![]() |
![]() |
|
| گاهنوشتهای پویان مقدسی |
|
این روزگار و چرخش آن همیشه زمستانی سخت و پرکولاک را در ذهنم تصویر میکند. زمستانی طولانی و یخبسته، با زوزهی گرگ و ضجهی کلاغ و نفیر باد، که گریزی از آن نیست و باید در خواب پیش از مرگ آن گیج و بیهوش شد و در نهایت جان داد. نمیدانم این تصویر غمانگیز و هولآور کی از ذهنم پاک میشود و به جای آن بهار سبز و عاشق هویدا میگردد. این شعر زادهی همین تصاویر و همین تصور است. نگاه كن، آسمان خوني ست نگاه كن، برف مي بارد درختان مست رقصيدن نگاه جاده گم در گم كلاغِ پيرِ سر در گم طنينِ ضجه هاي شب هراسان از هجوم برف نوايي خسته مي خوانم ببين آتش چه مي ميرد پويان مقدسی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 21:22 توسط پویان مقدسی |
|
|
مثل هر روز... مرد از در ساختمان بلندی آمد بیرون. چهار قدم میدوید و دو قدم راه میرفت. کت شلوار توسی پوشیده بود و کیفی توی دستش بود که مدام این دست و آن دست میکرد و از لای جمعیت توی پیاده رو رد میشد. رفت توی ایستگاه تاکسیها. سمند زردی اول صف خطیهای ونک ایستاده بود. سه نفر توی ماشین بودند. مرد رفت که از در عقب سمت شاگرد سوار شود. مرد گندهیی با شلوار سبز و کاپشن خلبانی و کیف سامسونت، گل و گشاد نشسته بود وسط و یک باریکه جا بیشتر برای مرد نمانده بود. مرد به زور خودش را چپاند تو و در را بست. دستگیرهی در رفت توی گوشت ران و دل مرد مالش رفت. راننده سوار شد و استارت زد و راه افتاد. چهار قدم نرفته تاکسی پشت چراغ ایستاد. ثانیهشمار فس و فس کم میشد. وقتی سبز شد تاکسی دنبال صف ماشینها راه افتاد. مرد وسطی خود را تکان داد و کش و قوس رفت و دست کلفت خود را کرد توی جیب شلوار طرف مرد. صورت مرد چسبیده بود به شیشه و جای نفس کشیدن نداشت. مرد وسطی موبایل را که درآورد به صفحهاش نگاه کرد. تاکسی افتاده بود توی اتوبان حکیم. مرد با صورت چسبیده به شیشه، زل زده بود به تابلوهای بزرگ تبلیغاتی کنار اتوبان. اولی تصویر یک جزیرهی سبز بود که روی آن درشت نوشته بود الحمدالله و زیر آن آرم شهرداری بود. راننده رادیو را روشن کرد. گوینده از صحت حدیثهای منصوب به امام جعفر صادق حرف میزد و دربارهی آن با حجت الاسلامی بحث میکرد. تابلوی دوم که از جلوی چشم مرد گذشت یک جنگل مه گرفته بود که بالای آن نوشته بود الله اکبر و ریز آن آرم شهرداری. یک کیلومتری جلوتر تابلوی بعد بود که تپهیی شنی بود و کنارش نوشته بود دومین دورهی مسابقات قرآنی... مرد نتوانست ادامه آن را بخواند. ماشین از جلوی تابلو رد شد. مرد چند صدمتری مانده به تقاطع کردستان تابلوی بعدی را دید. ساحل دریا و قایقی شناور روی آن که بالایش نوشته بود سبحان الله و زیرش آرم شهرداری. مرد تا به خودش جنبید رسیده بودند میدان ونک. پول را به راننده داد و بدو بدو از خیابان ولیعصر رفت بالا و نرسیده به میرداماد از در ساختمان شیشهیی بلندی رفت تو. سوار آسانسور شد و طبقهی هفتم پیاده شد. رفت توی دفتر شرکت و به منشی گفت: پویان مقدسی. --------------------------------------------------------------------------------- پینوشت فرهنگی: اولین اکسپوی عکس تهران در حال برگزاریست و یک اتفاق خوب و