تبليغاتX
واژه‌ی سرخ
گاهنوشت‌های پویان مقدسی
 

چند ماه پیش بود که دیدم توی حیاط بزرگ محوطه ی تئاتر شهر، حصاری با حلبی کشیده اند و توی آن را پر کرده اند آهن و مصالح و خرده ریز. یک تابلوی زرد رنگ هم کنارش کوبیده بودند که با خواندش می فهمیدی که این حصار و بریز و بپاش برای طرح ساخت ایستگاه متروست. مترو ... مترو ... مترو از زیر زمین می گذرد، مترو به زیر سازی و تونل زنی نیاز دارد، مترو با هر بار رد شدن، تا شعاع زیادی از اطرافش را سخت می لرزاند. از این حصار حلبی تا ساختمان زیبای تئاتر شهر صد متر هم نیست. وای ی ی لرزه، آن هم زیر پی ساختمانی قدیمی ساز ...
دلم گرفت. برای ما آدم معمولی ها تنها راه همدردی تعریف فاجعه برای دوستان بود. اما آدم معروف ها هم دلشان لرزید، تحصن کردند، اعتراض کردند. کارفرما و پیمانکار مثلا ترسیدند. بیل و کلنگشان را جمع کردند. مسئولین قول دادند که جلوی طرح را بگیرند. و من خوشحال !
چند روز پیش دوباره از برابر تئاتر شهر گذشتم. دیوار حلبی، نرده ی فلزی شده بود و کارگران مشغول کار. نرده ی فلزی و کارگر یعنی طرح در حال پیشرفت است. از تعطیلی خبری نیست. ایستگاه مترو دارد ساخته می شود. تا چند وقت دیگر ساختمان دک و درازی لب خیابان انقلاب علم می شود و ملت مانند مور و مخ از سوراخی به زیر زمین خواهند رفت و در خواهند آمد. دیگر وقتی از خیابان انقلاب و چهارراه ولیعصر رد می شوی، آن ساختمان زیبا و خاطره ساز را نمی بینی، اما هجوم مور و ملخ را چرا.
چند وقت پیش، از مدیری در مورد این ایستگاه پرسیدند و گله کردند، اما حضرت آقا با همان وقاحت معمول این قشر، دست پیش را گرفت و فرمود، با راه اندازی این ایستگاه تئاتر دوستان می توانند به راحتی با مترو به تئاتر شهر بیایند !!
نمی دانم چه باید گفت ؟ جوابی ست که بدجوری آدم را به عق زدن می اندازد از وقاحت و پررویی یی که امروز ابزار کار برادران شده است.
چند سال پیش در مجاورت این بنای فرهنگی، ساختمان بزرگی ساختند که آسیبش به چند سالن جانبی تئاتر شهر هم رسید. اما پیدا بود که این آسیب های جزئی ارضایشان نکرده است و حالا طرح تازه ی ویرانگر، متروست. چیزی که مرگ این ساختمان را خوب جلو می اندازد. بیایید کاری کنیم، نمی دانم چه، اما سکوت هم جایز نیست ...
سد سیوند را آبگیری کردند و امروز لا به لای سنگ های آرامگاه کورش از رطوبت گلسنگ روییده است، خیابان زیبا و خاطره انگیز چهارباغ اصفهان با طرح مترو به ویرانی نزدیک می شود، هزاران درخت تنومند را در لویزان قطع کردند، بسیاری از درخت های بزرگراه چمران را خشکانده اند، و ده ها عمل وقیحانه و ضد فرهنگی دیگر در جای جای این سرزمین انجام داده اند و ما فقط نشسته ایم و نظاره می کنیم و غصه می خوریم. باید کاری کرد، این مدعیان فرهنگ و اخلاق، کمر به نابودی جایگاه ها و ریشه های تاریخی و فرهنگی این سرزمین بسته اند و وظیفه ی ما که دلمان می سوزد است که کاری کنیم.

پویان مقدسی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 22:14  توسط پویان مقدسی | 
 

تو لمیدی آنجا،
راحت و مدعی و بی پروا
روی یک کاناپه
کنج یک خانه ی امروزی نو
وز دل شومینه
چهره ی آبی و سرخ آتش
می کشد صد شعله
گرم و رقصان و سراسر پرشور
پیش چشمت،
قاب پنجره ای پا برجاست
در پسش صورت تلخ زمستان پیداست
برف،
بر تن تشنه ی این شهر بزرگ
بی وقفه فرو می بارد
و تویی داغِ داغ
استکانی پُرِ شیر
گم شده در دستت
صورتت روشن و آرام و تمیز
متفکر به تن پنجره خیره شده ای
در دلت بی تردید
بارش هر دانه ی برف
نبض  نوزایش یک شعر همیشه ماناست
شعر رقص برفُ
شعر آواز زمستان در کوه
شعر خشکیدن گلها
شعر گم گشتن گرما در برف
شعر مرگ باغُ
شعر کوچ گنجشک
شعر تن پوش سپید یک دشت !
شعر دو عاشق و دلداده ی پاک
که سراسر همه عشق و تپش و زندگی اند
دستهاشان گره خورده در هم
زیر این برف سفید
قصه ی تازگی و عشق به هم می بافند

تو ولی هیچ نمی دانی از
شعر مرگ کودک در پس پل
زیر آوار همین برف لطیف،
تو ولی هیچ نمی دانی از
شعر شبلرز شکسته مرد بی کس
بی رمق،
یخ زده و سرگردان
در کنار کوچه ی خلوت و خالی از عشق
از زن حامله ی پا به ماه
که همه فردایش
لقمه نانی ست که از دست من و ما جاریست
تو ولی هیچ نمی دانی از
دختر ترس و فرار
از دل خانه ی دلتنگ پدر
که همیشه هر جا
می فروشد تن نوبالغ و نوباخته را
تو ولی هیچ نمی دانی از
بارش ترس و تب و ناله و سرمای غریب
بر سر خانه خرابان ته و آخر شهر
تو نمی دانی از
کودکان زخمُ
مادران مظلوم
پدران معتاد
کوچه های مسموم
تو ولی هیچ نمی دانی، نمی دانی از
زخم های ریشه دار مردم

شعر عشقت زیباست
پر و لبریز صفا
شعر ابروی کمان یارُ
شعر چشمان درشت و زیبا
شعر می، باده ی نوشین
قدح خالی ساقی
همه زیباست، زیباست
شعر گلهای شکسته از باد
شعر دشت تشنه
شعر دریای خروشان شمال
شعر جنگل
شعر صحرا
شعر کوچ یک پروانه
شعر مرگ یک قناری
همه زیباست، زیباست، زیباست
شعر مردم اما
شعر فریاد،
شعر امروزی ماست
گفتن از درد دل مردم شهر
گفتن از رنج و شکست
یاس و فراق
حرف این تاریخ است
حرف تلخ امروز

شاعر امروزی !
در کنار آن همه از گل و بلبل گفتن
از تن و چشم و لب یار نوشتن
یکدم از خون دل مردم این خاک بگو
یکدم از بیدادُ
یکدم از فقر و بلا
یکدم از فاحشه های لب کوچه مانده
یکدم از خستگی مردمِ از درد فرو پاشیده
یکدم از وحشت فردا
یکدم از ترس مداوم
یکدم از آنچه که هست
یکدم از آنچه که باید
یکدم از آنچه که نیست حرف بزن

خیلی از این روزها، خیلی از آثار شاعران و نویسندگان امروز این سرزمین، بدجور از سر شکم سیری ست، بدجور فرسنگ فرسنگ با جامعه و مردم و زندگی دشوار این روزگار فاصله دارند. یا دچار سانتی مانتالیسم وارداتی خفه کننده اند، یا سنت گرایی هزار ساله ی مذهب زده. این شعر را بعد از خواندن یکی از همین شعرهای درگیر این حال و احوال نوشتم. شاید، فقط شاید شاعری را کمی، کم و اندک، بجنباند و یادش بیاورد که کجا دارد زندگی می کند و از چه می تواند و باید بنویسد.

