![]() |
![]() |
|
| گاهنوشتهای پویان مقدسی |
|
از همان قسمت اول که اتفاقی این سریال را دیدم، به همه ی اطرافیانم گفتم اگر روایت را به همین شکل پیش ببرند به آخر ماه رمضان نمی رسند. از همان صحنه ی پرتاب کردن جنازه به هوا که تداعی کننده ی الک کردن گندم و جو بود، تا افتادن گربه روی جنازه و اشک تمساح ریختن و باقی شوخی های اساسی ای که با مراسم به اصطلاح محترم تدفین انجام داده بودند پیدا بود که به یک جای برادرانی که همیشه یک جای شان آماده ی برخوردن است، بر می خورد. و امروز صبح که تیتر اکثر روزنامه ها را دیدم به خودم گفتم : در آخر یاد جمله ای از شهیار قنبری ترانه سرای تبعیدی و نامدار سرزمین مان افتادم که همیشه تکرار می کند و به نظرم جمله ی درست و بسیار آموزنده ای ست : وقتی حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد ... پویان مقدسی.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 18:39 توسط پویان مقدسی |
|
|
چهار سال پیش که به موسسه فرهنگی هنری "کارنامه" رفتم و در کلاس فیلم نامه نویسی "ناصر تقوایی" ثبت نام کردم، فکرش را هم نمی کردم که این طور با نوشتن، و از آن مهم تر، ناصر تقوایی درگیر شوم. نه که دعوایمان شود، بلکه کلاس او، دانش او، و نگاه منحصر به فردش به هنر، نوشتن، و جهان، مرا سخت درگیر کرد. از همان جلسات اول خوب فهمیدم که ماندنی هستم توی این کلاس و پای حرف هایش. از آن روز، و دست خط ها و نوشته های خام و بی تجربه و کم سوادانه ام، تا امروز چند سال و چند دوره گذشته است. از فیلم نامه نویسی اقتباسی گرفته تا کارگردانی و داستان نویسی و از آن ها مهمتر، آزاده بودن، تحلیلگر بودن، امروزی بودن، همراه با مردم بودن و تیزبین بودن را پیش او یاد گرفتم– او سخاوتمندانه یاد داد، حالا من چقدر آموختم بماند- و هر بار و هر دوره بیشتر خودم را مدیون دانش و عشق او به کارش دیدم. اما خوب یادم هست که از همان اوایل، مثل هر جوانی که وارد عرصه ای می شود رویاها امان نمی دادند، و خودم را در کار و پروژه ای کنار ناصر تقوایی می دیدم. می دیدم که دارم در نوشتن و فیلم سازی، در کنارش قد می کشم. اما این رویای دور، چندی پیش با اعتماد و لطف او به من، چنان نزدیک و حقیقی شد که خودم هم سخت باورش کردم. برای عکاسی، با او عازم آبادان شدم. دو نفری، من و استاد و یک هفته زمان برای جوانه بستن ذهن من از با او بودن و باز هم آموختن. آموختن از دقت و پشتکار او در کار، آموختن از دید وسیعش برای یافتن سوژه های متفاوت و ناب، آموختن از جنگیدنش برای انجام کار خوب. یک هفته زندگی در یک اتاق، و کار در یک جا، بزرگترین چیزی بود که او مهربانانه به من هدیه داد. اما موضوع عکاسی، هر چیزی بود که پس از بیست سال متارکه ی جنگ، ما را به یاد جنگ می اندازد. جنگ ! چیزی که من در تهران تنها خاطرات گنگی از آن دارم، برای آبادانی ها هنوز فاجعه ی مجسم است. برای مردمی که دو قدم با عراق فاصله دارند و میراث ویرانگی هشت سال خونریزی پیش چشم شان است، هنوز جنگ داغ داغ است. قبلا آبادان رفته بودم، اما با ناصر تقوایی آبادان دیگری را دیدم و لمس کردم. با او اسکله ای را دیدم که زمانی، هر روز چندین کشتی بزرگ خارجی، لبریز از کالا به آن رفت و آمد داشت، و حالا سوت و کور بود. و جز چند لنج قدیمی و چند کشتی ایرانی چیز دیگری آنجا نبود. چندین سینما دیدم که می گفتند زمانی مدرن ترین سینماهای ایران بودند و حالا همه ویران شده بودند. یا از جنگ، یا از عدم احساس احتیاج مسئولین به سینما. سالن تئاتری که سی سال بود درش تخته شده بود. بزرگترین و مدرن ترین پالایشگاه ایران، پالایشگاهی که زمانی روزانه چند هزار بشکه بنزین تولید می کرد، هنوز مخروبه ای بود بی در و پیکر. و بزرگ ترین نخلستان های جهان در حوالی اروند کنار، که روزی بهترین و مرغوب ترین خرمای جهان را داشت، خشک بود و هزاران نخل بی کله مانند ارواح سرگردان در آن ها خودنمایی می کردند. و مردمی که روزگاری شاد بودند و دارا، امروز در این شهر فراموش شده، با خاطرات خوش گذشته زندگی می کردند. خاطرات شلوغی شهر، حضور خارجی ها، کاباره ها، خواننده ها، سینماها، رونق اقتصادی و کار. با دیدن این شهر و صحبت با مردمش بود که خوب فهمیدم آبادان را تنها جنگ ویران نکرد ! اما امروز شهر خلوت است. بیکار فراوان است. فقر بسیار است، و آبادان، دیگر آباد نیست. این ترانه را تقدیم می کنم به استادم ناصر تقوایی و دلتنگی های همیشه گی او برای زادگاه هنوز جنگ زده اش آبادان. آبادان چراغ خونی خورشید شهر چادر دود پوشیده هزارون نخل بی کله نگاه کن کوچه هامونُ یه کشتی با تن سوراخ صدای شَروه پیچیده بَلم ها واژگون رو شط خدایا شهر من اینجاست ؟ پویان مقدسی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 13:24 توسط پویان مقدسی |
|
|
وقتی نام چخوف به میان می آید، بی درنگ یاد پزشکی می افتیم که در دهه های آخر قرن نوزدهم، به جای پزشکی حاذق شدن، داستان نویس و نمایشنامه نویسی می شود که ادبیات و تئاتر جهان را تکان می دهد. نویسنده ای که در سال های کوتاه زندگی اش تعداد بسیار زیادی اثر درخشان و تاثیرگذار را برای تاریخ ادبیات و تئاتر روسیه و جهان به یادگار گذاشت. چخوف دنباله ی نویسندگان بزرگی چون گوگول، تورگنیف، تولستوی و داستایوفسکی ست که با دیدی متفاوت و منحصر به فرد نسبت به این بزرگان، به داستان نویسی و نمایش نامه نویسی پرداخت و به جایگاهی ویژه نیز دست یافت. برای همین است که نوشته ام : پویان مقدسی.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 18:35 توسط پویان مقدسی |
|
|
لای در باز شد و پسر سرید تو. کاپشنش خیس بود و کلاه پشمی اش خیس تر. کوله ای که پشتش آویزان بود، شکم داده بود و تنه اش را عقب می کشید. دماغش قرمز بود و دست هایش، که یکی از آنها بالا بود، به کبودی می زد. ناله ی در که بلند شد، سر بچه ها به طرفش چرخید. آقا معلم هم با آن کت و شلوار سورمه ای و عینک کاچویی و ته ریش و کتاب توی دست، حرف زدن را برید و نگاهش کرد. پسر که سرش پایین بود گفت : - آقا اجازه ............................................. نمی دانم این صحنه را پسرها چند بار توی مدرسه و دوره تحصیلشان دیده اند. وقیح ترین و حیوانی ترین رفتاری که می شود با یک کودک کرد را بعضی از همین معلم ها، که برای تربیت و آموزش کودکان حقوق می گیرند با آن ها انجام می دهند. از همان اوان کودکی تخم نفرت در دل آنها می کارند، به جای نهال عشق. آهای معلم بد چند تا ستاره بسه تا بوسه ی قدیمی به تیغ آفتاب قسم جریمه های خطی علم بهتر است یا ثروت آهای معلم بد پویان.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 12:57 توسط پویان مقدسی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
(عکس بالا از ناصر تقوایی است) چه زیباست، به احترام کسی که می نویسد، چه خوب و چه بد، چه با ارزش و چه بی ارزش، از استفاده ی بدون اجازه ی نوشته هایش خودداری کنیم ...
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|