مهم است. در این نمایشگاه صدها عکس از بهترین عکاسان ایران در زمینهها و موضوعات گوناگون به نمایش و فروش گذاشته شده است. کسانی که علاقهمند به عکاسی و یا حتی دیدن آثار درخور عکاسان ایران هستند حتما سری به این نمایشگاه بزنند و اگر برعکس ما از قشر متوسط نیستند و پولی در جیب دارند، حتما از این آثار خریداری کنند چون بعضی از آنها به واقع ارزش پرداخت این قیمتهای بالا را دارند. اما به طور خاص به دوستان پیشنهاد میکنم که آثار سه نفر را با دقت بیشتری ببینند. اول مجموعهی سه عکس آبسترهی ناصر تقوایی از دیوارهای حلبی گلوله خورده در آبادان که بسیار زیبا و درخشان است و تصویر عجیبی از جنگ را مقابل چشم ظاهر میکند. سپس مجموعهی باد و باران عباس کیارستمی که جلوه و رنگ و روی خاص و عجیبی دارد و وقتی وارد سالن میشوی میخکوبت میکند. و در نهایت سه اثر کاوه گلستان از جبهههای جنگ ایران و عراق، سه عکسی که کاملا فاجعهی جنگ را در خود دارند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 0:45 توسط پویان مقدسی |
|
|
آواز گنجشکها را توی جشنواره دیدم. اتفاقا زمان زیادی هم برای آن توی صف ایستادم. به هر حال کارهای آقای مجیدی را دنبال میکنم، نه به خاطر علاقه به سینمای ایشان، بلکه به خاطر تبحر این سینماگر در زدن حرفهای کهنه و تکراری و اساسا همراه با عقاید دْگم. به هر حال آواز گنجشکها هم دنبالهی دیگر آثار مجیدی لبریز از این تفکرات عهد بوقی و به اصطلاح معناگرا و اخلاقگرا بود. برای آنها که ندیدهاند خط داستان را اینجا مینویسم و سعی خواهم کرد در این نوشته به اعماق فکری که پشت این فیلم است برسم. وا مصیبتا... پویان مقدسی.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 19:9 توسط پویان مقدسی |
|
|
چند وقت پیش او را توی تلویزیونهای لوس آنجلسی دیدم. ابی و داریوش روی صحنه، مقابل شانزده هزار ایرانی در سالن گریت وسترن فوروم، سالن بسکتبال لوس آنجلس لیکرز ایستاده بودند. یک دفعه بهروز وثوقی با همان قوز کم پشت و دستان باز و قامت سفت و محکم از توی جمعیت با دو شاخه گل سرخ بیرون آمد. ابی و داریوش خنده روی لبهایشان نشست. بهروز از پلهها بالا آمد و بازوهای دو ترانهخوان برای به آغوش کشیدنش باز شد. اما بهروز یک لحظه در برابر این دو ایستاد و تا کمر خم شد. شاخهی گل سرخ اول را به داریوش داد و بعد ابی. سه غول محبوب هنر این سرزمین همدیگر را به آغوش کشیدند. بهروز میکروفن را گرفت و گفت به خاطر سی سال ترانهی خوب و متعهد خواندن، به خاطر گفتن از دردهای مردم، از این دو خوانندهی محبوب ممنونم. و رفت. همیشه دوستش داشتم. بسیار زیاد. همیشه برایم انتهای بازیگری سینمای ایران بوده و هست. و همیشه تعریف اخلاق و منش و ایستادگیاش را در این سالها از این و آن شنیدهام. بهروز وثوقی به معنای واقعی یک اسطوره است. کسی که بعد از سی سال سکوت، هنوز در اوج محبوبیت است، و هنوز نقشهایی که با حضورش جاودانه شده، ماندگار. ازقیصر تا خاک، تا تنگسیر، تا نفرین، تا سوتهدلان، تا گوزنها، تا دشنه و کندو، تا ملکوت، تا رضا موتوری و بلوچ و داشآکل، همه و همه نقشهای بیتکرار و آموزشی بهروز وثوقی در عرصهی بازیگری در سینمای این سرزمین است. بهروز