پویان مقدسی.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 23:9  توسط پویان مقدسی | 

از جشنواره ی بیست و ششم فجر تا چند روز پیش سینما نرفته بودم. به نظرم فیلم خوبی روی پرده نبود که آدم را بکشاند به سینما. اما از عید فطر، دو سه فیلمی روی پرده آمد که به نظر می رسد به دلایل مختلف، مرا قلقلکی می دهند که دوباره با سینما رفتن آشتی کنم. اولین فیلمی که رفتم "کنعان" بود، به کارگردانی مانی حقیقی. البته این فیلم را توی جشنواره دیده بودم، اما دوباره رفتم، برای کشف نکاتی که توی اولین مشاهده خوب درکشان نکردم.

کنعان با خودش بوی خوشی را به مشام می رساند. بوی خوشی که می تواند رنگ و بوی تازه ای به سینمای رو به انفعال ایران بدهد. سینمایی که پر شده از تکرار و تکرار موضوعاتی که هزار بار گفته شده، و یا بیانیه های عقیدتی ای که کارگردانان درباری می سازند. کنعان بوی سینمای روشنفکر و بیدار و امروزی را با خود دارد. البته وقتی این طور می گویم، منظورم رسیدن این فیلم به نهایت این نوع سینما نیست، اما بیانگر تلاش هایی ست برای رسیدن به این نقطه، که از سوی نسلی جوان تر آغاز شده است.
کنعان در مدیوم سینما ساخته شده، اما بسیار به فضای ادبیات مدرن چند دهه ی اخیر جهان نزدیک است. شاید دلیلش اقتباس یا برداشت آزاد سازندگان و نویسندگان اثر، از روی یک داستان باشد، که به نظرم حتما همین طور هم هست.
اما بد نمی دانم که اول درباره ی منظورم از روایت مدرن و یا ادبیات مدرن توضیحی بدهم. وقتی به آثار نویسندگان مدرن امروز و چند دهه ی اخیر جهان نگاه می کنیم، به خوبی متوجه می شویم که نویسنده،  مانند گذشته همه ی حرف هایش را در داستانش به شکل آشکار نمی گنجاند، نویسنده زیاد حرف نمی زد و نظر شخصی نمی دهد، نویسنده جزئی نگر شده است، و می خواهد از ساختن یک سری جزئیات ظریف به یک کل ارزشمند دست پیدا کند. نویسنده امروزی با دانش و هوشمندانه، یک یا چند موقعیت خاص را با ظرافت و تیزبینی می سازد، و شخصیت هایی این روایت های معمولا ساده را با دقت جلو می برند و تمام می کنند. اما موضوع به همین سادگی و ظرافت ظاهری ختم نمی شود. شاید خواننده های عامی تنها به همین اتفاقات جلوی چشم بسنده کنند، و از لایه ی زیرین و قلب اصلی اثر غافل شوند، اما ماجرای اصلی و هدف نویسنده همان لایه ی کمرنگ زیرین است. با نگاه موشکافانه به این آثار، به خوبی متوجه می شویم که  هدف و نشانه گیری اصلی و صحنه آرایی و خلق موقعیت های نویسنده، همه در جهت نمایش هر چه بهتر همین لایه ی زیزین است که فهمش ساده نیست، اما ارزشمند است. این نویسندگان روایت را مو به مو و لحظه به لحظه، مانند بازی شطرنج می چینند و جلو می برند. همه چیز حساب شده است. هر دیالوگ و هر موقعیت در جهت پیشبرد روایت است، اما کاملا غیر مستقیم. قیچی این نویسنگان تیز است و اضافه گویی نمی کنند. نکته ی بسیار مهم دیگر رعایت فرم و ساختارهای مناسب و تازه در روایت است. ساختار و فرم هایی که گاهی تمام سنگینی بار یک موضوع را بر دوش می کشند و نقش اصلی در ارائه و تفهیم یک اثر به مخاطب را بازی می کنند. در آثار نویسندگانی چون همینگوی، فاکنر، بُل، سلینجر، کالوینو، مارکز و بسیاری دیگر، به خوبی این روش های خاص روایت، و همچنین نقش ساختار و فرم را چه در داستان های کوتاه و چه در نوول ها و رمان ها مشاهده می کنیم.
کنعان مدرن است، چون سعی کرده با همین شیوه ساخته و روایت شود. در روایت کنعان، گذشته و آینده و خاطره گویی دیده نمی شود، و ما با حال و اتفاقات جاری رو به روییم. ما زمانی وارد داستان می شویم که زن و شوهر دعواهایشان را کرده اند و تصمیم طلاق گرفته شده و تاریخ آن هم تعیین شده است. به نظرم فیلم اصلا قصد نشان دادن مستقیم اختلافات و نوع اختلافات را ندارد، بلکه می خواهد چند روز آخر یک زندگی مشترک را نشان بدهد، که با رخ دادن یک سری اتفاقات تازه، به طلاق نمی انجامد و بیننده از همین شرایط موجود، باید به عمق داستان پی ببرد. این نوع روایت بسیار زیباست. سازنده ی فیلم، نه اینکه رابطه ی بیننده را با گذشته ی شخصیت ها قطع کند، بلکه این گذشته را نه به شکل کامل و رو، بلکه با قطره چکان و در غالب دیالوگ هایی محدود و پراکنده در تمام زمان فیلم به او می دهد. و تازه چیزی که دستگیر بیننده می شود، همه اطلاعات نیست. این نوع روایت کردن بیننده ی اثر را به مکاشفه وا می دارد، او را مجبور می کند دیالوگ به دیالوگ و پلان به پلان را با دقت بشنود و ببیند و فکر و تخیلش را به کار بیاندازد تا بتواند عصاره ی موضوع را دریافت کند. این شکل روایت در فیلم های ایرانی چندان مرسوم نیست. بسیاری از فیلم سازان ما عادت دارند همه چیز را، به هر طریقی که شده به بیننده شیر فهم کنند. آنان هیچ جایی برای کشف باقی نمی گذارند، و برای همین فیلم هایشان یک بار بیشتر دیده نمی شود، و در همان یک بار، همه چیز لو می رود. کنعان کوشیده تا این گونه نباشد و این اتفاق مهمی ست.
در شکل دیالوگ ها هم اتفاق های خوبی افتاده است. به عنوان مثال زن و شوهری که از همه چیز هم خبر دارند، دلیلی ندارد در دعواهای همیشگی، برای فهمیدن بیننده و اطلاعات دادن، بدیهیات زندگی گذشته را دوباره مطرح کنند. بلکه بیننده باید از روی نشانه ها و فضای جاری در زندگی و اشاراتی که می شود گذشته را کشف کند.
