ساخته می شدند، بی شک هر یک تحولی اساسی در ژانرهای مختلف سینمای کشور به وجود می آوردند. دو بار پروژه ی "چای تلخ" ناقص ماند، و یک بار هم پروژه ی "رومی و زنگی". و تا امروز سکوت 7 ساله ی دیگری سهم اوست. آخرین ساخته ی او هم که مستندی قوی و ماندگار از تعزیه است، با عنوان "تمرین آخر"، بار دیگر دلبستگی او را به نمایش سنت ها و هنرهای اصیل این سرزمین نشان می دهد. ساخته ای که نمونه ای عالی از سینمای مستند بازسازی شده است. در این سال ها، چند نمایشگاه عکس هم از ناصر تقوایی برگزار شده که مورد استقبال بسیاری قرار گرفته است. وقتی به زندگی او در این سال ها نگاه می کنید، نوشتن و مطالعه عمیق او در عرصه ی ادبیات مدرن، کلاس های ارزشمند و تاثیرگذار او در زمینه ی فیلم نامه نویسی و داستان نویسی، و نگارش چند فیلم نامه و همچنین عکاسی را مشاهده می کنیم. محصولاتی که هیچ نشانی از به سکوت کشانده شدن را باخود ندارند. او در آستانه ی 67 سالگی، هنوز پابرجا بر روی عقاید خود، محکم و استوار و پرکار، آماده ی ساختن فیلم و یا انتشار آثار تازه اش به صورتی ست که خودش می خواهد. حتی اگر امکان ساختن این فیلم ها، و یا انتشار این نوشته ها وجود نداشته باشد، یا سال ها بعد اتفاق بیافتد. اما ناصر تقوایی هست. پویان مقدسی.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 18:55 توسط پویان مقدسی |
|
|
نگاهی به مجموعه داستان "مردی که گورش گم شد"، نوشته ی "حافظ خیاوی". شنیدم که این مجموعه جایزه ادبی برده است. شنیدم که عده ای، نگاهی بسیار مثبت به این مجموعه داشته اند و آن را تحولی در داستان کوتاه امروز ایران نامیده اند. نوشته ها را از اینجا و آنجا پیدا کردم و خواندم. دوستی نوشته بود که "ساعدیِ" به روز شده و امروزی به دنیا آمده است ! خواندم که "رئالیسم جادویی" جاری در داستان های این مجموعه بی نظیر است، خواندم که این مجموعه فضاهای تازه ای را مقابل چشم مخاطب قرار می دهد، خواندم که این مجموعه به مسائل عمیق انسانی پرداخته، و بسیاری نکات مثبت دیگر، که همه ی آن ها مخاطب را تحریک می کرد که این مجموعه ی دارای این همه خصوصیت های عالی را بخواند. کتاب را از عزیزی گرفتم و خواندم. مجموعه ای بود شامل هفت داستان :
خواندنش که به پایان رسید، سر در گم بودم. متاسفانه هیچ کدام از نکات مثبتی که این جا و آن جا در مورد مجموعه نوشته بودند را در کتاب نیافتم. کتاب تنها سرگرمی ساده ای بود برای مدتی که می خواندم. من با مجموعه داستانی رو به رو شدم که معمولی بود، از هر نظر. با تمام احترامی که برای نویسنده ی جوانش قائلم، این اثر بر خلاف گفته های دوستان مثبت گو و مثبت بین عزیز، هیچ نقطه ی تازه و نویی در داستان کوتاه و ادبیات ایران نداشت که هیچ، از بسیاری از جهات هم بوی کهنگی می داد. بد نمی دانم بخش به بخش و قدم به قدم به بیان این مسائل بپردازم. به خوبی می دانیم که داستان نویسی مدرن، بدون حضور ساختار هیچ ارزشی پیدا نمی کند. معتقدم وقتی با یک مجموعه داستان کوتاه رو به روییم، اولین چیزی که در پی اش هستیم و باید باشیم، یافتن ساختارهای گوناگون و نو و متناسب در هر داستان است. ساختارهایی که به روایت و داستان مورد نظر شکلی بدیع تر، جذابتر و خواندنی تر بدهد. متاسافانه "مردی که گورش گم شد" فاقد این مقوله ی مهم در داستان نویسی بود. نویسنده در شش داستان اول مجموعه، یکی از کلاسیک ترین و ساده ترین روش های روایت را برگزیده است، که چیزی جز خاطره گویی صرف نیست. راوی اول شخص، بدون هیچ طراحی خاصی از موقعیت یا فضا، یا نحوه وقوع اتفاقات، یا اندیشیدن شیوه ای متفاوت برای پیشبرد داستان، اتفاقاتی از گذشته و در دوره های سنی مختلف، از کودکی تا جوانی را تعریف می کند و آزادانه روایت را به هر کجا که دلش می خواهد می کشاند. با نگاهی عمیق تر به ساختارهای مورد استفاده در این داستان ها متوجه می شویم که نویسنده در شخصیت پردازی ها هم از یک روش کهنه و کاملا کلاسیک استفاده کرده که کمتر در داستان کوتاه نویسی امروز مشاهده می شود. داستان از زبان راوی روایت می شود، و با ورود هر شخصیت تازه، نویسنده روایت را رها می کند و زندگی نامه و گذشته شخصیت تازه را شرح می دهد و سپس دوباره به روایت بر می گردد. و هر بار با ورود شخصیت دیگر، این شیوه تکرار می شود. این روش شخصیت پردازی آن قدر غیر طراحی شده و نامناسب برای این داستان هاست که در بخش هایی ضربه های اساسی به روایت و ریتم آن می زند. و نقش سکته ای را بازی می کند که تمام شور و شوق خواننده برای جلو رفتن را می گیرد. جالب این جاست، گاهی این حرف زدن از گذشته ی شخصیت ها نه تنها هیچ کمکی به پیشبرد داستان نمی کند، حتی این دانش ساده در اختیار خواننده گرفته شده، هیچ استفاده ای هم برای شناخت شخصیت های داستان ها ندارد. زیرا نویسنده به همین چند جمله تعریف بسنده می کند و ما در داستان، و در رویارویی با رفتارهای این شخصیت ها، به هیچ وجه با اصل روحیات و جهان آن شخصیت آشنا نمی شویم. برای روشن تر شدن موضوع، به بخشی از داستان "آن ها چه جوری می گریند ؟" می پردازم. این داستان روایت اجرای یک روز تعزیه در شهر است، که راوی هم به عنوان یک کودک نقشی در تعزیه دارد و مشاهداتش را تعریف می کند. "... همیشه بهترین اسب را اسد سوار می شد. اسد شبیه شمر می خواند. اسد پسر بی بی زینب است. بی بی زینب چند ماه پیش سفره ی ابوالفضل باز کرده بود. بی بی زینب نذر کرده بود که اسد کارمند شود. اسد چند ماهی بود که در اداره ی جنگلبانی استخدام شده بود..." (صفحه 26) می بینیم که بی هیچ دلیلی در سه خط از داستان، نویسنده به جای تصویر کردن فیزیکی و نشان دادن درست چهره ی اسد، تنها به عنوان بازیگر نقش شمر، یا شنیدن صدای خوب او در حین تعزیه – یعنی چیزی که ما در این داستان به آن نیاز داریم - بی دلیل به بیان مسائلی پرداخته که هیچ ارتباطی با داستان ندارد و کمکی هم به آن نمی کند. ما چه بدانیم اسد جنگلبان است، یا بیکار، چه مادرش نذر کرده باشد یا نه، هیچ چیزی به دانشمان در مورد داستان یک روز اجرای تعزیه اضافه یا کم نمی کند. موضوع دیگر این است که نویسنده در بسیاری موارد به دلیل عدم طراحی درست و قوی موقعیت ها، زیادی قصد شیر فهم کردن خواننده را دارد، و همه چیز را در مورد همه کس به شکلی کاملا مستقیم و رو شرح می دهد. این نوع نوشتن هم، امروزه بسیار کمتر مورد استفاده قرار می گیرد، که نویسنده هیچ جایی برای فکر کردن، کشف و یافتن را به خواننده نمی دهد و زیاده از حد در مورد هر چیز اطلاعات می دهد. باز هم برای نمونه، در قصه ی هفتم، " مردها کی از گورستان می آیند ؟" در جایی نویسنده، پسر مومن محل را در مقابل مسجد، با زنی رو به رو می کند که مردان محل با او ارتباط هایی دارند. نویسنده برای تصویر کردن این صحنه این گونه عمل کرده است : "... نزاکت چند مغازه از مغازه ی ایوب دور شده بود، داشت می رسید جلوِ مسجد. امیر نشسته بود جلو مسجد، روی پله ها، تکیه داده بود به در و تسبیح دانه درشتش را می چرخاند. نزاکت را که دید، قرمز شد و زیر لب چیزی گفت. امیر هر روز سر نماز از خدا می خواست که شر این ام الفساد را از محله کم کند. امیر می گفت : "خیلی از مردهای مومن را همین نزاکت ملعون جهنمی کرده است. " ... " در ادبیات مدرن امروز، تنها رو به رو شدن، و عملی که در همان لحظه امیر به عنوان یک آدم مسجدی و تسبیح به دست در برابر نزاکت نشان می دهد، برای خواننده کافی ست که بفهمد بین این دو شخصیت چه می گذرد و امیر در مورد نزاکت چه فکر می کند. به عنوان مثال، همین که امیر با دیدن نزاکت، نگاهی به او کند و زیر لب غری بزند و از جایش بلند شود و داخل مسجد برود، برای خواننده و مخاطب کافیست. اما نویسنده که این صحنه را ساخته، فکر می کند باز هم باید بنویسد. و با غلو می گوید که امیر "هر روز" دعا می کند که شر نزاکت از محل کم شود. و در آخر هم یک دیالوگ پر آب و تاب از امیر را می آورد. متاسفانه از این گونه زیاده نویسی ها، در تمامی داستان ها بسیار وجود دارد. راوی به جای روایت اتفاقات به شکل دقیق و رو به جلو، تلاش می کند با زیاد حرف زدن و توضیح های مداوم در مورد شخصیت ها و روابط بین آنها، موضوع را به خواننده شیر فهم کند. مسئله ی مهم دیگر از نظر من، جغرافیای گنگ و درست نوشته نشده ی همه ی داستان هاست. به راستی خواننده تا پایان هفت داستان نمی فهمد که جغرافیای نوشته شده ی نویسنده در کجاست. عوامل شهری و روستایی در کنار هم در این محیط وجود دارد. رفتار مردم روستایی ست، اما نویسنده می گوید که داستان در شهر اتفاق می افتد. این عدم توانایی ترسیم کردن جغرافیا و پیوند زدن شخصیت ها با آن، موضوعی ست که خواننده را در همه داستان ها سر در گم می کند، و نشان می دهد که نویسنده به هیچ وجه نتوانسته در ساختن محیط و جغرافیای داستان هایش موفق باشد. نویسنده حتی در داستان "صف دراز مورچگان" هم که در جبهه می گذرد، با ترسیم فضایی کاملا غیر واقعی از میدان جنگ، باز هم در بیان جغرافیای داستانی اش عاجز مانده است. نه خط مقدمش خط مقدم است، و نه پشت جبهه اش، پشت جبهه. در ضمن شغل و وظیفه ای به نام تک تیرانداز در میدان جنگی که در آن توپ و موشک می بارد، شغلی بی معنی و من در آوردی ست. در یکی از نوشته هایی که خواندم، این عدم توانایی ترسیم درست جغرافیا، به عنوان یک امتیاز برای اثر واریز شده بود که بسیار جای تعجب دارد ! داستان هایی که در فضایی ملموس و واقعی و قابل لمس روایت می شوند، چگونه می توانند مستقل از جغرافیای وقوع داستان باشند که این قدر ضعیف به آن پرداخته شده ؟ نکته ی مثبت و قوت اثر، نثر یکدست، درست، و بسیار قابل فهم انتخاب شده برای داستان هاست. نثری که نویسنده توانسته در هر هفت داستان حفظش کند. موضوع دیگری که باید در ادامه ی بحث در مورد نثر به آن اشاره کنم، دیالوگ نویسی هاست. دیالوگ هایی که به واقع دیالوگ نیستند و ادامه همان نثر روایت کننده هستند که با قرار گرفتن در گیومه به عنوان دیالوگ شناخته می شوند. و گر نه این دیالوگ ها به هیچ وجه به زبان محاوره و شخصیت هایی که داستانشان روایت می شود نزدیک نشده اند. در بعضی داستان ها، نویسنده گاهی به زبان محاوره نزدیک شده، اما نتوانسته این زبان را حفظ کند. نمونه هایی از دیالوگ نویسی را در این جا می آورم : - "الهی چشم مشهدی زینب کور باد، که چشم زد گیلاس را پارسال، وقتی که داشت نگاه می کرد" (صفحه ی 8) - "خدا لعنت کند کریم را ! در چنین روزی ملت را به خنده می اندازد." (صفحه ی 27) - "از شما عکس می گیرم. اگر خواست گنده گوزی کند و آبرو بریزد، عکس ها را نشانش می دهیم." (صفحه ی 59) - "خدا خیرت دهد، عبدالله، ان شاالله سال بعد شبیه قاسم می خوانی. بلند شو برو خانه. شب همه با هم گریه می کنیم." و نمونه هایی که در تمام کتاب جاری ست و به وفور یافت می شود. به راستی نمی دانم این ها دیالوگ هستند یا خطابه ؟ این ها حتی دیالوگ نویسی به زبان کتابی و فخیم هم نیستند. حتی در این نوع ادبیاتی که برای دیالوگ ها انتخاب شده هم، دو گانگی شدید وجود دارد. این دو گانگی را در مثال سوم به روشنی می بینیم. تمام دو جمله به زبان رسمی و کتابی نوشته شده، اما ناگهان ترکیب محاوره ای "گنده گوزی" آن وسط خودنمایی می کند. این زبان دوگانه هم ایراد ساختاری مهم و بزرگی برای این اثر است. نویسنده هنوز با خود کنار نیامده که زبان دیالوگ نویسی اش را چگونه انتخاب کند. اگر محاوره ای ست پس محاوره ای، و اگر رسمی ست، پس جایی برای واژه های عامیانه و محاوره ای نمی ماند ! مسئله ی دیالوگ نویسی این روزها دیگر به سمت حل شدن می رود. حتی مترجم های آثار خارجی هم این روزها در متون ترجمه ای، زبان روایت را از زبان دیالوگ جدا می کنند و می کوشند که این زبان به زبان محاوره نزدیک شود. اما متاسفانه در این مجموعه همچنان دیالوگ ها به شکلی سنتی و غیر ملموس نوشته شده اند. امروز دیالوگ نویسی درست و منسجم، خود بار سنگینی بر دوش نویسنده ی داستان، یا متون نمایشی می گذارد. و این موضوع توسط بسیاری هنوز مورد توجه قرار نمی گیرد و با شخصیت های داستانشان با همان لحن و زبان عصا قورت داده به دیالوگ نویسی می پردازند. جالب است برای آن دوستی که این نویسنده را با ساعدی مقایسه کرده بود بگویم، این زنده یاد در چند اثرش نه تنها در دیالوگ ها، بلکه به شکل کامل از زبان محاوره برای روایت داستانش استفاده کرده است که عملی پیشرو و نو در ادبیات بوده و هست، استفاده از زبانی که حافظ خیاوی در این مجموعه داستان منتشر شده در زمستان 1386 ، از استفاده ی آن در دیالوگ ها هم پا پس کشیده است. اما می رسیم به مضامین داستانی. در نقدی خواندم که سه داستان اول، نگاه به دین و مذهب و سنت هاست، از دید و نظرگاه نویسنده، که روایت های ساده ای هم در کنارش جریان دارد. و چهار داستان ادامه، موضوع مرگ را دنبال می کنند. من نیز با این دید موافقم و همین نظر را دارم. قصد ندارم در این نوشته به بحث در مورد تک تک داستان ها و موضوع های انتخابی آنها بپردازم، بلکه می خواهم دید کلی خودم را در موردشان بگویم. به نظر من هیچ کدام از این داستان ها، جز داستان "آن ها چه جوری می گریند ؟" و "مردها کی از گورستان می آیند ؟" ، محلی برای تقابل شخصیت ها و درک و ارتباط برقرار کردن با آنها نبود. آثار نوشته شده صرفا خاطره نویسی هایی ست که در آن از رو در رو شدن، حرف زدن، درگیر شدن و ایجاد موقعیت های داستانی خبری نیست. از نقاط عطف داستانی، گره های داستانی، و یا اگر نگاهی مدرن داشته باشیم، تم جاری در داستان اثری نیست. و نویسنده تنها روایتی شسته رفته را تعریف می کند که خودش آخرش را می داند و تلاش هم نمی کند در شیوه ی روایت آن ها، هیچ رمز و معما و پیچ و تاب، و یا حتی کششی برای فهمیدن انتهای داستان در خواننده ایجاد کند. متاسفانه مشکل منطق داستانی هم در چند داستان وجود دارد که دوستانی برای خلاصی از آن، به مجموعه، سبک رئالیسم جادویی را اهدا کرده اند که از نظر من اصلا درست نیست. به عنوان مثال : - تیرکمان بازی که برای گورت را کم کن شنیدن از یک دختر، تنها برای اینکه داستان جلو برود سر از جنگ در می آورد و تک تیرانداز می شود و برای خودش در جبهه می چرخد و فلسفه می بافد و روزی یک نفر را می کشد (صف دراز مورچگان) - برای اینکه جنازه ی دزدیده شده وبال گردن قهرمان داستان و پایان بندی داستان نشود ، نویسنده تصمیم می گیرد که در عرض چند ساعت، این جنازه ی گردن کلفت توسط چند سگ خانگی به طور کامل خورده شود و چیزی جز تکه ای از کفنش باقی نماند. (ماه بر گور می تابد) - مردی بی دلیل در خیابان دستگیر می شود و به نقطه دوری برده و کشته می شود. فرد کشته شده، مرگ خود و خاک کردنش در جایی دورافتاده را می بیند، و نگران است که بر سر جنازه و خانواده اش که بی خبرند چه می آید. ( مردی که گورش گم شد) این سه نمونه، تم اصلی و یا بخش اساسی ای از سه داستان این مجموعه است. همانطور که مشاهده می کنید، این موضوعات پیرو هیچ منطقی در داستان هایی که با فضای واقعی روایت می شوند، نیست. و تنها دست مایه هایی سانتی مانتالی و نه رئالیسم جادویی، برای روایت های عجیب و غریب و ناملموسی ست که نویسنده دلش خواسته، و نوشته. به هر روی مجموعه ای که به عنوان یکی از مجموعه داستان های برتر سال، فروش بسیاری هم داشته، و بسیاری نمره ی خوبی به آن داده اند، دارای ایراداتی اساسی و کلی و جزئی ست که می توان یک به یک و داستان به داستان و خط به خط به آنها پرداخت. این نوشته نگاهی کلی، به اساسی ترین مشکلاتی ست که در مجموعه وجود دارد و نه همه ی آنها. من قصد نوشتن نقدی بر این مجموعه داستان را نداشتم، اما خواندن نوشته های گشاده دستانه و گاهی غلو آمیز و هندوانه زیر بغل ده بعضی ها، مجبورم کرد که بنویسم. متاسفانه انگار این روزها مد شده و باید، وقتی چیزی را در دست نداریم، به زور کوشش کنیم که بگوییم داریم !! این گونه عمل کردن بیشتر شبیه سیاستی غریب است تا مقایسه هایی ساده ! وقتی به دلایل گوناگون سیاسی و اجتماعی ادبیات درست نداریم، باید هر طور شده بگوییم داریم، وقتی فیلم خوب نداریم، باید همه بسیج شوند و بگویند داریم. وقتی ترانه ی درست نداریم، همه باید بکوشند و بگویند که داریم. وقتی تئاتر خوب روی صحنه نمی رود، وقتی شعر خوب منتشر نمی شود، وقتی جشنواره ی در ست برگزار نمی شود ... و در این داریم داریم ها هم باید، بله باید دست به دامن نسل های گذشته شوند و این نداشته ها را با داشته های گذشته مقایسه کنند، که این دیگر خیلی عجیب و دردناک است ! دوستانی که این مجموعه را اتفاقی مهم، پیشرو و تاثیرگذار در داستان کوتاه ما می دانند، لطفا کلی گویی نکنند، و توضیح بدهند که چه اتفاقی در این اثر افتاده که در گذشته ی داستان نویسی ما، و پیش از این رخ نداده، و این تحسین بزرگ و غلو آمیز به چه دلیلی مورد استفاده قرار گرفته است. مخاطب باهوش وقتی این حرف ها را می شنود، وقتی این مجموعه ها را می خواند، بیشتر می فهمد که نسل تازه هیچ شناخت درست و عمیقی از ادبیات، و به طور خاص داستان کوتاه این سرزمین ندارد و اطلاعی از پیشرفت ها و خیزهای آن در دستش نیست که این گونه بی دانش و بی دلیل مقایسه ی مثبت می کند و برای خودش هورا می کشد. دوستی که "حافظ خیاوی"، را نه فقط "دکتر غلامحسین ساعدی" بلکه نسخه ی به روز شده ی ایشان می داند، بر چه اساس و ترازویی چنین حرفی می زند. پیشرو بودن ارتباطی با زمان انتشار یک اثر ندارد. درست است که این مجموعه سال ها پس از آخرین نوشته ساعدی منتشر شده، اما از نظر ساختاری، روایی، زبان و بسیاری چیزهای دیگر، ساعدی به شدت از این نویسنده پیشرو تر است، به هزار و یک دلیلی که فقط به چندتایی از آنها در این متن به عنوان پسرفت و کهنگی ساختاری در این داستان ها اشاره شد و در آثار ساعدی به هیچ وجه وجود ندارد. و بسیاری مسائل دیگر که در این مقام نمی گنجد... به هر روی برای این نویسنده جوان، به دلیل انتخاب پیشه ی نوشتن و انتشار اولین مجموعه داستانش، آرزوی موفقیت های روز افزون دارم و امیدوارم مجموعه های بعدی او به راستی تحولی در داستان نویسی ما باشد. پویان مقدسی . 30/3/87
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 13:42 توسط پویان مقدسی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
(عکس بالا از ناصر تقوایی است) چه زیباست، به احترام کسی که می نویسد، چه خوب و چه بد، چه با ارزش و چه بی ارزش، از استفاده ی بدون اجازه ی نوشته هایش خودداری کنیم ...
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|