توی این سالها بدجوری جایش خالی بوده و هست. اما این نبودن را نباید با فلاکت و بدبختی اشتباه بگیریم. نباید برای او سوگنامه بنویسیم و آه و ناله کنیم. بهروز وثوقی نماند، چون جایش اینجا نبود. در این سالها جز چند تئاتر اعتراضی و چند نقش کوتاه کاری نکرد چون برای خودش و گذشتهاش احترام قائل بود. او بیشک در سال 57 محبوبترین بازیگر سینمای ایران بود، میتوانست بماند، میتوانست مانند بسیاری به خاطر هنرش توبه کند، میتوانست باز هم مانند خیلی از همنسلانش ته ریش بگذارد و نقشهای فرمایشی بازی کند و نطقهای آنچنانی بکند، میتوانست او امروز آقای بازیگر باشد، میتوانست خدایی کند. اما نکرد، چون روح او با این بازیها همسو نبود. سی سال سکوت و تبعید و زندگی سخت را تحمل کرد، اما نقش زوری حاجی بازی نکرد. او محبوب است، چون نماند و آن چیزی که میخواستند نشد. او در آن سوی آبها به شعور خودش و مردم احترام گذاشت و به همین دلیل هنوز دوستش داریم. بهروز وثوقی در این روزها میتوانست بزرگی کند، اما او با دانش و تیزهوشی وارد بازی نشد. این نوشته برای کسانیست که در پی نشر خبر دروغین مرگ بهروز وثوقی، مثل همهی فرصتطلبان بدو بدو خود را رساندند و حالا که خوشبختانه خبر تکذیب شده، به سرشان زده که از او برای بازگشت و بازی در سینما دعوت کنند. اینقدر با احساسات مردم بازی نکنید. اینقدر ادای آدمهای خوب را در نیاورید. اینقدر از هر مسئلهیی برای نمایش ساختن استفاده نکنید. بهروز وثوقی سی سال است به ایران نیامده چون کار و زندگی در محیط ایران را قبول ندارد. تفکر و نگاه سیاسی او به زندگی این روزهای درون کشور نمیخورد. او تا کمر جلوی ابی و داریوش خم میشود، چون آنان را بازگو کنندهی درد مردم در طول این سالها میداند. واقعا فکر میکنید او منتظر دعوت شماست و به آن جواب مثبت میدهد ؟ یا خوابید، یا میخواهید مردم و افکار عمومی را به بازی بگیرید. پویان مقدسی.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 1:3 توسط پویان مقدسی |
|
|
"ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" را باز کردم. باز کردم که دوباره فروغ بخوانم. هر چند وقت یک بار لازم است. دلم برای باغچه میسوزد. دلم گرفت چون این روزها دل من هم برای باغچه بدجوری میسوزد. شعر را دوباره خواندم. دوباره تلخندی گوشهی لبم نشست. دوباره دلم برای باغچه و فروغ سوخت. خوب دیدم که خانوادهی تصویر شدهی فروغ، امروز خانوادهی همهی ایرانیهاست. خانهی تصویر شده فروغ، شاید همین شهر تهران است، یا ایران. با باغچهیی خشکیده، حوضی گنداب شده، و ماهیانی رو به مرگ. خانهی تصویر شده، خانهی همهی ماست. پدری ماسیده در کنج خانه با شاهنامه و کارهای کردهاش. مادری مرده پای سجاده، ترسخورده از هراس دوزخ، و منتظرظهور. برادری فلسفهباف که برای رها شدن تنها نابود کردن را یاد گرفته است. و حسرت خواهری مهربان که رفته است. خواهری که هر بار با شوهر مصنوعی خود به خانه میآید، آبستن است و عوض شده است. و همسایههایی که در باغچهی خود بمب و نارنجک جای گل میکارند. فروغ دلش برای باغچه میسوخت و امروز پس از چهار دهه که از مرگ او میگذرد، تازه میفهمیم چرا. تازه انگار دل خودمان هم شور افتاده است. او از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسید، و از تصویر بیهودگی این همه دست، و از تجسم بیگانگی این همه صورت. امروز درست همان روز است که فروغ از رسیدن آن میترسید. کسی به فکر گلها نیست حیاط خانهی ما تنهاست پدر میگوید: مادر تمام زندگیش برادرم به باغچه میگوید قبرستان و خواهرم که دوست گلها بود حیاط خانهی ما تنهاست من از زمانی پویان مقدسی.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 17:48 توسط پویان مقدسی |
|
|
خواهش می کنم این چند جمله از خانم "نیکی کریمی" در مصاحبهی تازهشان با نشریه مشق آفتاب را عمیق بخوانید : "نیکی کریمی در ادامه مصاحبه جنجالی خود گفته است :چرا هنرمندان را با نقدهای غیر کارشناسانه مورد بی مهری قرار می دهیم که منزوی شوند.علی حاتمی تا زنده بود همیشه مورد انتقاد بود یادم می آید سر فیلم مادر برایش نوشتند که چه فرقی می کند چای را درسماور برقی دم کنیم یا سماور ذغالی. عمیق خواندید ؟ به نکات ظریف و عموما عجیبی که این بازیگر مطرح سرزمینمان گفته است دقت کردید؟ من منتقد سینمایی نیستم و اصلا قصد دفاع از این قشر در برابر این حرفهای خانم کریمی را ندارم. قصد من رو کردن بازییی ست که این ملت از زبان به اصطلاح روشنفکرش میخورد. واقعا نمیفهمم این جملات حاوی چه معنایی ست ؟ تنها چیزی که میفهمم این است که دل خانم کریمی از منتقدان پر بوده و یک سری حرفهای بی ربط را با قاطی کردن نام بزرگان و مشکلات آنها در فیلمسازی به خورد مصاحبهگر و مردم دادهاند. حرفهایی که بدجوری آدم را به هویت و شخصیت این بازیگر و دیگرانی چون ایشان مشکوک میکند. واقعا منتقدان بلایی بر سر امیر نادری آوردند که از ایران رفت ؟ حقیقتا ناصر تقوایی به دلیل حرفها و نقدهای منتقدان در طول سی سال سه فیلم ساخته است ؟ آیا واقعا به دلیل این منتقدین است که بیضایی ده سال یکبار کار میکند ؟ شکیبایی از نقدهای بد دق کرد ؟ مسعود کیمیایی به خاطر منتقدان، دیگر خودش نیست ؟ در آخر هم یادتان رفته بگویید فیلم آخر مهرجویی را منتقدان توقیف و سانسور کردند ! واقعا قابل درک نیست که جملات این بازیگر مطرح در این مصاحبه چه معنایی در پس خود دارد. هدف درآوردن توپ سانسور و بگیر و ببند از زمین دولت و وزارت ارشاد، و انداختنش به زمین منتقدان است ؟ یا واقعا از سر ندانستن ؟ من که بعید می دانم از ندانستن باشد. امیر نادری، ناصر تقوایی، بهرام بیضایی و مسعود کیمیایی و داریوش مهرجویی کارگردانان اجتماعیساز این سینما هستند. اگر کمی به سابقهی سینمایی آنها نگاه کنید به خوبی متوجه میشوید. اگر نادری از ایران رفت و تقوایی مدام کارهایش را نیمه کاره گذاشتند و بیضایی ده سال یکبار فیلم ساخت برای این است که این چند فیلمساز، حاضر به تن دادن به خواستهای دولت نبوده و نیستند. یا آنچه خواستهاند ساختهاند یا سکوت را برگزیدند. اما اگر کیمیایی دیگر کیمیایی سابق نیست یا مهرجویی فیلم اجتماعی نمیسازد، دلیلش منتقدین نیستند، دلیل این است که این دو کارگردان مانند بیضایی و تقوایی و نادری بر روی اصول و موضوعات خاص پافشاری نداشته و به همین دلیل همیشه کار کردهاند اما نه در حد کمال تواناییهای خودشان. آقای مهرجویی نتیجهی ناپرهیزیاش را در سنتوری گرفت و ما همه دیدیم. دلیل این سکوت و تغییر، سیاستهای سینمایی دولتیست که از نمایش واقعیتهای جامعه میترسد و این چند فیلمساز که بهترینهای این عرصه بودند و هستند حالا در سکوت و یا دوری از عرصهی فیلم اجتماعی ساختن به سر میبرند. این موضوع چه ارتباطی به منتقدان دارد ؟ در مورد زندهیاد علی حاتمی هم حرف بسیار است و به خوبی هویداست که از جنس این نامهایی که در بالا بردم نبود و همیشه به همین دلیل بیدغدغه در سالهای پس از انقلاب کار کرد. عباس کیارستمی هم از جنس خاص خودش است. فیلمسازی که بیشتر دنبال مسائل ذهنی و دغدغههای فردیست تا اجتماعی، البته چند کار قوی اجتماعی هم دارد که امروز دیگر اعتقادی به آنها و آن سینما ندارد. علی حاتمی و عباس کیارستمی در سالهای بعد از انقلاب نه سانسور شدند و نه کارشان به تعطیلی کشیده شد. هر چه خواستند ساختند. دلیلش هم نگاه تغییر یافته و منعطف و دور از مسائل روز اجتماعی آنها در فیلمهایشان است. یعنی نگاه بیخطر. این طور حرف زدنهای غیر مسئولانه که بیشتر شبیه زد و بندهای خاص است منحصر به ایشان نیست. متاسفانه مدام از این جملات به یاد ماندنی از این و آن میشنویم. چندی پیش آقای کیارستمی گفته بودند که "ایران بهشت فیلمسازان است" و چند روز پیش هم مانی حقیقی سخنانی با همین مضمون زدهاند که بسیار عجیب است. سخنانی که تیتر میشود و آدم را رنج میدهد و روحش را سوهان میزند. این حرفها و لافها، هیچ دست کمی از دروغهای شاخدار مسئولین کشور ندارد که اقتصاد ایران را در جهان اول می بینند و یا ایران را آزادترین کشور دنیا قلمداد میکنند. به هر روی این روزها روزهای رو شدن دستهایی ست که دانسته و یا نادانسته آب به آسیاب دشمنان فرهنگ و هنر و آزادی میریزند و باکی هم از فردا ندارند، زیرا فردا هم میشود در برابر این ملت سادهلوح رنگ عوض کرد. اگر نمیشود حقیقت را گفت، لااقل به مردم دروغ نگویید. اگر صادقید، اگر به روح هنر اعتقاد دارید، اگر نمیتوانید حقیقت را بگویید، دروغ نگویید و سکوت اختیار کنید. این طور بهتر است و کمتر دستتان آلوده میشود، و کمتر ضربه میزنید. یاد شعر زیبایی از ایرج جنتی عطایی، شاعر و ترانهسرای ارزشمند تبعیدی سرزمینمان افتادم : سکوت کن پویان مقدسی. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بخشی از مصاحبهی خانم نیکی کریمی را میتوانید در سایت سینمای ما بخوانید.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 17:21 توسط پویان مقدسی |
|
|
وقتی به تاریخ سینمای داستانی نگاه میکنیم، به خوبی تأثیر عمیق ادبیات بر روی آن را لمس میکنیم. در واقع بدون شک روایتگری در سینما از ادبیات وارد این عرصه شده و تکامل یافته است. اما با گذشت زمان و پیشرفت سینما، شاهد تأثیر سینما بر ادبیات هم هستیم. ادبیات مدرن امروز در حرکتی همسو و نزدیک و تنگاتنگ با سینماست. قابل مشاهده است که ادبیات پس از ظهور پرقدرت سینما و تحت تأثیر آن، به سمت تصویرگرایی بیشتر حرکت کرد و در کنار آن دقت و توجه به جزئیات و ظرایف هم به ادبیات اضافه شد. همچنین نمی توان از تأثیر عمیق ساختارها و فرمهای سینمایی به ادبیات هم قافل بود. به راستی در طول صد سال اخیر شاهد اثرگذاری دو طرفهی این دو عرصهی هنری بر روی یکدیگر بودهایم و به خوبی قابل درک است که همیشه این دو عرصه در طول زمانهای مختلف به داد هم رسیدهاند و در تکامل یکدیگر سهیم بوده اند. من می خواهم در این متن، از تاثیر ادبیات بر سینمای ایران در طول تاریخ صد سالهی خود بنویسم. پای ادبیات و اقتباس به سینمای ایران سالها پیش باز شد. اولین اقتباس ادبی سینمای ایران در سال ۱۳۴۷ با فیلم "آرامش در حضور دیگران" ناصر تقوایی، از نوولی با همین نام از غلامحسین ساعدی انجام می شود و امروز چهل سال از آن می گذرد. و چند ماه پس از آن داریوش مهرجویی با اقتباس دیگری از غلامحسین ساعدی و "عزاداران بیل"، با فیلم "گاو" وارد این عرصه میشود. این دو فیلم شروع عالی و درخشانی برای این نوع سینما بود، زیرا هر دو فیلم تبدیل به آثاری ماندگار و بیتکرار در تاریخ سینمای ایران شدند. وقتی نگاهی به زمان ساخت و تاثیر این دو فیلم میاندازیم، به خوبی متوجه میشویم که سینمای ایران با همین دو اقتباس قوی رنگ و بوی تازهیی به خود میگیرد و وارد دورهی تازهیی از عمر خود میشود. این دوفیلم بعد از "خشت و آینه" ابراهیم گلستان و "شب قوزی" فرخ غفاری، کلید ورود سینمای ایران به سینمای روشنفکری و آوانگارد هستند. پس از این دو فیلم، فقط تعداد کمی از فیلمسازان جوان، دانا و آشنا با ادبیات وارد عرصه سینمای اقتباس شدند و تا انقلاب 57 چندین فیلم اقتباسی ارزشمند از ادبیات ایران و جهان را ساختند. بعد از این دو فیلم، مسعود کیمیایی با فیلمهای "داش آکل" از صادق هدایت، و "خاک" که اقتباسی از داستان بلند "آوسند بابا سبحان" محمود دولت آبادی بود، دو فیلم اقتباسی مهم دیگر را میسازد. بهمن فرمانآرا هم فیلم "شازده احتجاب" از هوشنگ گلشیری را جلوی دوربین میبرد. زکریا هاشمی هم رمان "طوطی" نوشتهی خودش را فیلم می کند. ناصر تقوایی هم بار دیگر فیلم "نفرین" را بر اساس داستانی از میکا والتاری می سازد و بعد از آن با مجموعهی تلویزیونی درخشان "داییجان ناپلئون" ایرج پزشکزاد، چهرهی دیگری از اقتباس ادبی را در عرصه تصویر به تماشا میگذارد. امیر نادری هم در همین سالها، فیلم "تنگسیر" را بر اساس داستانی از صادق چوبک میسازد. در همین راستا، داریوش مهرجویی بار دیگر با داستان آشغالدونی غلامحسین ساعدی، فیلم "دایرهی مینا" را میسازد که یکی از برترین ساختههای این فیلمساز است. پس از انقلاب به دلایل سیاسی و اجتماعی بسیار، که شرحش در این مقام نمیگنجد، بار دیگر بین سینما و ادبیات فاصلهی عمیقی ایجاد میشود و دیگر اثر چندانی از سینمای اقتباسی دیده نمیشود. و یا اگر دقیقتر نگاه کنیم در این سالها ایدههایی از داستانهای مشهور گرفته شده، اما دیگر در تیتراژ و یا صحبتهای دستاندرکاران سخنی از نویسنده یا داستان اقتباس شده به میان نمیآيد. در سالهای پس از انقلاب فیلم "ناخدا خورشید" ناصر تقوایی، که برداشت آزادیست از "داشتن و نداشتن" همینگوی، باز هم اولین فیلم اقتباسی درخشان پس از انقلاب است. پس از آن مجموعهی "قصههای مجید" بر اساس داستانهای هوشنگ مرادی کرمانی توسط کیومرث پوراحمد ساخته می شود، و بعد نوبت داریوش مهرجویی و ساخت فیلم عالی "درخت گلابی" بر اساس داستان گلی ترقی ست. این سه فیلم برترین فیلمهای اقتباس چند سال گذشتهی سینمای ایران هستند. متاسفانه در سالهای اخیر، حافظهی من تنها به ساخت فیلم "گاو خونی" بر اساس داستان جعفر مدرس صادقی توسط بهروز افخمی قد می دهد و دیگر هیچ. شاید فیلمهای اقتباسی دیگری هم در این سالها ساخته شده باشند، اما یا ارزش سینمایی چندانی نداشتهاند، یا نویسنده و کارگردان، نام نویسندهی اصلی را پنهان کردهاند. اما امروز، دوباره سینمای ایران با فیلم اقتباسی موفق دیگری روبهروست که باز هم می تواند مانند فیلمهای نام برده شده در دورههای مختلف، در تاریخ سینمای ما و در شرایط خاص امروز، اتفاق مهمی باشد. "کنعان" ساخته مانی حقیقی بر اساس داستان تیر و ستون (تخته) آلیس مونرو اقتباس شده و امروز روی پردههای نقرهیی سینما خودنمایی میکند. وقتی به نام و اعتبار این آثار اقتباسی نگاه دقیقی میکنیم، به خوبی متوجه وزن و ارزش این فیلمها در تاریخ سینمای کشورمان میشویم. به خوبی دریافت میکنیم که در چه برهههای مهم و اساسییی سینمای اقتباس به داد سینمای ضعیف و ناکام هر دوره رسیده است و روح تازهیی به آن دمیده است. با این نگاه، به خوبی و آشکار به ارزش پیوند ناگسستنی سینما و ادبیات هم پی میبریم. پیوندی که به نظر من امروز با شکلگیری قوی و مجدد خود میتواند سینمای ایران را از این انفعال و نقصان فیلم خوب بیرون بیاورد. داستانهای کوتاه، نوولها و رمانهای بسیاری از نویسندگان داخلی و خارجی ارزش و ظرفیت فیلم خوب و ماندگار شدن را دارند، و می توانند با ساخته شدنشان غنا و ارزش تازهیی به سینمای ایران هدیه کنند. در سینمایی که نویسندگان آن در این روزها به شدت با کمبود موضوع روبهرو هستند، چرا نباید به سینمای اقتباسی نگاه دوبارهیی شود ؟ البته ناگفته نماند که نویسندهی فیلمنامهی اقتباس هم باید دارای تواناییهای ادبی و فرهنگی خاص باشد، تا بتواند از پس برگردان یک متن ادبی به متن سینمایی برآید. این کار اگر بخواهد درست انجام شود، هیچ دستکمی از نوشتن یک فیلمنامهی کامل ندارد و شاید در جاهایی سختتر و دشوارتر از فیلمنامهی عادی هم پیش برود. به نظر من این روزها دوری سینماگران از ادبیات، مهمترین عامل کاهش ساخت فیلمهای اقتباسی است. متاسفانه سینماگران نسل تازه، بیشتر فیلمبینهای حرفهیی هستند تا کتابخوانهای حرفهیی، و همین موضوع باعث فاصلهی آنها از ادبیات جهان و عدم استفاده از محصولات آن در آثارشان شده است. جالب اینجاست که سینمای جهان و به خصوص آمریکا هم، در تمام دورههای پرفراز و نشیب تاریخ خود، هیچگاه از پیوند زدن این دو عرصهی هنری ناب غافل نشده است و تقریبا فیلم اکثر آثار ادبی جهان ساخته و یا اقتباس شده است. پویان مقدسی.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 23:7 توسط پویان مقدسی |
|
|
به راستی معنا و عمق روشنفکر و روشنفکری چیست ؟ هر یک از ما به نسبت دیدگاه و مطالعات خود نظری در این زمینه داریم. اما من قصد دارم، در اینجا به بیان نظر "نیما یوشیج" در این زمینه بپردازم، تا بتوانیم درک کنیم که این شاعر نامدار و آوانگارد سرزمینمان به روشنفکر و روشنفکری چگونه نگاه میکرده است. دیدگاه نیما در این زمینه، در شعرهای مختلفی از او مستتر است، اما با مطالعهی دقیق و ظریف شعر مشهور "مهتاب"، بسیار روشن و واضح به این عقاید دست پیدا خواهیم کرد. مهتاب، از شبی میگوید که مهتاب در آسمان میتابد و شبتابها نورافشانی میکنند، اما این تابشها یک لحظه هم خواب را از چشم مردم خفته نمیپراند و همه عمیق در خوابند. و غم همین خواب سنگین مردم، خواب و آسایش را از چشم های اشک آلود راوی می رباید. میتراود مهتاب در نخستین قسمت، راوی شعر که همان نقش روشنفکر در یک جامعه را بازی میکند، از غم خواب آلودگی مردمش اشک میریزد و تا صبح بیدار مینشیند. راوی میگوید سحر نزدیک است و صبح از او میخواهد در این ساعت مبارک این قوم که انگار مردهاند را بیدار کند. اما در انجام این کار، خاری جگر راوی را آزار میدهد و انگار نتیجه را می داند. نگران با من استاده سحر در این قسمت هم باز راوی که همان روشنفکر است، میخواهد مردم را مطلع کند و به آنها خبر بدهد که برخیزند، اما در این راه قلب و جگرش زخم میخورد. راوی در قسمت بعد، از شکستن گلی حرف میزند که با جان خود کاشته و آبش داده است و حالا در کنارش فرو میافتد. نازک آرای تن ساق گلی در این قسمت شاهد حسرت خوردن روشنفکر از بر باد رفتن و فرو ریختن میراث و تلاش سختی ست که بی نتیجه مانده است. اما راوی در قسمت بعد باز هم با تمام ناامیدی کارش را دوباره آغاز میکند و دستها را به هم میساید تا مردم خفته را بیدار کند و مقابل در خانهها میایستد و در میزند تا شاید کسی در را بگشاید. اما تنها و تنها مشاهدهی در و دیوار و زندگی به همه ریخته و ویران آنها بر سرش آوار میشود. دستها میسایم این قسمت باز هم پشتکار و تلاش روشنفکر برای بیدار کردن مردم را نشان میدهد، اما حاصلش رنجی دوباره برای خود اوست. در بخش آخر راوی اول شخص به راوی سوم شخص تغییر پیدا میکند. اینجا دانای کل، تصویر مردی را میدهد که با پاهای آبله زده و خسته، در دهکده تنها ایستاده است و کوله بارش را بر دوش گذاشته و دستش بر در خانه ایست و با خود می گوید : غم این خفته ها، خواب را از چشم های اشک آلودم میرباید. میتراود مهتاب در این قسمت هم روشنفکر را میبینیم که با وجود ناامیدی، خسته و پای آبله، خانه به خانه در میزند تا خفته گان را بیدار کند. "مهتاب"، آینه ی دقیق و زیبایی ست از زندگی و شیوهی حیات روشنفکران واقعی در سراسر گیتی. تصویر انسانهایی که خوب میدانند موفقیتشان سخت است، اما همه چیزشان را برای رسیدن و تحقق این هدف خرج میکنند، زیرا در خواب بودن مردم، خواب را از دیدگان آنها میگیرد. پویان مقدسی. یک پیشنهاد ادبی : داستان "سگ و زمستان بلند"، نوشته ی خانم "شهرنوش پارسی پور" را بخوانید. داستان در سال ۱۳۵۳ نوشته شده و مانند خیلی از کارهای دیگر ایشان، انسان را با ظرافت و دقت و شهامت، به زندگی زنان این سرزمین تعصب زده نزدیک می کند.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 13:9 توسط پویان مقدسی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
(عکس بالا از ناصر تقوایی است) چه زیباست، به احترام کسی که می نویسد، چه خوب و چه بد، چه با ارزش و چه بی ارزش، از استفاده ی بدون اجازه ی نوشته هایش خودداری کنیم ...
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|