موضوع مثبت دیگر در یک اثر، دور نشدن آن از فضای اجتماع است. به این معنی که اگر داستان کم ترین ارتباط را هم با جامعه دارد، یادش نرود که باز هم در یک جامعه دارد روایت می شود. شما در بلندترین و مدرن ترین برج های تهران هم هوای همان جامعه ای را استنشاق می کنید که توی یک دخمه در پایین شهر. در کنعان به خوبی این موضوع رعایت شده. بهترین آن استفاده از ترافیک و قانون شکنی راننده هاست که چند جا از فیلم مشاهده می شود. و یا همین خستگی ها و کلافگی های مینا که حاصل همین فضای جاری در اجتماع است. منظور از فضای جاری این است که زندگی این چند شخصیت با هر جایگاهی که دارند، از جامعه ی کنونی ایران جدا نشده است.
اما نا گفته نماند که به نظر من، در این روایت نقطه ی ضعف مهمی هم وجود دارد. و آن همان عدم حضور عمق و تفکری ست که در اوایل این نوشته در مورد نویسندگان بزرگ و آثارشان گفتم. این اثر فاقد عمق کافی موضوعی ست. منظور از عمق موضوع، هدف و پیامی ست که یک نویسنده و یا کارگردان هوشمند در پس روایتش، بدون فریاد زدن آن، و تنها با نشان دادن یک واقعیت به مخاطب می فهماند. متاسفانه کنعان در بعضی جهات به این عمق نزدیک شده است، اما در نهایت امر نمی تواند نگاه و دیدگاه خاص و جاری در اثر را به مخاطب ارائه دهد. مخاطب تنها با یک اختلاف خانوادگی درگیر می شود، شاهد یک سری کشمکش و اتفاق است، و در آخر یک آتش بس. این بیشتر شبیه یک گزارش هنرمندانه از یک زندگی ست، نه فیلمی با هدف و اندیشه ای خاص.
لنگش کنعان و روایت مدرن آن در همین موضوع است. کنعان به نظر من فاقد این قلب تپنده در لایه ی زیرین یک اثر است. یعنی ما با دیدن این فیلم تفکری از سازندگان اثری در مورد این موضوع خانوادگی دریافت نمی کنیم. نمی فهمیم سازنده چه می خواهد بگوید و دلیل انتخاب این خانواده و این شخصیت ها چیست. روایت با قدرت و انسجامی خوب گزارش شده است، اما به عمق این اختلاف، یا این مشکلات زناشویی پرداخته و اشاره نشده. این ایراد روی شخصیت پردازی ها هم تاثیر گذاشته است. به راستی نمی توان فهمید درد مینا چیست ؟ وقتی در راه شمال مرتضی هم همین سوال را می کند، مینا جواب قانع کننده ای نمی دهد. او جوابی می دهد که به نظرم باید بیننده دلیلش را در همین شیوه ی روایت، و در همین چند روز و طول فیلم بفهمد تا بتواند به عمق ماجرا دست پیدا کند، که نمی فهمد. ما نمی توانیم بفهمیم مشکل مرد است و زیاده خواهی و بازاری شدنش، یا زن و بلند پروازی ها و عشق به دل کندش از این زندگی و خارج رفتن و ادامه تحصیل. نمی توانیم بفهمیم علی چه کاره است. سنگ صبور این هاست یا عشق لاپوشانی شده ی مینا ؟ به نظرم تنها شخصیتی که تکلیفش خوب در این روایت معلوم و هویداست، آذر است. آذر خوب و عمیق پرداخته شده، چون از باقی شخصیت ها گذشته ی مستحکم تری از نظر داستانی دارد. زن واخورده و داغانی که بعد از سال ها از فرنگ می آید و از همان اول، توهم دستگیر شدن و تحت نظر بودن دارد. پسرش چند ماه پیش مرده، خودکشی کرده، و حالا به جایی برگشته که میزبانانش هم کلافه و عصبی اند و وقتی برای او ندارند. زن میانسال تا مرز خودکشی دوباره پیش می رود، اما ورود یک جوان مهربان و باهوش و درویش مسلک به نام علی، او را به زندگی بر می گرداند. صحنه های آرایش کردن و کندن موهای صورت و لباس مشکی در آوردن آذر، از زیباترین و عمیق ترین بخش های فیلم است.
این عدم وجود عمق در داستان، به این معنی ست که وقتی از یک بیننده ی باهوش می پرسی فیلم برای چه ساخته شده و حاوی چه موضوع مهمی ست، بتواند در این زمینه حرف بزند. نه اینکه داستان فیلم را تعریف کند. کنعان یک گزارش قوی ست از چند روز آخر یک زندگی، نه یک تفکر که بر اساسش داستانی نوشته شده باشد. وقتی به فیلم های ارزشمند سینمای ایران و جهان مراجعه می کنیم، موضوعی که باعث ماندگاری آن هاست همین تفکر است، و بعد ساختار و کارگردانی و بازیگری و روایت و غیره.
برای بهتر فهمیده شدن نظرم سراغ یک مثال می روم. وقتی به "شهرزیبا"، فیلم درخشان "اصغر فرهادی" که خودش یکی از نویسندگان کنعان است نگاه می کنیم، علاوه بر کارگردانی خوب، روایت قوی موضوع، بازی های درست، و عوامل خوب دیگر، با ارائه ی یک تفکر و یا حتی طرح یک سوال اساسی رو به رو هستیم. کارگردان و نویسنده، با تصویر کردن هوشمندانه ی موضوع اعدام خلافکاران زیر هجده سال، پس از رسیدن آن ها به این سن، تمام سنت گرایان این مملکت را با یک حقیقت رو به رو می کند و آنان را به چالش می کشد که آیا هر چه دین و شرع می گوید درست است ؟ علا و فیروزه برای این از سوی مخاطب پذیرفته می شوند که دنبال رهایی یک انسانند و برای رسیدن به آن هر کاری می کنند، و ابوالقاسم چرا رنگ و بوی نقش منفی را می گیرد، چون می خواهد قانون شرع را اجرا کند و گذشت ندارد. این انتقال یک تفکر امروزی عمیق و انسانی است در قالب یک فیلم خوب. اما کنعان دنبال چه تفکری ست تا بتواند به یک اثر ماندگار تبدیل شود ؟
در اینجا بد نمی دانم برای تکمیل نظراتم جمله ای از "ناصر تقوایی" نویسنده و کارگردان ارزشمند سرزمینمان را در مورد یک داستان خوب بازگو کنم. او همیشه می گوید و تاکید دارد :
   -  یک داستان خوب از زندگی انسان ها، نوشتن هر زندگی یی نیست، بلکه نوشتن از یک زندگی انتخاب شده است.
جمله ی بسیار عمیقی ست در مورد یک داستان. منظور این است که نوشتن هر زندگی ای ارزش یک اثر هنری ماندگار شدن را ندارد، بلکه باید زندگی های خاصی توسط نویسنده های هوشمند انتخاب شود. آیا زندگی هر کسی که دور و بر ماست ارزش یک فیلم خوب شدن را دارد ؟ حتما نه ! کسانی که فکر می کنند با دقیق و ظریف نشان دادن هر زندگی می توانند فیلم خوب بسازند سخت در اشتباهند. این زندگی باید در ادامه ی یک تفکر طرح شود تا به ماندگاری برسد.
کنعان شاید تا حدودی بازگو کننده و نشان دهنده ی زندگی های بی سر و سامان امروزی باشد، شاید در حد خود، اختلافات و سردرگمی ها و عصبیت های انسان های امروز این سرزمین را نشان دهد. شاید به گوشه ای از بدبختی های مهاجرین ایرانی اشاره کرده باشد، اما هیچ یک از این اشارات به تکامل و تبدیل شدن به یک اندیشه از سازنده و نویسنده ی اثر نمی انجامد.
من مصاحبه های عوامل این فیلم را هم خواندم، متاسفانه این مصاحبه ها هم نظر مرا تایید می کند، چون این عوامل هم، یا در مورد فیلم کلی گویی می کنند و روایت اصلی را دوباره می گویند، یا همه چیز را به مخاطب وا می گذارند و خودشان در مورد شخصیت ها و روایت و هدف فیلم حرفی نمی زنند.
موضوع دیگری که در مصاحبه ها در مورد این فیلم برایم جذاب و سوال برانگیز بود، این موضوع است که دوستان مدام می گویند این فیلم موضوع و مشکلات قشر متوسط را بیان می کند. درست است که ما در طول تاریخ سینمایمان 20 فیلم هم از زندگی قشر متوسط روشنفکر نداریم، و کمبودش به شدت احساس می شود، اما خانواده ی فیلم کنعان جزو این قشر نیست. قشر متوسط شامل قشر هنرمند، معلم و کارگر و کارمند و انسان هایی در این سطح مالی ست، نه خانواده ای که فقط صد میلیون ماشین زیر پای زن و شوهرش است و به قول خودشان نصف برج های تهران را شوهر این خانواده ساخته است. این خانواده کجای قشر متوسط این جامعه قرار می گیرد ؟ شاید بتوان به این قشر گفت، مرفه روشنفکر !
موضوع دیگر در مورد فیلم، که سازندگان در مصاحبه ها به آن اشاره کرده اند موضوع دخیل بستن میناست که گفته می شود در آخر داستان اصلی هم به همین شکل نوشته شده است. به نظرم بدترین و بی دلیل ترین سکانس فیلم همین سکانس دخیل بستن میناست. اگر نویسنده ی غیر ایرانی داستانش را با دخیل بستن تمام کرده، در جامعه ای زندگی می کند که این موضوع معنای خاصی مانند ایران را در این شرایط عجیب و غریب در خود ندارد و حتی می تواند برای بسیاری جذاب هم باشد. اما نشان دادن این صحنه توسط کارگردانی هوشمند بسیار عجیب است. ما با شخصیت زنی رو به روییم که در طول فیلم متوجه تزلزل در تصمیمش شده ایم. حامله شدن، مشاهده ی عاقبت خواهر از خارج برگشته، اعتراف شوهر به عشق عمیق به او، مرگ مادر شوهر و مشاهده ی تنهایی شوهر پس از مرگ مادر، و بی پشت و پناهی خودش بعد از طلاق، همه دلیل های کافی را برای ماندن زن می سازد. به نظر من، مینا در صبح خاکسپاری، در برابر دریا تصمیمش به ماندن را گرفته، اما دنبال بهانه می گردد. همه ی انسان ها این طور هستند. وقتی روی موضوعی پافشاری می کنند، برای نفی کردنش جسارت کافی را ندارند و دنبال بهانه می گردند. مینا می توانست این بهانه را بدون وارد شدن به آن فضای مه آلود کنار درخت، و زمینه صدای علی علی گفتن دهاتی ها و سپس صلوات فرستادنشان و دخیل بستن پیدا کند. مینا می توانست بعد از دیدن خواب بد در مورد خواهر، با خود قراری درونی بگذارد و بعد به آن عمل کند. نه این که چنین گل درشت و در راستای دین و اعتقاد عمل کند. این سکانس به شدت از فضای فیلم بیرون زده و غیر قابل هضم است و حتی اگر عمیق به فیلم نگاه نکنیم، می تواند هدف فیلم و نگاه فیلمساز را تغییر دهد.
اما به هر روی با وجود این نقص ها، تلاش این گروه در عوامل فنی و ساختاری بسیار موفق است. کارگردانی کار بسیار روان و عالی و دقیق است و نکات جذابی دارد. میزانسن ها خیلی خوب طراحی شدند. تصویرهای بسته از صورت شخصیت ها در اکثر موارد بسیار خوب و تاثیرگذار است. چند استفاده ی هوشمندانه از فرم هم، بسیار به تاثیر و شکل روایت کمک کرده است. ریتم فیلم عالی ست. و هیچ سکانسی بی دلیل آورده نشده و در هر سکانس احساس می شود که روایت فیلم حرکت رو به جلو دارد.
بازی ترانه علیدوستی بسیار بسیار عالی و ظریف ست. از همان تصویر اول، تشویش و نگرانی عمیقی در چهره اش موج می زند و این تشویش فقط در آن صبح خاکسپاری مادر شوهر، و در حالی که شال یادگاری او را به شانه انداخته و به دریا نگاه می کند از صورتش محو می شود. لحن او در بیان دیالوگ ها بسیار خوب است. بسیار خوب روح مبارزه طلبی و پرخاش در رفتار و حرکاتش دیده می شود. و در عین حال در لحظاتی هم به خوبی شکسته می شود و به دست نوازشگر نیاز پیدا می کند. ترانه علیدوستی در این اثر مانند یک آوازخوان حرفه ای و درجه اول، اوج و فرودها، هیجان ها و سقوط ها را به بهترین شکل اجرا کرده است. به نظرم او با این فیلم راه تازه ای را آغاز کرده است که بسیار امیدبخش است.
به نظرم بازیگران دیگر، بُعد تازه ای از دنیای بازیگری خود را ارائه نکرده اند، اما لطمه ای هم به کار نزده اند و توانسته اند به طور نسبی شخصیت ها را دربیاورند و بسازند.

