تبليغاتX
واژه‌ی سرخ
گاهنوشت‌های پویان مقدسی
 

از همان قسمت اول که اتفاقی این سریال را دیدم، به همه ی اطرافیانم گفتم اگر روایت را به همین شکل پیش ببرند به آخر ماه رمضان نمی رسند. از همان صحنه ی پرتاب کردن جنازه به هوا که تداعی کننده ی الک کردن گندم و جو بود، تا افتادن گربه روی جنازه و اشک تمساح ریختن و باقی شوخی های اساسی ای که با مراسم به اصطلاح محترم تدفین انجام داده بودند پیدا بود که به یک جای برادرانی که همیشه یک جای شان آماده ی برخوردن است، بر می خورد. و امروز صبح که تیتر اکثر روزنامه ها را دیدم به خودم گفتم :
-          دمت گرم آق پویان که خوب اینا رو شناختی ...
مسئله توقیف یک سریال یا یک فیلم نیست، جامعه ی روشنفکری و مردم ایران به این واژه ی سانسور عادت کرده اند و با آن کنار آمده اند و در طول سال ها در کنار این عادت کردن چیزهای زیادی هم از دست داده اند. اما مسئله این است که مشکل چیست ؟ و چرا ؟
سریال "بزنگاه" دقیقا در چهارچوب موضوعاتی می گردد که تلویزیون می خواهد و رویش سرمایه گذاری می کند. اعتیاد و مشکلات خانوادگی صرف دو موضوع اصلی بسیاری از سریال هایی ست که مدت هاست از تلویزیون پخش می شود. پس چگونه است که فقط این یک سریال که آن هم در چهارچوب همین موضوعات ساخته شده، از طرف شورای نظارت توقیف می شود.
همیشه گفته ام و باز هم می گویم :
-          هر متنی یا ساخته ی هنری یی، با هر موضوعی که داشته باشد، اگر به واقعیت جاری در جامعه نزدیک شود، بی برو برگرد، در این سرزمین دچار مشکل ممیزی می شود.
نویسنده و کارگردان اگر یک روحانی حقیقی را نشان دهد هم سانسور می شود. معتاد واقعی، دزد واقعی، دکتر واقعی، سیاستمدار واقعی، حاجی واقعی و جنگ واقعی، فرق نمی کند، مشکل اصلی همین واقعیت است که باید پنهان بماند، نه چیز دیگر.
مشکل تلویزیون و سینما و تا حد کمتری ادبیات ما، همین دیوار کشیدن در برابر نوشته ها و ساخته هایی ست که به واقعیت نزدیک می شود. امروز مشکل سینماگران و نویسندگان متعهد ما سراغ سوژه های غیر اسلامی رفتن و کاباره و فاحشه و فعالیت های سیاسی نشان دادن نیست. مشکل این است که دست اندرکاران وحشت دارند که نویسندگان و کارگردانان کارکشته و درست ما، این واقعیت ها را مقابل چشم بیننده قرار دهند.
مشکل تلویزیون و سینما و ادبیات فرمایشی ما، اشاعه و نشان دادن فرهنگ و اخلاقیات دروغین در جامعه است. به همین دلیل وقتی بزنگاه، با همان موضوع های نخ نما، اندکی به واقعیت شخصیت ها و دیالوگ های جاری در بین خانواده ها نزدیک می شود صدای مرشد های اخلاقی بلند می شود. نظر دوستان در این سازمان و باقی دست اندرکاران هنر ماله کشیدن بر روی واقعیت، و نمایش دادن چیزهایی ست که خودشان فکر می کنند ارزشمند است. این ها فکر می کنند پسری که در خانه پدرش را تو خطاب می کند، انسانی دور از اخلاقیات است و کسی که می گوید شما خدای اخلاق. وانفسای این اخلاق های ساختگی را در همین دیالوگ ها می بینیم. نمی دانم کدام فرزند در خانه با پدر و مادرش این قدر تعارف و شما و ایشان تکه پاره می کند که در تلویزیون این قدر روی آن تاکید دارند. به راستی مشکل اخلاق با این چیزها حل می شود ؟ یا اصلا این گرایش صحیح است ؟ یا اساسا معنای اخلاق درست تعبیر نشده است ؟
همیشه و در تمام کشورهای پیشرفته ی جهان، هنر جایگاهی بوده برای انتقاد از اخلاق های نادرست یک ملت، و صیقل دادن آن خصوصیت ها و رفع آن ها. با پنهان کردن به هیچ پیشرفتی نائل نمی شویم. وقتی به ادبیات و سینمای آمریکا پس از دو جنگ جهانی نگاه می کنیم، به خوبی متوجه می شویم که نویسندگان و سینماگران بزرگ آن ها به شدت اخلاق های نادرست مردم سرزمین شان را نشانه گرفتند و کوشیدند که بدی ها را مقابل چشم بیننده و خواننده بگذارند تا مردم با دیدن زنده ی یک رفتار، حرکت یا تفکر نادرست، به نادرستی آن پی ببرند و آن را لمس کنند.
متاسفانه در کشورهایی که ادعای اخلاقی بودن دارند، این روند توسط حکومت ها با سانسور مختل می شود و دیگر هنرمند نمی تواند به بیان حقایق بپردازد. نمونه ی بارز این گونه برخورد در کشور و هنر سرزمین خودمان قابل مشاهده است.
سریال بزنگاه هم به همین دلیل با حکم توقیف رو به رو شده است. آیا فکر می کنید مراسم تدفین و خاکسپاری به این شکل، مراسم درست و اخلاقی و زیبایی ست ؟ آیا با توی سر و کله زدن و اشک و آه الکی، نشان می دهیم بیشتر دلمان سوخته و مصیبت دیده ایم ؟ آیا مسئله ی ارث در بسیاری از خانواده ها، پیش از مردن اولیا خانواده شروع نمی شود، حالا بعد از مرگ که هیچ ؟ آیا اعتیاد به این حجم وسیع در جامعه وجود ندارد ؟ گدا و پولدار و حاجی و غیر حاجی معتاد نیستند ؟ در خانواده ها برادر به برادر فحش نمی دهد ؟ برای هم پاپوش درست نمی کنند ؟
خوب بزنگاه دارد به شکلی نزدیک به واقعیت این اتفاقات را طرح می کند. پس چه چیزی را از چه کسی پنهان می کنند ؟ به نظرم این سریال بسیار بسیار بسیار آموزنده تر و مثبت تر از باقی سریال های مناسبتی امسال است که فقط دنبال یک مشت مسائل بی معنی و هدایت شده و نخ نماست. می گویم بهتر، منظورم بی نقص بودن و عالی بودن و متفکرانه بودن این مجموعه نیست. مسئله ی انتخاب از میان داشته هاست و جسارتی که سازندگان این مجموعه در شکستن سد ها به خرج داده اند.

در آخر یاد جمله ای از شهیار قنبری ترانه سرای تبعیدی و نامدار سرزمین مان افتادم که همیشه تکرار می کند و به نظرم جمله ی درست و بسیار آموزنده ای ست :

وقتی حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد ...

پویان مقدسی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 18:39  توسط پویان مقدسی | 
 

چهار سال پیش که به موسسه فرهنگی هنری "کارنامه" رفتم و در کلاس فیلم نامه نویسی "ناصر تقوایی" ثبت نام کردم، فکرش را هم نمی کردم که این طور با نوشتن، و از آن مهم تر، ناصر تقوایی درگیر شوم. نه که دعوایمان شود، بلکه کلاس او، دانش او، و نگاه منحصر به فردش به هنر، نوشتن، و جهان، مرا سخت درگیر کرد. از همان جلسات اول خوب فهمیدم که ماندنی هستم توی این کلاس و پای حرف هایش. از آن روز، و دست خط ها و نوشته های خام و بی تجربه و کم سوادانه ام، تا امروز چند سال و چند دوره گذشته است. از فیلم نامه نویسی اقتباسی گرفته تا کارگردانی و داستان نویسی و از آن ها مهمتر، آزاده بودن، تحلیلگر بودن، امروزی بودن، همراه با مردم بودن و تیزبین بودن را پیش او یاد گرفتم– او سخاوتمندانه یاد داد، حالا من چقدر آموختم بماند- و هر بار و هر دوره بیشتر خودم را مدیون دانش و عشق او به کارش دیدم.

اما خوب یادم هست که از همان اوایل، مثل هر جوانی که وارد عرصه ای می شود رویاها امان نمی دادند، و خودم را در کار و پروژه ای کنار ناصر تقوایی می دیدم. می دیدم که دارم در نوشتن و فیلم سازی، در کنارش قد می کشم. اما این رویای دور، چندی پیش با اعتماد و لطف او به من، چنان نزدیک و حقیقی شد که خودم هم سخت باورش کردم. برای عکاسی، با او عازم آبادان شدم. دو نفری، من و استاد و یک هفته زمان برای جوانه بستن ذهن من از با او بودن و باز هم آموختن. آموختن از دقت و پشتکار او در کار، آموختن از دید وسیعش برای یافتن سوژه های متفاوت و ناب، آموختن از جنگیدنش برای انجام کار خوب. یک هفته زندگی در یک اتاق، و کار در یک جا، بزرگترین چیزی بود که او مهربانانه به من هدیه داد.

اما موضوع عکاسی، هر چیزی بود که پس از بیست سال متارکه ی جنگ، ما را به یاد جنگ می اندازد. جنگ ! چیزی که من در تهران تنها خاطرات گنگی از آن دارم، برای آبادانی ها هنوز فاجعه ی مجسم است. برای مردمی که دو قدم با عراق فاصله دارند و میراث ویرانگی هشت سال خونریزی پیش چشم شان است، هنوز جنگ داغ داغ است. قبلا آبادان رفته بودم، اما با ناصر تقوایی آبادان دیگری را دیدم و لمس کردم. با او اسکله ای را دیدم که زمانی، هر روز چندین کشتی بزرگ خارجی، لبریز از کالا به آن رفت و آمد داشت، و حالا سوت و کور بود. و جز چند لنج قدیمی و چند کشتی ایرانی چیز دیگری آنجا نبود. چندین سینما دیدم که می گفتند زمانی مدرن ترین سینماهای ایران بودند و حالا همه ویران شده بودند. یا از جنگ، یا از عدم احساس احتیاج مسئولین به سینما. سالن تئاتری که سی سال بود درش تخته شده بود. بزرگترین و مدرن ترین پالایشگاه ایران، پالایشگاهی که زمانی روزانه چند هزار بشکه بنزین تولید می کرد، هنوز مخروبه ای بود بی در و پیکر. و بزرگ ترین نخلستان های جهان در حوالی اروند کنار، که روزی بهترین و مرغوب ترین خرمای جهان را داشت، خشک بود و هزاران نخل بی کله مانند ارواح سرگردان در آن ها خودنمایی می کردند. و مردمی که روزگاری شاد بودند و دارا، امروز در این شهر فراموش شده، با خاطرات خوش گذشته زندگی می کردند. خاطرات شلوغی شهر، حضور خارجی ها، کاباره ها، خواننده ها، سینماها، رونق اقتصادی و کار. با دیدن این شهر و صحبت با مردمش بود که خوب فهمیدم آبادان را تنها جنگ ویران نکرد !

اما امروز شهر خلوت است. بیکار فراوان است. فقر بسیار است، و آبادان، دیگر آباد نیست.

این ترانه را تقدیم می کنم به استادم ناصر تقوایی و دلتنگی های همیشه گی او برای زادگاه هنوز جنگ زده اش آبادان.

آبادان                             

چراغ خونی خورشید
نشسته به دامن شط
کارونِ پر خروش انگار
رسیده به آخر خط

شهر چادر دود  پوشیده
دیوارا لباس خمپاره
خط های نفت داره می سوزه
بارون ترس داره می باره

هزارون نخل بی کله
مث اشباح سرگردون
گرفته دور اینجا رو
تو نخلستون و تو میدون

نگاه کن کوچه هامونُ
جنازه رو جنازه کوه
محل و خونه متروکه
همه جا خالی و بی روح

یه کشتی با تن سوراخ
شکسته توی چشم انداز
یه پرچم داره می سوزه
رو عرشه با سکوت و راز

صدای شَروه پیچیده
تو بهت شهر ویرونه
زنا و بچه ها، هرکس
سرود مرگ می خونه

بَلم ها واژگون رو شط
تمام اسکله داغون
نگاه مرد مات و خیس
به سوی شهر اشک و خون :

خدایا شهر من اینجاست ؟
همین مخروبه ی تنها
کی مونده تا بسازیمش
برای کودک فردا ؟

پویان مقدسی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 13:24  توسط پویان مقدسی | 

وقتی نام چخوف به میان می آید، بی درنگ یاد پزشکی می افتیم که در دهه های آخر قرن نوزدهم، به جای پزشکی حاذق شدن، داستان نویس و نمایشنامه نویسی می شود که ادبیات و تئاتر جهان را تکان می دهد. نویسنده ای که در سال های کوتاه زندگی اش تعداد بسیار زیادی اثر درخشان و تاثیرگذار را برای تاریخ ادبیات و تئاتر روسیه و جهان به یادگار گذاشت. چخوف دنباله ی نویسندگان بزرگی چون گوگول، تورگنیف، تولستوی و داستایوفسکی ست که با دیدی متفاوت و منحصر به فرد نسبت به این بزرگان، به داستان نویسی و نمایش نامه نویسی پرداخت و به جایگاهی ویژه نیز دست یافت.
داستان نویسی چخوف، به خصوص داستان کوتاه نویسی اش، جهانی ست چند لایه، دارای ظرایف و دقت ها و ریزبینی های خاص، که همراه با نبوغ چخوف در نوشتن سوژه های گوناگون و متنوع همراه است. وقتی به این داستان هایی که اکثر آنها حجمی زیر ده صفحه دارند نگاه می کنید، زبان ساده و بی پیرایه، روایت همراه با طنز، و خلق یک موقعیت داستانی در یک فضا و جغرافیای خاص را شاهد هستیم. اما این اتفاق های طنز آلود و این جغرافیا انتخابی، تنها روایت یک داستان ساده نیست. تمام این داستان ها، با ظاهر و مضمونی کاملا ساده، بیانگر عمیق ترین مشکلات فرهنگی و اجتماعی جامعه ی روسیه در آن سال هاست، که چخوف با ظرافت و هنری مثال زدنی، در قالب داستان های چند صفحه ای به بیان و طرح کردن آنها پرداخته. چخوف از دید بسیاری از هم دوره هایش، نویسنده ای ست که توجه چندانی به مسائل سیاسی و اجتماعی روز نداشته و به نوشتن مسائلی می پرداخته که دردی از مردم روسیه را درمان نمی کرده است.
اما با گذشت بیش از صد سال از داستان نویسی چخوف، و پیشرفت داستان نویسی در جهان، و بازتر شدن دید خوانندگان داستان، همه گان به خوبی فهمیده اند که شیوه ی بیان غیر مستقیم درد ها و کاستی ها و مشکلات جامعه ی روسیه به سبک چخوف، یعنی بیان موضوع در قالب طنز های جذاب و همچنین ایجاد موقعیت های داستانی، جدا از شعار زدگی های مرسوم در عرصه ی سیاست، و عمق و غنا دادن به همین روایت های ساده، باعث شده که امروز آثار چخوف، بهترین عرصه برای برگشتن و شناخت زندگی مردم در اواخر قرن نوزدهم روسیه و درک مشکلات و مسائل اجتماعی و سیاسی آن دوران باشد. چخوف بدون آلوده کرده داستان های خود به بازی های سیاسی، با خلق شخصیت های زنده و حقیقی ای که از میان مردم بیرون کشیده شده بودند، حقیقت را در دل واقعیتی ملموس و قابل فهم، همراه با طنازی های شیرین و جذاب در مقابل دید خوانندگانش قرار داد.
نکته جذاب دیگر نوشته های چخوف برای ما ایرانی ها در این دوران، نزدیکی غریب ضعف های فرهنگی و سیاسی و اجتماعی طرح شده در داستان های او، با شرایط امروز کشور ماست. نوشته های چخوف در صد سال پیش، آینه ای ست از رفتارهای امروز مردم ایران. وقتی داستان رشوه دادن های قهرمانان چخوف را می خوانید، وقتی انسان های متملق و مجیزگو را می بینید، وقتی با خرافه پرستی ها رو به رو می شوید، وقتی با فرصت طلبی ها رو به رو می شوید، وقتی نقش مذهب را در جامعه ی روسیه مشاهده می کنید، وقتی نوع برخورد با هنر و روشنفکر را در این داستان ها می خوانید، به ناگاه برق از سه فازتان می پرد، چون رفتارهای مردم و دولتمردان روس در صد سال پیش، به خوبی با رفتار مردم و دولتمردان امروز ایران مماس و همخوان است. و جالب این جاست که تنها با چخوف خواندن به این رابطه ی عجیب و غریب دست پیدا می کنیم. شاید با داستان های او بتوانیم به کسب شناخت و دانشی در خور، از شرایط سخت و نا متعارفی که در آن زندگی می کنیم برسیم، که اتفاق کوچکی نخواهد بود.

برای همین است که نوشته ام :
چخوف بخوانید، چخوف بی همتا !

پویان مقدسی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 18:35  توسط پویان مقدسی | 
 

لای در باز شد و پسر سرید تو. کاپشنش خیس بود و کلاه پشمی اش خیس تر. کوله ای که پشتش آویزان بود، شکم داده بود و تنه اش را عقب می کشید. دماغش قرمز بود و دست هایش، که یکی از آنها بالا بود، به کبودی می زد. ناله ی در که بلند شد، سر بچه ها به طرفش چرخید. آقا معلم هم با آن کت و شلوار سورمه ای و عینک کاچویی و ته ریش و کتاب توی دست، حرف زدن را برید و نگاهش کرد. پسر که سرش پایین بود  گفت :

-          آقا اجازه
معلم اخم هایش تو هم رفت و گفت :
-          برو بیرون
-          به خدا ترافیک بود ...
معلم توی حرفش دوید و لب و دهنش را کج کرد و با غیظ گفت :
-          غلط کردی، کار هر روزته، امروز بارونه، دیروز چی ؟ تو آدم بشو نیسی کره خر
پسر با دست هوا کرده این پا آن پا می کرد و روی دو پایش تاب می خورد. معلم گفت :
-          وقتی دادم اخراجت کردن می فهمی اینجا مدرسه س و خونه ی خالت نیس !
-          آقا اجازه، تو رو خدا ... رامون دوره ... دیگه دیر نمیایم
-          خفه شو
معلم کتاب را روی میز انداخت و به طرفش آمد. دست انداخت و گوشش را پیچاند. پسر مچاله شد توی خودش. معلم با دست دیگر که انگشتری عقیق گنده ای توی انگشتش بود پس کله اش کوبید. شیون پسر بلند شد.
-          آقا اجازه، چرا می زنید ؟
-          واسه این که آدم شی، واسه این که سر وقت بیای، واسه این که ... حاضر جوابی می کنی ؟
-          آقا اجازه، ببخشید ... ببخشید
معلم نمی بخشید، می زد. دندان هایش را روی هم فشار می داد و به سر و صورت بچه می کوبید. کلاس خفه شده بود. بچه ها خیره خیره پسر را دنبال می کردند که گریه می کرد و به این طرف و آن طرف کشیده می شد. معلم لگد آخر را که زد، پسر که دیگر گریه نمی کرد روی زمین پهن شد. معلم نفس نفس زنان به طرفش آمد و دستش را گرفت و روی زمین کشیدش. رد خیسی پشت پسر روی زمین می ماسید و پیش می رفت. در کلاس با لگد باز شد و پسر به بیرون پرت شد. معلم در را بست. عمیق نفس کشید. عینکش را عقب داد و آستین های کتش را تکاند و  رفت طرف تخته و رو به بچه ها ایستاد و گفت :
-          بله داشتم می گفتم. پیامبر اکرم وقتی از تو کوچه رد می شدن، قبل از بچه ها به اونا سلام می کردن. اونا رو رو پشت نازنینشون سوار می کردن و می چرخوندن و باهاشون بازی می کردن. پیامبر عاشق بچه ها بودن و می گفتن باید با اونا درست رفتار کرد ... !

.............................................

نمی دانم این صحنه را پسرها چند بار توی مدرسه و دوره تحصیلشان دیده اند. وقیح ترین و حیوانی ترین رفتاری که می شود با یک کودک کرد را بعضی از همین معلم ها، که برای تربیت و آموزش کودکان حقوق می گیرند با آن ها انجام می دهند. از همان اوان کودکی تخم نفرت در دل آنها می کارند، به جای نهال عشق.
هر وقت نام مدرسه و دوران مدرسه می آید برزخ می شوم. حالم گرفته می شود از 12 سال رنج، 12 سال زور، 12 سال تحقیر، 12 سال سکوتم در برابر این بیماران روانی ...
تلخ ترین سال های عمرم بود. سال هایی که به زور باید کارهایی که آنها می خواستند انجام می دادم، به زور نماز، به زور سرود، به زور درس، به زور مشق، به زور ادب، به زور تربیت و به زور زندگی. بهترین و خوش ترین سال ها، سال های سرخوشی و بی دغدغه گی، با حضور برخی از این معلم ها و ناظم ها و مدیرهای عقده ایِ بی سوادِ مزدور، به سال های ترس و دلهره و یاس بدل شد. در طول این 12 سال همیشه دانش آموز متوسط به پایینی بودم، چون علاقه ای نبود، شوقی نبود، عشقی نبود. هرچه بود زور بود و زور و زور.
تازه حالا که 8، 9 سالی از پایان مدرسه می گذرد می فهمم که چه بر من و بسیاری از کودکان و نوجوانان گذشت و می گذرد در این مدارس. پسرها به یک نحو و دخترها به شکلی دیگر. وقتی که خودم یک سالی به عنوان معلم ورزش به این محیط برگشتم فهمیدم که چگونه روح کودکان در این سربازخانه های عقیدتی سیاه می شود، چگونه مغزها شستشو داده می شود، چگونه اندیشه ی امروزی دزدیده می شود و به جایش تفکر گندیده ی بی ارزش و خرافی در ذهن شان چپانده می شود. آن قدر این محیط برایم سنگین بود که نماندم. نه ماه به خاطر تعهد و قولم کار کردم و بعدش از آنجا دور شدم. باید اعتراف کنم فرار کردم، چون مسئولان حرفم را نمی فهمیدم و زورم به آنها نمی رسید.
باید به داد این کودکان و این مدارس رسید !! به داد فرداسازان این سرزمین که امروز از 6 سالگی، به مدت 13 سال مغزشویی می شوند و زیر بار زور زندگی کردن و دم نزدن را می آموزند. باید برای رهایی شان کاری کرد. فکر می کنم امروز رهایی این کودکان، امری مهمتر از رهایی این ملت است.
وقتی این مطلب را می نوشتم به یاد ترانه ی "معلم بد" افتادم. سروده ی زیبای "شهیار قنبری" با آهنگسازی "فرید زلاند" و اجرای درخشان "ابی". درد شهیار در چهل سال پیش و دوران مدرسه اش، درد همین امروز ماست. تازه ی تازه ...

آهای معلم بد
چقدر جریمه باید ؟
آهای معلم بد
چقدر جریمه باید ؟

چند تا ستاره بسه
برای جمع و منها
برای ضرب و تقسیم
تا کشف این معما ؟

تا بوسه ی قدیمی
چند تا ترانه راهه ؟
چند تا سپیده رنگی
چند تا سپید سیاهه ؟

به تیغ آفتاب قسم
نفس بریده منم
از لج این کج کلاه
دوباره رج می زنم

جریمه های خطی
جریمه های حرفی
جریمه های آبی
جریمه های برفی

علم بهتر است یا ثروت
گوشه ی پرت نیمکت
بغل بغل تعارف
غزل غزل خشونت

آهای معلم بد
چقدر جریمه باید .... 

پویان.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 12:57  توسط پویان مقدسی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
(عکس بالا از ناصر تقوایی است) چه زیباست، به احترام کسی که می نویسد، چه خوب و چه بد، چه با ارزش و چه بی ارزش، از استفاده ی بدون اجازه ی نوشته هایش خودداری کنیم ...

پیوندهای روزانه
رفلکسیون
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی در راه...
...هر جا می‌ری صدای رادیوش میاد
شماره‌ی 27 ماهنامه‌ی خاکستری منتشر شد
"احمد آقالو" درگذشت
شماره ی 26 ماهنامه ی خاکستری منتشر شد
فرج الله سلحشور : سينما جايى مناسب براى خانم ها نيست
و نسیم آزادی، بر گیسوان گلشیفته وزید
گفت‌وگو با ترانه عليدوستي؛ بازيگر فيلم «كنعان»
از کلارگ گیبل تا ناصر تقوایی، در کافه گل رضاییه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
مطالب گذشته
قلب من
از آن روز
خاک آشنا
ترانه علیدوستی و اسپات لایتش
تا روز آزادی
پرچمداران فردا
برای تو
پرهای بسته ی من
فریاد کن
ما می مانیم...
ترانه ی خونین
درباره ی الی...
کولی ها
در به در
پرنده های مهاجر
به من دل نبند
ما زاده ی رنجیم...
یه روزی...
خوب یادم هست...
اون ور میدون ...
آفرینش به روایت من و صادق هدایت !
مردگان دیگر فرمان نمی برند
"بزنگاه" و حکم توقیف !
قصه های ناتمام من و ناصر تقوایی
چخوف بخوانید، چخوف بی همتا !
مدرسه، یا سربازخانه ؟
شک نکن !
وقتی سانسورچی سانسور شد !
تیرکمان
خسرو شکیبایی هم رفت
نام تو
ناخدا خورشید
مردی که ...
خالی خانه
"کنعان"، دو قدم تا ماندگاری
ای شاعر ...
به داد تئاتر شهر برسید !
روشنفکری از نگاه نیما
سینمای اقتباس؛ از آرامش در حضور دیگران تا کنعان
متاسفم خانم نیکی کریمی ...
دلم برای باغچه می‌سوزد
آه، بهروز وثوقی...
آواز گنجشک‌ها و تفکری ماقبل تاریخی
مثل هر روز...
خواب مرگ
تنها صداست که می‌ماند...
ماسوله، میراثی رو به نابودی
اسب‌ها
دیالوگ نویسی
و مانیفست چو...
بارون و پنجره
۷۰ سالگی‌ات خجسته بیضایی بزرگ
با "ابی"
چرا "چای تلخ" نباید ساخته می‌شد!
ايرج جنتي عطايي نمايشنامه نويس و کارگردان
زندگی حیوانی
روشنفکری هفت‌رنگ
شبِ جمعه
هنر، آینه‌ی بی‌خش تاریخ
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی
نترسیم
ما می‌تونیم...
آقای فرهادی، تبریک
دستاي من...
نگاه نیما به ازدواج به سبک ایرانی
مرا ببین
دریا !
نوروز 88 خجسته
عشق یا قفس ؟!
وقتی همه خوابیم، چه کسی بیدار است ؟
عادت
تو بیا
پیوندها
بابک بیات
ایرج جنتی عطایی
ابی
ماهنامه خاکستری
اردلان سرفراز
فرید زلاند
Spotlight
احمد فتاحی
پیروز جعفری
مهدی عاطف راد
دینگ دانگ
امیر جمشیدی
ترانه خانه
اصغر فرهادی .... محمد
ترانه علیدوستی .... مهدی
زهرا علی اکبری
بهزاد افشاری
نیما سپنتا
مارال بنی‌آدم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM