![]() |
![]() |
|
| گاهنوشتهای پویان مقدسی |
|
شک نکن شک نکن شک نکن شک نکن شک نکن به قامتی که تا شد ! اعتماد کن، پویان. ۳۱/۵/۸۷
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 12:40 توسط پویان مقدسی |
|
|
"۱۵ سال است در مراکز مختلف سینمایی و تلویزیونی مسئولیت نظارتی دارم و با توجه به سوابقم در این شوراها نسبت به قوانین ممیزی آگاه هستم و معتقدم آنچه در مورد "ماهوش" اتفاق افتاده بیش از رعایت قانون، اعمال سلیقه بوده است." "استحضار دارید در مدتی که به عنوان کارشناس و عضو شورای پروانه ساخت و نمایش فیلمهایی ویدئویی کنار شما بودم تلاش میکردم ضمن پاسداری از چارچوب قوانین و مقررات با نگاهی معتدل و روشن برخاسته از تعالیم دینی آثار را بررسی کنم و اگر قرار بود اثری ممیزی یا درباره تولید آن نکاتی لحاظ شود، آمادگی داشتم با صاحب اثر به عنوان انسانی صاحب حق گفتگو و او را در این باره توجیه منطقی، قانونی و اخلاقی کنم." دو پاراگراف بالا خیلی خواندنی ست و هزار در و گوهر در خود نهان دارد. وقتی دقیق می خوانی نرمه لبخندی بر کنج لبت می نشیند و سرت آرام می جنبد. سینماگر و دست اندرکاری که ۱۵ سال خودش قیچی به دست بوده و پاسدار قوانین و تعالیم دینی، امروز اثرش توقیف شده است... الهی ... آقای محمد درمنش با افتخار از ۱۵ سال فعالیت قیچی به دستانه ی خود که معتدلانه هم می خوانندش، در مراکز مختلف سینمایی و تلویزیونی حرف می زنند، و حالا خود قیچی شده اند و شاکی هستند !!! استعفا می دهند. آه پر سوز می کشند و غم بر چهره ی مخاطب می دوانند. به قول شاعر و ترانه سرای توانمند در تبعید، ایرج جنتی عطایی، آه، چه دردی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن .... همیشه در کشورهای ممیزی خیز همین طور بوده و هست. با گذر زمان که دایره ی خودی ها در چهارچوب حکومتی تنگ تر و تنگ تر می شود، خودی ها به ناخودی تبدیل می شوند و سانسور گلوی سانسورچی سابق یا هنرمند جان برکف گذشته را هم می گیرد. در سینمای ما زیاد است نمونه و مثال. سینماگر سینمای جنگ که دیروز پاره ی تن بوده، امروز خاریست در چشم !!! سینماگر معناگر گذشته امروز بی معنا شده ... علت همه ی این ها در یک جمله ی متولی محترم این عرصه نهان است که فرمودند اگر ایده آل های ایشان بخواهد عملی شود، باید در سینما را تخته کرد. دقیقا همین یک جمله، امروز گلوی این فیلم ساز خودی دیروز و غیرخودی امروز را گرفته است. متولیان قبلی این طور تا ته خط نمی رفتند و حتی در باغ سبز هم نشان می دادند، اما وقتی حرف از تخته کردن است، یعنی دیگر جا برای هیچکس نیست. در این سینمای آرمانی طالبانی، نه مهرجویی جا دارد، نه مجیدی، نه شورجه، دوربین حرام است و هنر. و این است شاهکار دولت سانسوری اسلامی. سی سال پیش با حکمی حرامی سینما ملغی شد، و انگار امروز دوباره منتظر حکمی ست تا حرامی شود. اما در این میان معدودند هنرمندان و دست اندرکارانی که بازیچه نشدند. خودشان ماندند و اگر ساختند فیلم خودشان بود و اگر سکوت کردند پر افتخار. و بسیار کسانی که به یاد آفتاب پرست، این خزنده ی رنگ باز، حجم ریش و زنگار تفکرشان در این سال ها، با متر سانسورچی و متولی های عالیقدر کوتاه و بلند شد و البته برایشان بد هم نبوده. اما امیدوارم امروز با این حرف و حدیث ها و نوع عملکرد و قرار گرفتن خودشان در لیست سیاه بفهمند که چه کرده اند در این سال ها، چه آورده اند بر سر سینما و سینماگر مستقل. البته می دانم فهمش برای این دوستان آسان نیست، اما ما با امبد زنده ایم. دریغا ... چند صد هزار متر نگاتیو بی زبان را برای خوش آمد این و آن سیاه کردند و آنان که باید نساختند و اینان که نباید جیب هاشان همه پر پول ... پویان.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 18:7 توسط پویان مقدسی |
|
|
صبح بود. پسرک دست هایش را از لای نرده های فاصله دار و گل و گشاد رد کرد. تیرکمان را بالا آورد. چشم راستش را بست و با چشم چپ از بین دو شاخه ی چوبی نشانه گرفت. لاستیک سیاه نازک کشیده و ول شد. صدای برخورد سنگ با در آهنی، توی کوچه پیچید. پسرک که زیر چشمی به در نگاه می کرد، دوید. چند قدم بیشتر نرفت. ایستاد. ابروها را گره انداخت و برگشت همانجا که بود. گردن کشید و از لای نرده ها خانه را دید زد. کسی توی حیاط، با آن تک درخت بید پر شاخ و برگ و گل های محمدی و سرخ که همه جا دیده می شد، نبود. خانه ی بزرگ آجری، با بالکن ستون دار و پنجره های بزرگ رو به حیاط ساکن بود. پنجره ها بسته بود و در آهنی ساختمان چفت. از روی زمین، بیخ دیوار، سنگ دیگری برداشت. دستش را از لای نرده ها رد کرد. دوباره کشید و زد. صدای در آمد. پسر روی پنجه رفت، اما تکان نخورد. به در خیره ماند. *** ظهر بود. چند نان لواش روی دست های پسرک سنگینی می کرد. به در خانه که رسید، نان ها را گذاشت لبه ی نرده هایی که تا سینه اش می رسید. تیر کمان را از جیب عقب شلوارش بیرون کشید. سنگی توی آن گذاشت. دَرَنگ صدا آمد. پسر دستش را از لای نرده ها در آورد و نان ها را برداشت و نیم خیز شد. به در نگاه کرد. لب و لوچه اش آویزان شد. نان ها را روی یک دست گرفت و تیرکمان را توی جیبش چپاند و سلانه سلانه راه افتاد و رفت. *** عصر بود. پسر تیرکمان به دست، جلوی نرده، به خانه زل زده بود. سنگ را گذاشت. لاستیک را کشید و نشانه رفت. لاستیک ول شد. صدای خرد شدن شیشه آمد. پسر دوید. بعد از چند قدم ایستاد. برگشت. گوشه ی یکی از شیشه های پنجره ی طبقه ی اول ریخته بود. لبه های تیز باقی مانده ی شیشه، مثل قندیل های نوک تیز یخ، آماده ی ریختن بودند. اخم هایش تو هم رفت و به پنجره ی شکسته نگاه کرد. *** صبح بود. پسر گوشه و کنار حیاط را با نگاه گشت. هنوز پنجره ها بسته بود و در آهنی کیپ. پرده ی پشت شیشه ی شکسته آرام باد می شد و عقب می رفت و دوباره بر می گشت سرجایش. خاک باغچه خشک و قاچ خورده بود. پسر کله اش را خاراند. رفت طرف در حیاط. زنگ کهنه ای که روی دیوار بود زد. دو بار. در نرفت. باز از لای نرده نگاه کرد. در آهنی ساختمان بسته بود. راه افتاد. جلوی سوپر سر نبش ایستاد. رفت تو. کیسه ی توپ های سرخ و سفید پلاستیکی از سقف جلوی مغازه آویزان بود. جعبه ی شیشه های ماالشعیر و نوشابه، کنار در روی هم چیده شده بودند. پسرک با مغازه دار بیرون آمد. رفتند طرف خانه. مغازه دار زنگ زد. چند بار. برگشت و با قدم های تند رفت تو مغازه. پسرک دنباش رفت و جلوی در مغازه ایستاد. مغازه دار گوشی تلفن دستش بود و دهانش می جنبید. پسر این پا آن پا می کرد. مغازه دار گوشی را روی شماره گیر کوبید و بیرون آمد و دوید طرف خانه. از نرده ها بالا رفت و پرید توی حیاط. *** ظهر بود. حیاط خانه شلوغ شده بود. مردها و زن ها با دهن های باز و چشمان وق زده، از توی حیاط و پشت نرده ها به در آهنی ساختمان نگاه می کردند و زیر لب با هم حرف می زدند. آمبولانسی کج جلوی در حیاط ایستاده بود. برانکارد از در آهنی ساختمان، روی دست دو نفر که لباس های یک شکل تنشان بود بیرون آمد و از لا به لای جماعت رد شد. پارچه ی سفیدی روی برانکارد پهن بود و پستی بلندی هایی از زیرش پیدا بود. زنی میان سال، با لباس سیاه، پا به پای برانکارد می آمد. دست هایش کنار بدن ول بودند. دستمالی را در پنجه ی چروکیده دست راستش می فشرد. صورتش بی رنگ بود و شانه هایش آرام می جنبید. پسر گوشه ی حیاط چمباتمه زده بود. مردمک چشم هایش روی در آهنی ساختمان دو دو می زد. دست راستش دو شاخه ی تیر کمان را گرفته بود و دست چپش لاستیک را از دو شاخه می کند. رگ های هر دو دستش ور آمده بود.
پویان. مرداد ۸۷ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 17:43 توسط پویان مقدسی |
|
|
داستان تلخ زندان و زندانی سیاسی چندین دهه است که در این سرزمین بیداد می کند. چه بسیار جوانان هوشیار و فرداسازی که تنها به جرم دگراندیشی، به جرم بیداری، در سلول های تاریک و مخوف و نمدار، بدون محاکمه و بدون خبر جلوی جوخه ها رفتند و مانند خرمن های گندم طلایی رنگ و زندگی بخش درو، و به پای آزادی این ملت ریخته شدند. این ترانه را با همین غم سنگین بر فکر و شانه ام نوشتم. به تمام زندانیان بی گناهی که هر صبح با دلهره بیدار می شوند ! صبح و جوخه خورشید که سر در آوُرد از پشت این میله ها وقتی که نور تابید به خاموشیه اینجا ولوله ی دوباره پیچید توی زندون امروز نوبت ماست ؟ یا نوبت دیگرون ؟ پچ پچ کنج سلول چوبخطِ اول روز صدای خفته ی خشم نگاهِ پر تب و سوز سیلِ نگهبان و ترس می ریزه توی دالون با چکمه و مسلسل پر نفرت و هراسون سلول اولی نه سلول انفرادی ! امروز نوبت توست ای عاشق آزادی دوباره باتوم و خون زخم و تب و خشونت سیاهچالِ نمدار دخمه ی یأس و وحشت زندونی تکیده کشیده می شه بیرون تهدید و تسمه و درد تنزخمی و پریشون سکوت و کینه جاری وقت بردن اون یار دلهره ی دوباره جوخه و تیر و رگبار می پیچه باز تو سلول زمزمه ی گرفتار جیرینگ جیرینگ قاشق رو میله، روی دیوار پویان . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 13:17 توسط پویان مقدسی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
(عکس بالا از ناصر تقوایی است) چه زیباست، به احترام کسی که می نویسد، چه خوب و چه بد، چه با ارزش و چه بی ارزش، از استفاده ی بدون اجازه ی نوشته هایش خودداری کنیم ...
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|