در کل تلاش مانی حقیقی و یارانش در این اثر برای ساخت یک فیلم مدرن خانوادگی قابل ستایش است. به نظرم این تیم با این فیلم، به بسیاری از خواسته هایش رسیده و موفق عمل کرده است و امیدوارم در کارهای بعدی شاهد ساخته های بسیار قوی تری باشیم.

پویان مقدسی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 16:58  توسط پویان مقدسی | 


از آزادی اومدم طرف صادقیه. یه نفرم با یه مشت خرت و پرت و وسیله دست بلند کرد، اما وانستادم. مسیر زیاد شلوغ نبود. فقط دم میدون چراغ قرمز داشت و ماشینا صف بسته بودن. منم وایسادم. از شانس گند، تا لب خط عابر اومدم و چراغ قرمز شد. افسره ام وایساده بود و نمی شد زد تو شلوغی. این ور، طرف راست یه ساختمون بلند بود. رو درش نوشته بود مرکز تجاری. آدم بود که می رفت تو و میومد بیرون. زن و مردای شیک و پیک، دختر پسرای باحال و قرتی. مینی بوس نیرو انتظامی ام صاف وایساده بود جلوی در مرکز تجاری. روی شیشه ی عقبش نوشته بود گشت ارشاد، زیر اونم ریزتر، طرح مبارزه با بدحجابی. دو سه نفرم تو مینی بوس بودن. سی چهل ثانیه مونده بود چراغ سبز شه که یه دفعه جیغ یه زنه میدونُ برداشت. کله مُ چرخوندم و دیدم دو تا زن چادریای نیرو انتظامی بازوهای یه دختره رو گرفتن و به زور می خوان بچپوننش تو مینی بوس. یه زنم که انگار ننه ی دختره بود کنارشون جیغ و داد و نفرین می کرد و می گفت بچه ش کاری نکرده. می گفت دختره شاگرد اول دانشگاس، می گفت آدم حسابیه. می گفت خدا لعنتشون کنه. منم دختره رو دیدم، نمی دونم واسه چی گرفته بودنش، لباساشم ضایع نبود. زیادم آرایش نکرده بود. هر چی ننه ش داد و بیداد می کرد، اما دختره لام تا کام حرف نمی زد و قرص و محکم وایساده بود. از اون فاصله خوب دیدم، یه چیزی تو نگاهش بود. چند نفری ام جمع شدن دورشون.
صدای بوق جماعت که بلند شد، تازه فهمیدم ده ثانیه ای میشه چراغ سبز شده. راه افتادم. میدونُ دور زدم. دور و ورُ نگاه کردم. اون ور میدون تابلوی بلوار رو دیدم و رفتم تو. موبایلمُ از رو داشبورد برداشتم و شماره گرفتم. گفت یه کم که بیای جلو، سمت راست یه دکه روزنامه فروشیه. گفت همون جا وایساده. چادر سرشه. گفت معلومه. منم گفتم یه نیسان آبی دارم، با ته ریش. یه کم که رفتم جلو، دکه رو دیدم. چند نفری دور و ور دکه می پلکیدن. چادری توشون نبود. اما پنج متر اون ور تر از دکه، یه زن چادری که با موبایل حرف می زد وایساده بود. تا ماشینُ دید اومد جلو. زدم رو ترمز. تپل بود و لپاشُ قرمز کرده بود. درُ باز کرد و یه وری نشست رو صندلی. گفتم چی می خوام. گفتم می خوام جوون باشه، سالم باشه. گفتم پول اضافی ام نمی دم. اونم گفت چیزی رو که می خوام داره. گفت نرخشون ثابته. گفت جنس بد نداره. گفت که چند ساله اینجا پاتوقشونه و کارشُ خوب بلده. گفت به دوست موستا و بر و بچ بگم چه چیزایی تو دست و بالشه. بعد پیاده شد و گفت الان بهت می گم چیکار کنی. همون جا لب خیابون وایسادم. زنه رفت کنار دکه و باز با موبایلش مشغول شد. اونجا امپراطوریش بود انگار. راحت می چرخید و هیشکی کار به کارش نداشت. تلفنش که تموم شد دو تا زن اومدن پیشش. یکی شون جوون بود، اما اون یکی سن و سالی ازش گذشته بود. با هم حرف زدن. زود اونا رو رد کرد و اومد پیش من. این بار درُ وا نکرد و تو نیومد. فقط پشت پنجره گفت کجا باید برم و طرف چه جوریه و چی پوشیده. رفت. منم راه افتادم. جایی که گفته بودُ زود پیدا کردم. دو دیقه که وایسادم یه دختره، جلدی پرید بالا. چه جنسی ... چه تیکه یی ... چه مامانی ... اوه اوه ...
خلاصه رفتیم و جات خالی حال و بالِ اساسی. ارزش این پولُ داشت. حالا اگه می خوای شماره زنه رو بهت بدم ؟ اون همیشه اونجاس، همه می شناسنش، چند ساله ...

پویان مقدسی

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 2:36  توسط پویان مقدسی | 

دو هفته ی پیش بود که خبر آزمایش علمی عظیم LHC یا "برخورد دهنده ی هادرونی بزرگ"، در عمق 270 متری زمین و در مرز فرانسه و سوئیس را توی سایتی خواندم. تونلی دایره ای شکل به طول 27 کیلومتر که پروتون ها در آن با سرعتی برابر 99/99 درصد سرعت نور حرکت داده می شوند. دمای حاصله از این حرکت و برخورد پروتون ها، یک میلیون برابر گرمای مرکز خورشید است و حاصلش تایید و یا رد تئوری Big Bang  یا انفجار بزرگ، به عنوان مبدا خلقت.
همین طور که به مانتیور و عکس های این آزمایش زل زده بودم و چشمانم دو دو می زد، فکر کردم میلیاردها دلار هزینه و عصاره ی دانش بشر تا امروز، در چند صد متر زیر زمین، در دالانی دراز ریخته شده، تا نکته ی اساسی یی از راز خلقت کشف و رونمایی شود.
این خبر را که خواندم، بی اختیار به این فکر افتادم که اگر این فرضیه اثبات شد، تکلیف این قصه های مذهبی، در کتاب های ادیان مختلف از خلقت چه می شود ؟ داستان آن هفت شبانه روز کذایی که حاصلش چنین جهانی ست با این دقت و ظرافت، به کجا ختم می شود ؟
از پای کامپیوتر بلند شدم و چند باری طول اتاقم از سر به ته و از ته به سر را گز کردم، و به این نتیجه رسیدم که مفسران دینی که مغلطه کارانی چیره دستند در نمی مانند. به هر صورت آن داستان قدیمی، با سر و ته باز نوشته شده و هر جور که بخواهند می توانند تفسیرش کنند و دکان شان را هنوز پر رونق نگه دارند.
از اتاقم رفتم بیرون و توی حال، نشستم روی کاناپه ی جلوی تلویزیون. شکیرا داشت مثل مار به خودش می پیچید و گاهی هم با آن صدای حجیم می خواند و جمعیت توی کنسرت روی پاهایشان بند نبودند. کانال را پدرم عوض کرد، مثل عادت همیشه اش. یکی روی سن ایستاده بود و به پهنای صورت اشک می ریخت. یک دستش میکروفون بود و دست دیگر تکه کاغذ کوچکی که هر از گاهی به آن نگاه می کرد. ریتم آهنگ اندی بود که نوحه شده بود. مرد با لباس سیاه بالای سن می خواند و جماعت زیر پایش، با دک و پوز کج و معوج و آب دماغ های آویزان به پیشانی و سر و سینه می کوبیدند. چند دقیقه به تلویزیون نگاه کردم و سبیل تراشیده شده ام را، خیالی تاب دادم. لبخندی کنج لبم نشست. بله، همیشه ته چیزهایی که آدم عقلش به آن قد نمی دهد، به نیشخند و لبخند و پوزخند ختم می شود، و این هم یک نمونه ی خوبش بود. اما من یاد صادق خان هدایت افتادم، و نمایشنامه ی سه پرده یی "افسانه ی آفرینش".
از پای تلویزیون بلند شدم و رفتم توی اتاقم و دوباره نشستم جلوی کامپیوتر. برنامه ی ورد را باز کردم و انگشتانم روی صفحه کلید راه افتاد و تلق و تلق آن ها بلند شد:
در سال 1309، صادق خان در بلاد غربت و کفر، در شهر موسیقی و تئاتر و شراب و بوسه، پاریس، حتما در کنج تنهایی و ناامیدی همیشگی اش از مردمی که با تفکرات پوسیده شان رنجش می دادند،  گوشه ی اتاق کوچک خود توی یک مسافرخانه، به نوشتن نمایشنامه سه پرده ای یی برای خیمه شب بازی، به نام "افسانه ی آفرینش" پناه برده بوده که حاصلش همین است که در دست ماست.
پدیده ای به نام هدایت را خوب می شناسیم، یا حداقل باید تلاش کنیم که بشناسیم. جسارتش را، هنرش را، عشقش را به ایران، و تنفرش را از اعتقدات پوچ و خرافی. افسانه ی آفرینش او، ریشخند بزرگ و جسورانه ایست که به داستان آفرینش زده شده و همه چیز را به خنده و تمسخر گرفته است.
داستان را خلاصه تعریف می کنم، آنان که خوانده اند دوباره می شنوند و تازه می شوند، و آنان که نشنیده اند، اول ترس برشان می دارد که سنگ شوند، اما کم کم می فهمند که ماجرا چیز دیگری ست.
سه پرده، شامل سه موقعیت و سه لوکیشین مختلف است. پرده ی اول قصری ست که خالق اف پیر و خسته ی داستان بر تخت آرمیده و جبرییل پاشا، میکاییل افندی، ملا عزراییل، اسرافیل بیگ و مسیو شیطان دورش را گرفته اند. حوری و غلمان ها هم هستند و دایره می زنند و می رقصند. خالق شش روز اول خلقت را پشت سر گذاشته و خسته و شکسته جشن گرفته و فرنی می خورد و نوید خلق انسان، اشرف مخلوقات را در روز هفتم به جمع می دهد. و به همه می گوید، باید در برابر این مخلوق کرنش و تعظیم کنند. این جاست که صدای مسیو شیطان در می آید و مخالفت می کند، و خالق اف خسته، عصبانی می شود و او را با تیپا بیرون می اندازد. شیطان هم قسم می خورد که انسان را یک لحظه آسوده نگذارد.  به هر حال خالق اف به هر کدام از این فرشته گان مقرب وظیفه ای برای پیشبرد طرحش، و اداره ی جهان محول می کند. همان وظایفی که می دانیم. یکی جان می گیرد، یکی دفتر دستک راه می اندازد و کارهای خوب و بد را می نویسد، یکی مواظب است مسیو شیطان، انسان را گول نزند، و یکی هم رابط است بین خالق اف و انسان.

پرده ی دوم، کارگاه خالق اف است که دارد گل ورز می دهد و با جبرییل پاشا آماده ی ساختن آدم می شوند. اول برای دست گرمی یک فیل می سازند و خالق اف با نی هفت گره خود توی ماتحتش می دمد و حیوان جان می گیرد و راه می افتد. بعد نوبت انسان می شود. مجسمه ی گلی را می آورند و خالق به او هم روح می دمد، و موجود لخت پتی پشمالویی که همان آدم است زنده می شود و اولین جمله ای که به زبانش می آید، گشنمه است. و همه جز شیطان در برابر این تحفه، تا کمر خم می شوند و بارک الله به خالق اف هدیه می دهند. به هر روی خالق اف، آدم و حوا را روانه ی بهشت می کند، اما تاکید دارد که گندم نخورند و گرنه از بهشت اخراج و به زمین فرستاده می شوند.

پرده ی سوم، جنگلی را تصویر می کند که ننه حوا و بابا آدم، لخت و عور و در به در، از ترس جک و جانورها و سر و صدا زهره ترکانده اند و دعوایشان است. آدم به حوا معترض است که چرا گندم خورده و حوا هم می کوشد که نشان بدهد که از آمدن روی زمین راضی ست. اما آدم آرام نمی گیرد و جبرییل پاشا را صدا می زند. آدم سخت اعتراض می کند که این چه بازی یی ست که خالق اف سر ما در آورده ؟ مگر ما خودمان خواستیم به دنیا بیایم که حالا ولمان کرده بین این همه جک و جانور و بدبختی ؟ مگر ما اشرف مخلوقات نیستیم ؟
و جبرییل پاشا با خونسردی می گوید خدا حوصله اش سر رفته بود، و دم پیری جهان را ساخت که بنشیند و فرنی بخورد و شما را نگاه کند. اما حالا که ساخته، سخت پشیمان است، اما راه برگشتی نیست و کاری ست که شده. اما آدم ناراضی ست و آنارشیست، مدام به خدا غر می زند و بد و بیراه می گوید. جبرییل می گوید که کاری از او ساخته نیست و آدم هم با فحش و بد و بیراه گفتن به جایی نمی رسد، چون خالق اف وقتی جهان را ساخت خودش را برای بد و بیراه شنیدن آماده کرد. و بالاخره می گوید که آدم و حوا باید تحمل کنند. اما در آخر پیشنهاد می دهد، که برای زیاد شدن و از تنهایی در آمدن و سرگرم شدن، بهتر است که بچه دار شوند. تا این موضوع از دهن جبرییل پاشا در می آید، ننه حوا می قاپد و از آدم طلب بچه می کند. جبرییل می رود به آسمان و باز ننه حوا می ماند و بابا آدم و جنگل و ترس و آرزوی بچه. در همین لحظه صدای فیلی می آید و هر دو می ترسند و از درخت توتی بالا می کشند. وقتی آب ها از آسیاب می افتد، و ماهتاب در آسمان می درخشد و جنگل آرام می گیرد و شب دم می کشد، آدم لب حوا را می بوسد و او را در آغوش می کشد و هر دو پشت برگ های توت گم می شوند.

نمایشنامه اینجا تمام می شود و افسانه ی آفرینش به روایت صادق هدایت نقل می گردد. این نوشته، از آن آثاری ست که دارندگان در هفت سوراخ قایمش می کنند و در بازار کتاب قاچاق، باید ده برابر کتاب عادی پول بدهی تا برایت بیاورند، و تو بتوانی این افسانه را بخوانی و بخندی و از همه مهمتر اندکی فکر کنی. فکر کنی که به راستی جهان این طور که ادیان می گویند به وجود آمده ؟ یا جور دیگری ست ؟ یا شاید همین روایت طعنه آمیز هدایت درست است ؟

من که نمی دانم. اما برای هدایت بدجور احترام قایلم. برای بودنش که موهبتی بود برای داستان نویسی و روشنفکری ما، برای تفکرش که هنوز لرزه بر پشت واعظین دینی و مردم خرافه پرست می اندازد، از مرگش که پر از غرور بود، از نوشته هایش که آینه ی تمام نمایی بود و هست از ملت ایران.

ما اگر یک داستان نویس بین المللی داشته باشیم، بی شک او کسی نیست جز صادق هدایت . و اگر روشنفکری یی در صد ساله ی اخیر ایران شکل گرفته، بی تعارف صادق هدایت یکی از پدران مبارزش می باشد.
روحش شاد و راهش پر رهرو.

حالا که نوشته ام تمام شده، باز از پای کامپیوتر بلند می شوم. توی آشپزخانه چایی در لیوان قرمزم می ریزم و دوباره روی کاناپه ی رو به روی تلویزیون که هر لحظه برنامه اش عوض می شود، ولو می شوم.

-          اوه عجب داغه، لب و لوچه ام کباب شد ...

پویان مقدسی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:21  توسط پویان مقدسی | 

ستوان گفت، باید استراحت کنیم و ما استراحت می کردیم. کنار جنگلی بودیم. خورشید می درخشید. بهار بود. همه چیز و همه جا آرام بود. و ما می دانستیم که جنگ عنقریب به پایان می رسد. آن هایی که توتون داشتند، شروع کردند به سیگار پیچیدن. و بقیه مان سعی کردیم بخوابیم. چون خیلی خسته بودیم. سه روز غذای کافی نخورده بودیم و پاتک های زیادی هم زده بودیم. سکوت مرگباری حاکم بود. از دوردست صدای آواز پرندگان می آمد. هوا از لطافت ناب شرجی آکنده بود...
یکهو ستوان بنا کرد به فریاد زدن. فریاد می زد: "هی !" بعد هم عصبانی شد و داد زد : "هی، شما اونجا !"
و بعد خون به صورتش دوید، و صدایش بلندتر شد :
"هوی، شما، اِهِی، شما، با شما هستم !"
بعد دیدیم منظورش که بود. آن بالا، آن طرف جاده ی کنار جنگل، کسی نشسته خوابش برده بود. سربازی ساده، به درختی تکیه داده و خوابش برده بود. لبخند شیرین بر چهره ی کک مکیِ سرباز نقش بسته بود و ما فکر می کردیم، ستوان الان است که از کوره در برود.
و ما فکر کردیم، الان است که مرد خوابیده از کوره در برود، چون ستوان یکریز فریاد می زد و مرد خوابیده یکریز لبخند تحویلش می داد...
آن ها که شروع به سیگار کشیدن کرده بودند، حالا دست از این کار کشیدند، و آن هایی که می خواستند بخوابند، حالا خواب از چشمشان پریده بود، و چند نفر از ما هم لبخند می زدند. بهاری شیرین و لطیف بود، و ما می دانستیم که جنگ به همین زودی ها تمام می شود.
یکهو داد زدن ستوان قطع شد، از جا جهید، دو قدمی بالای راه جنگلی رفت و خواباند توی گوش مرد خوابیده.
تازه در این لحظه فهمیدیم که مرد خوابیده مرده بود. بدون این که کلمه ای بگوید افتاد روی زمین و دیگر لبخند نمی زد. بر چهره اش پوزخندی ترسناک نقش بسته بود، و ستوان، که رنگش پریده بود، عقب آمد.
به ما ابراز تأسف نکرد، از ما پوزش نخواست، ما هم دلمان به حالش نسوخت. چون ما دیگر از این آفتاب دلخوشی نداشتیم، هیچ لذتی از این هوای بهاری لطیف، مرطوب و قشنگ نمی بردیم، و برایمان هیچ فرقی نمی کرد که جنگ تمام می شد یا نمی شد. یکهو احساس کردیم همه مان مرده بودیم، ستوان هم همین طور، چون حالا او هم پوزخند می زد و یونیفورم به تن نداشت...  

................................................

داستان "مردگان دیگر فرمان نمی برند"، نوشته ی "هاینریش بل"، ترجمه ی علی عبدالهی ست که در کتابی با عنوان "نقطه سر خط" در قطع جیبی در انتشارات کاروان منتشر شده است. این کتاب گزیده ای از داستان های کوتاه نویسندگان آلمانی و اروپایی ست.
هاینریش بل نویسنده ی نامدار و برنده ی جایزه ی نوبل آلمانی ست که در سال 1917 در کلن متولد می شود و در تابستان 1985 دیده از جهان فرو می بندد. رمان های مشهور او شامل "خانه ی بدون نگهبان"، "بیلیارد در ساعت نه و نیم"، و "عقاید یک دلقک" است که شهرتی جهانی دارند. اما بل در زمینه داستان کوتاه هم نویسنده ای شناخته شده و تواناست. "مردگان دیگر فرمان نمی برند"، یکی از این داستان های کوتاه است.
داستان "مردگان دیگر فرمان نمی برند"، داستان قوی و خواندنی یی در ارتباط با جنگ است. هاینریش بل خود از سال 1939 تا 1945 در جبهه های گوناگون خدمت کرده و چندین بار مجروح شده است و به خوبی و روشنی معنا و عمق فاجعه ی جنگ را درک کرده است. این داستان حاصل همین شناخت و درک بالاست.
داستان بل با ساختاری عالی نوشته شده و علت قدرت داستان هم در همین ساختار است. می دانیم که داستان کوتاه با بسته شدن ساختارش تمام می شود و نه پایان موضوع. این داستان هم به خوبی با ساختاری درست بسته می شود، اما موضوع می تواند ادامه پیدا کند. این ادامه می تواند جنگ و گریز بازمانده ها و خود راوی باشد تا نابودی کامل، یا نجات عده ای از آنها. اما بل به عنوان نویسنده ای متبحر، داستان را جایی می بندد، که بهترین و تاثیرگذارترین جاست، با آنکه موضوع می تواند ادامه داشته باشد.
سربازی که خود جزو یک گروهان است، و در جنگلی حرکت می کنند، به عنوان شاهدی برای این واقعه، داستان و مشاهدات خود را تعریف می کند. داستان با هوشمندی عالی ای در آغاز، آرامش و زیبایی خاصی را در برابر چشم خواننده قرار می دهد. توصیف های کوتاه اما قوی از طبیعت اطراف، بهار و خورشید و صدای پرندگان و شرجی هوا، همچنین سیگار پیچیدن سربازان و تصمیم خوابیدن بعضی دیگر، و از همه مهمتر اطمینان سربازان به نزدیکی پایان جنگ، نوید یک محیط آرام را می دهد که بهترین هدیه برای سربازان خسته ی از جنگ و گریز برگشته است.
اما این آرامش به طور ضعیفی با فریاد زدن ستوان شکسته می شود. و زمینه ی یک دعوا، با خشم رو به فزونی ستوان و لبخند تحویل دادن سرباز خوابیده ی آن طرف جاده فراهم می شود. نویسنده به زیبایی و به مرور این حس التهاب را به داستان تزریق می کند. ستوان مدام عصبی تر می شود و بلندتر داد می زند، سربازان از کارهایی که انجام می دادند دست می کشند و توجه شان به ستوان و سرباز خوابیده جلب می شود، و همه چیز با یک التهاب مناسب پیش می رود.
چیزی که این آرامش آغاز داستان را بیشتر می شکند صدای سیلی ستوان به صورت سرباز خوابیده و لبخند به لب است. و پس از آن، نقطه ی اوج داستان اتفاق می افتد. و رویدادی که اصلا آرامشی برای سربازان و ستوان باقی نمی گذارد. این اتفاق فرو افتادن سرباز خوابیده، که دیگر به سرباز مرده تبدیل شده است، و تبدیل لبخندش به پوزخندی هراس آور می باشد. بل به زیبایی هر چه تمام تر لبخند در خواب را، در مقابل پوزخند مرگ استفاده کرده است. این صورت، صورتی ست که در آن نحوست و زشتی و پلیدی جنگ به خوبی دیده می شود.
با این اتفاق، گروه به خوبی می فهمد که جمع یا در محاصره است یا در تیررس. به همین دلیل راوی به بر هم خوردن آرامش و بی اهمیت شدن خورشید و بهار و زیبایی، اشاره ی مستقیم می کند، و می گوید که حالا حتی تمام شدن جنگ هم اهمتی ندارد، چون بار دیگر ابلیس جنگ و مرگ، به وضوح و شفاف، و با قدرت هر چه تمام تر، در مقابل چشم همه ظاهر شده است. راوی، مرگ سرباز کنار جاده را، نشانه ای از مرگ همه ی جمع می داند. این پایان، تنفر و ترس عمیق خود سربازان از جنگ و اتفاقات جاری در آن را به خوبی مقابل چشم خواننده قرار می دهد. در سطر آخر، راوی با اشاره ای کاملا غیر مستقیم می گوید که بعد از سرباز لب جاده، نوبت ستوان رسید و سر بدون تنه اش، با آن پوزخند ترس آور مرگ، پیش چشم گروه قرار گرفت. و بعد از آن حتما درگیری دوباره شروع شده است. سه نقطه ی پایانی، نشان می دهد که ممکن است تا چند دقیقه ی دیگر حتی راوی هم با مرگ رو به رو شود.
هسته و هدف داستان بل، همین همیشه در ترس و دلهره بودن، این همیشه در هراس از مرگ بودن سربازان در جبهه هاست که موضوع بسیار عمیق و انسانی یی ست که کمتر به آن توجه شده است.
در ادبیات و سینمای جنگ ما، ما بیشتر قهرمان سازی کاذب کرده ایم، تا نشان دادن لحظات واقعی دلهره ها و ترس های جوانان این سرزمین در جبهه های جنگ. این داستان نمونه ی بسیار خوبی ست برای نزدیک شدن به این حوزه از سینما و ادبیات جنگ.
به نظرم این داستان می تواند طرح فیلم نامه ی اقتباسی کوتاه بسیار خوبی باشد، با موضوعی کاملا متفاوت و در عین حال عمیق و انسانی.

در پایان جا دارد اشاره ای هم به ترجمه ی خوب و روان آقای عبدالهی بکنم. شاید مهمترین چیزی که مترجم در این متن به خوبی حفظش کرده و با آن ارزش داستان را نگه داشته، ریتم روایت است. و همچنین استفاده از واژه های درست و به جا، و همچنین عدم استفاده از ضمیر ها و حروف اضافه و ربطی بی موردی که در ترجمه ها بسیار به متن ضربه می زند.

پویان مقدسی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 20:21  توسط پویان مقدسی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
(عکس بالا از ناصر تقوایی است) چه زیباست، به احترام کسی که می نویسد، چه خوب و چه بد، چه با ارزش و چه بی ارزش، از استفاده ی بدون اجازه ی نوشته هایش خودداری کنیم ...

پیوندهای روزانه
رفلکسیون
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی در راه...
...هر جا می‌ری صدای رادیوش میاد
شماره‌ی 27 ماهنامه‌ی خاکستری منتشر شد
"احمد آقالو" درگذشت
شماره ی 26 ماهنامه ی خاکستری منتشر شد
فرج الله سلحشور : سينما جايى مناسب براى خانم ها نيست
و نسیم آزادی، بر گیسوان گلشیفته وزید
گفت‌وگو با ترانه عليدوستي؛ بازيگر فيلم «كنعان»
از کلارگ گیبل تا ناصر تقوایی، در کافه گل رضاییه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
مطالب گذشته
قلب من
از آن روز
خاک آشنا
ترانه علیدوستی و اسپات لایتش
تا روز آزادی
پرچمداران فردا
برای تو
پرهای بسته ی من
فریاد کن
ما می مانیم...
ترانه ی خونین
درباره ی الی...
کولی ها
در به در
پرنده های مهاجر
به من دل نبند
ما زاده ی رنجیم...
یه روزی...
خوب یادم هست...
اون ور میدون ...
آفرینش به روایت من و صادق هدایت !
مردگان دیگر فرمان نمی برند
"بزنگاه" و حکم توقیف !
قصه های ناتمام من و ناصر تقوایی
چخوف بخوانید، چخوف بی همتا !
مدرسه، یا سربازخانه ؟
شک نکن !
وقتی سانسورچی سانسور شد !
تیرکمان
خسرو شکیبایی هم رفت
نام تو
ناخدا خورشید
مردی که ...
خالی خانه
"کنعان"، دو قدم تا ماندگاری
ای شاعر ...
به داد تئاتر شهر برسید !
روشنفکری از نگاه نیما
سینمای اقتباس؛ از آرامش در حضور دیگران تا کنعان
متاسفم خانم نیکی کریمی ...
دلم برای باغچه می‌سوزد
آه، بهروز وثوقی...
آواز گنجشک‌ها و تفکری ماقبل تاریخی
مثل هر روز...
خواب مرگ
تنها صداست که می‌ماند...
ماسوله، میراثی رو به نابودی
اسب‌ها
دیالوگ نویسی
و مانیفست چو...
بارون و پنجره
۷۰ سالگی‌ات خجسته بیضایی بزرگ
با "ابی"
چرا "چای تلخ" نباید ساخته می‌شد!
ايرج جنتي عطايي نمايشنامه نويس و کارگردان
زندگی حیوانی
روشنفکری هفت‌رنگ
شبِ جمعه
هنر، آینه‌ی بی‌خش تاریخ
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی
نترسیم
ما می‌تونیم...
آقای فرهادی، تبریک
دستاي من...
نگاه نیما به ازدواج به سبک ایرانی
مرا ببین
دریا !
نوروز 88 خجسته
عشق یا قفس ؟!
وقتی همه خوابیم، چه کسی بیدار است ؟
عادت
تو بیا
پیوندها
بابک بیات
ایرج جنتی عطایی
ابی
ماهنامه خاکستری
اردلان سرفراز
فرید زلاند
Spotlight
احمد فتاحی
پیروز جعفری
مهدی عاطف راد
دینگ دانگ
امیر جمشیدی
ترانه خانه
اصغر فرهادی .... محمد
ترانه علیدوستی .... مهدی
زهرا علی اکبری
بهزاد افشاری
نیما سپنتا
مارال بنی‌آدم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM