تبليغاتX
واژه‌ی سرخ
گاهنوشت‌های پویان مقدسی

 

این روزگار و چرخش آن همیشه زمستانی سخت و پرکولاک را در ذهنم تصویر می‌کند. زمستانی طولانی و یخ‌بسته، با زوزه‌ی گرگ و ضجه‌ی کلاغ و نفیر باد، که گریزی از آن نیست و باید در خواب پیش از مرگ آن گیج و بیهوش شد و در نهایت جان داد. نمی‌دانم این تصویر غم‌انگیز و هول‌آور کی از ذهنم پاک می‌شود و به جای آن بهار سبز و عاشق هویدا می‌گردد. این شعر زاده‌ی همین تصاویر و همین تصور است.

نگاه كن، آسمان خوني ست
زمين سرد و هوا سنگين
ستاره مي غرد بر ابر
سراسر قهر و بغض و كين

نگاه كن، برف مي بارد
به روي بام و بر پرچين
به تن پوش سپيد باغ
به دامان گلِ غمگين

درختان مست رقصيدن
چراغ كهنه اي آونگ
به ساز باد بي پروا
چه مي لرزند به هر آهنگ !

نگاه جاده گم در گم
از اين كولاك و اين عصيان
از اين غوغاي پر دهشت
همه ميدان و دشت عريان

كلاغِ پيرِ سر در گم
نشسته بر فراز باغ          
در آغوش نفير او
حضور صد هزاران داغ

طنينِ ضجه هاي شب
كه مي پيچد به همخواني
كمين گرگ ها هر سو
نشانِ قتل و قرباني

هراسان از هجوم برف
منم در يأس سرگردان
به لب تنها سرودي تلخ
صدايم بغض بي پايان

نوايي خسته  مي خوانم
سرود خشم رو در رو
اميدي سرد و دور از دست :
بهارِ گرم عاشق كو ؟

ببين آتش چه مي ميرد
در اين سرماي ويرانگر
منم سرمست خواب مرگ
همان روياي بي آخر

پويان مقدسی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 21:22  توسط پویان مقدسی | 
 

مثل هر روز...

مرد از در ساختمان بلندی آمد بیرون. چهار قدم می‌دوید و دو قدم راه می‌رفت. کت شلوار توسی پوشیده بود و کیفی توی دستش بود که مدام این دست و آن دست می‌کرد و از لای جمعیت توی پیاده رو رد می‌شد. رفت توی ایستگاه تاکسی‌ها. سمند زردی اول صف خطی‌های ونک ایستاده بود. سه نفر توی ماشین بودند. مرد رفت که از در عقب سمت شاگرد سوار شود. مرد گنده‌یی با شلوار سبز و کاپشن خلبانی و کیف سامسونت، گل و گشاد نشسته بود وسط و یک باریکه جا بیشتر برای مرد نمانده بود. مرد به زور خودش را چپاند تو و در را بست. دستگیره‌ی در رفت توی گوشت ران و دل مرد مالش رفت. راننده سوار شد و استارت زد و راه افتاد. چهار قدم نرفته تاکسی پشت چراغ ایستاد. ثانیه‌شمار فس و فس کم می‌شد. وقتی سبز شد تاکسی دنبال صف ماشین‌ها راه افتاد. مرد وسطی خود را تکان داد و کش و قوس رفت و دست کلفت خود را کرد توی جیب شلوار طرف مرد. صورت مرد چسبیده بود به شیشه و جای نفس کشیدن نداشت. مرد وسطی موبایل را که در‌آورد به صفحه‌اش نگاه کرد. تاکسی افتاده بود توی اتوبان حکیم. مرد با صورت چسبیده به شیشه، زل زده بود به تابلو‌های بزرگ تبلیغاتی کنار اتوبان. اولی تصویر یک جزیره‌ی سبز بود که روی آن درشت نوشته بود الحمدالله و زیر آن آرم شهرداری بود. راننده رادیو را روشن کرد. گوینده از صحت حدیث‌های منصوب به امام جعفر صادق حرف می‌زد و درباره‌ی آن با حجت الاسلامی بحث می‌کرد. تابلوی دوم که از جلوی چشم مرد گذشت یک جنگل مه گرفته بود که بالای آن نوشته بود الله‌ اکبر و ریز آن آرم شهرداری. یک کیلومتری جلوتر تابلوی بعد بود که تپه‌یی شنی بود و کنارش نوشته بود دومین دوره‌ی مسابقات قرآنی... مرد نتوانست ادامه‌ آن را بخواند. ماشین از جلوی تابلو رد شد. مرد چند صدمتری مانده به تقاطع کردستان تابلوی بعدی را دید. ساحل دریا و قایقی شناور روی آن که بالایش نوشته بود سبحان الله و زیرش آرم شهرداری. مرد تا به خودش جنبید رسیده بودند میدان ونک. پول را به راننده داد و بدو بدو از خیابان ولیعصر رفت بالا و نرسیده به میرداماد از در ساختمان شیشه‌یی بلندی رفت تو. سوار آسانسور شد و طبقه‌ی هفتم پیاده شد. رفت توی دفتر شرکت و به منشی گفت:
-          سلام خانوم، حاج آقا احمدی تشریف دارند ؟
زن به ساعت مچی روی مچ دست چپ نگاه کرد و گفت:
-          پنج دیقه پیش رفتن نماز
مرد چشم‌ها را روی هم گذاشت و وا رفت و گفت:
-          باز باید یه ساعت صبر کنم ؟
زن شانه‌ها را بالا انداخت و با سر گفت بله.

 پویان مقدسی.

 ---------------------------------------------------------------------------------

پی‌نوشت فرهنگی: اولین اکسپوی عکس تهران در حال برگزاری‌ست و یک اتفاق خوب و مهم است. در این نمایشگاه صدها عکس از بهترین عکاسان ایران در زمینه‌ها و موضوعات گوناگون به نمایش و فروش گذاشته شده است. کسانی که علاقه‌مند به عکاسی و یا حتی دیدن آثار درخور عکاسان ایران هستند حتما سری به این نمایشگاه بزنند و اگر برعکس ما از قشر متوسط نیستند و پولی در جیب دارند، حتما از این آثار خریداری کنند چون بعضی از آنها به واقع ارزش پرداخت این قیمت‌های بالا را دارند. اما به طور خاص به دوستان پیشنهاد می‌کنم که آثار سه نفر را با دقت بیشتری ببینند. اول مجموعه‌ی سه عکس آبستره‌ی ناصر تقوایی از دیوارهای حلبی گلوله خورده در آبادان که بسیار زیبا و درخشان است و تصویر عجیبی از جنگ را مقابل چشم ظاهر می‌کند. سپس مجموعه‌ی باد و باران عباس کیارستمی که جلوه‌ و رنگ و روی خاص و عجیبی دارد و وقتی وارد سالن می‌شوی میخکوبت می‌کند. و در نهایت سه اثر کاوه گلستان از جبهه‌های جنگ ایران و عراق، سه عکسی که کاملا فاجعه‌ی جنگ را در خود دارند.
محل برگزاری این نمایشگاه مزکر فرهنگی صبا در میدان فلسطین، خیابان مظفر است و تا اول آذر به کار خود ادامه می‌دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 0:45  توسط پویان مقدسی | 

 

آواز گنجشک‌ها را توی جشنواره دیدم. اتفاقا زمان زیادی هم برای آن توی صف ایستادم. به هر حال کارهای آقای مجیدی را دنبال می‌کنم، نه به خاطر علاقه به سینمای ایشان، بلکه به خاطر تبحر این سینماگر در زدن حرف‌های کهنه و تکراری و اساسا همراه با عقاید دْگم. به هر حال آواز گنجشک‌ها هم دنباله‌ی دیگر آثار مجیدی لبریز از این تفکرات عهد بوقی و به اصطلاح معناگرا و اخلاق‌گرا بود. برای آنها که ندیده‌اند خط داستان را اینجا می‌نویسم و سعی خواهم کرد در این نوشته به اعماق فکری که پشت این فیلم است برسم.
مرد میانسال، که اطراف تهران زندگی می‌کند و وضع مالی خوبی ندارد، در یک پرورشگاه شتر مرغ کارگر است. روزی شترمرغی به دلیل سهل انگاری مرد از پرورشگاه فرار می‌کند. مرد برای یافتن شترمرغ آواره‌ی کوه و بیابان می‌شود و آن را نمی‌یابد. به همین دلیل کار خود را از دست می‌دهد و با زن و بچه بیکار می‌شود. مرد با موتورش به شهر می‌رود و سعی می‌کند آنجا کاری پیدا کند. اما کاری جز مسافر کشی با موتور نمی‌یابد و به همین کار که درآمد بدی هم ندارد مشغول می‌شود. همچنین مرد ساده دل روستایی حین کار در شهر، زد و بندها و پدرسوختگی‌های شهری‌ها را هم می‌بیند. روزی اتفاقی قراضه‌یی را از یک ساختمان در حال ساخت پیدا می‌کند و به خانه می‌برد. این کار به دهن مرد مزه می‌کند و کار به جایی می‌رسد که هر روز موقع بازگشت به خانه مقداری خرت و پرت قراضه را با موتور، و با هر بدبختی‌یی که هست با خود به خانه می‌آورد و انبار می‌کند. دلبستگی مرد به این وسائل به حدی می‌شود که وقتی یکی از همسایه‌ها یکی از وسائل را امانت می‌خواهد مرد قبول نمی‌کند. تمام دلخوشی و تفریح مرد، جمع و جور کردن و ور رفتن به این وسائل در کنج حیاط می‌شود. اما روزی که مرد بالای این وسائل رفته و مشغول است، وسائل می‌ریزند و مرد زیر آوار خنزر پنزر‌های خود می‌ماند و سخت آسیب می‌بیند و خانه‌نشین می‌شود. در دوران خانه‌نشینی شتر مرغ به پروزشگاه برمی‌گردد و صاحب‌کار دوباره مرد را به کار دعوت می‌کند.
این خط اصلی داستان است که خلاصه نوشتم. شاید اگر همین طور ساده به این فیلم نگاه کنیم، خیلی هم موضوع شیرین و خوبی داشته باشد که به مسائل اجتماعی‌یی مانند فقر و شلوغی شهر و غیره هم پرداخته است. اما من به شخصه اهل این‌طور نگاه کردن به فیلم نیستم. من بیشتر دنبال تفکر خالق اثر می‌گردم و روی آن تمرکز می‌کنم. در مورد این فیلم هم همین کار را کردم و نتیجه مانند باقی آثار آقای مجیدی تکراری شد. تمام داستان این فیلم در این دو سه جمله‌ی کهنه خلاصه می‌شود که "خدا روزی رسان است"، "هر چه خدا بخواهد همان می‌شود" یا "آقا زیاده خواهی نکن".
وقتی فیلم و اتفاقات جاری آن را می‌بینیم و سپس به آخر و نتیجه‌گیری آن می‌رسیم، خود را با یک تفکر پوسیده‌ی شعارزده رو‌به‌رو می‌بینیم که جدا تاسف‌آور است. وقتی مرد در اول فیلم شترمرغ از دستش می‌گریزد، و بعد در طول فیلم به دلیل نداری به زیادی‌خواهی و دست و پا زدن برای مال دنیا می‌افتد (یک مشت آهن قراضه)، جزای عمل قبیح خود را می‌بیند و در نهایت شتر مرغ باز‌می‌گردد و نتیجه‌ی اخلاقی‌یی با این مضمون تکوین می‌شود که اگر شتر مرغت گریخت، بشین توی خانه، چون اگر خدا بخواهد بعد از یک ماه برمی‌گردد و اگر نخواهد برنمی‌گردد و تو نمی‌توانی با زیاده‌خواهی و دست و پا زدن برای پول در آوردن و از گرسنگی نمردن جلوی خواست خدا را بگیری.
صحنه‌ی جالب دیگری هم در فیلم هست که مرد، شخصی را با موتور به جایی می‌رساند و آن شخص هزار تومان اضافه پول می‌دهد. مرد با این پول گوجه سبز می‌خرد، اما بر اثر یک اتفاق در طول راه، این کیسه پاره می‌شود و همه‌ی گوجه سبزها زمین می‌ریزد و مرد با کیسه‌ی خالی به خانه می‌رسد. در اینجا هم پیام دیگری داده می‌شود با این مضمون که "مال حرام از گلوی آدم پایین نمی‌رود" یا "بار کج به مقصد نمی‌رسد".
به راستی نمی‌دانم چه باید گفت. روایت دقیقا بیانگر همان قصه‌های دور و دراز کتاب های مذهبی ادیان گوناگون است که چگونه اقوام مختلف به دلیل کفر و ناشکری مورد غضب الهی قرار می‌گرفتند. من حدس می‌زنم کسانی که این متن‌ها را در این روزگار می‌نویسند سطح مطالعه و دانش‌ و بینش‌شان از همان چهار تا قصه‌ی قوم لوت و حضرت نوح و حضرت یوسف و خضر و غیره جلوتر نیامده که امروز در قرن بیست و یکم با این پیشرفت عجیب و غریب ادبیات و سینما، همان مضامین شعاری و تربیتی برای انسان‌های دو هزار سال پیش را با کشیدن لحافی امروزی و گل‌‌دار بر سر اثر، با حسی پیغمبروار به جای هنرمند به خورد مردم می‌دهند.
واقعا کسی نیست از این کارگردان و نویسده‌اش بپرسد به این چیزهایی که می‌گویید و می‌سازید اعتقاد دارید، آیا نمونه‌اش را در تاریخ بشر دیده‌اید، یا ماجرای دیگری پشت پرده است ؟ اگر قرار بود برای هزار تومان پول اضافه گرفتن کیسه‌ی گوجه سبز پاره شود، پس این همه غارتگر و دزد‌های میلیاردی را چرا یکی پس‌گردنی نمی‌زند ؟ یا این‌هایی که انبار انبار و سوله سوله جنس احتکار می‌کنند چرا یکبار زیر آوار نمی‌مانند ؟ این قصه‌ی آبکی فقط مخصوص مرد بدبخت و ندار فیلم شماست که برای یک لقمه نان و نداری مطلق یک مشت آشغال دور خودش جمع کرده است ؟
این تفکرات به وضوح در قرن بیست و یکم برای انسان حکم مرگ است. یعنی به انفعال کشاندن روح فعال و خلاق و پویا و پیشرو انسان که باید در جا بزند و بپوسد و زنگار ببندد و منتظر خواست خدای مورد تعریف این شعارپردازان باشد. و جالب این‌جاست که این فیلم‌ها که حاوی چنین تفکرات و نگاه‌هایی هستند در جهان جایزه هم می‌برند، برای‌شان در اروپایی که از قرن شانزدهم میلادی خودش را با جنگ و خونریزی و بدبختی از این تفکرات پوسیده جدا کرده، کِل و هورا می‌کشند و جایزه می‌دهند. و ما باد می‌شویم که بابا ما سینمایمان در جهان جایزه می‌برد. ما همه خوبیم. اما نمی‌دانیم بازیچه شده‌ایم. نمی‌دانیم این فیلم هم همان تفکری را اشاعه می‌دهد که در سریال‌های آب دوغ خیاری تلویزیون می‌بینیم، اما با نگاتیو 35 میلیمتری و فیلمبرداری از آسمان و بگیر و ببند و یک مشت زرق و برق روشنفکرنمایانه‌ی بیمار.

وا مصیبتا...

پویان مقدسی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 19:9  توسط پویان مقدسی | 

چند وقت پیش او را توی تلویزیون‌های لوس آنجلسی دیدم. ابی و داریوش روی صحنه، مقابل شانزده هزار ایرانی در سالن گریت وسترن فوروم، سالن بسکتبال لوس آنجلس لیکرز ایستاده بودند. یک دفعه بهروز وثوقی با همان قوز کم پشت و دستان باز و قامت سفت و محکم از توی جمعیت با دو شاخه گل سرخ بیرون آمد. ابی و داریوش خنده روی لب‌هایشان نشست. بهروز از پله‌ها بالا آمد و بازوهای دو ترانه‌خوان برای به آغوش کشیدنش باز شد. اما بهروز یک لحظه در برابر این دو ایستاد و تا کمر خم شد. شاخه‌ی گل سرخ اول را به داریوش داد و بعد ابی. سه غول محبوب هنر این سرزمین همدیگر را به آغوش کشیدند. بهروز میکروفن را گرفت و گفت به خاطر سی سال ترانه‌ی خوب و متعهد خواندن، به خاطر گفتن از دردهای مردم، از این دو خواننده‌ی محبوب ممنونم. و رفت.

همیشه دوستش داشتم. بسیار زیاد. همیشه برایم انتهای بازیگری سینمای ایران بوده و هست. و همیشه تعریف اخلاق و منش و ایستادگی‌اش را در این سال‌ها از این و آن شنیده‌ام. بهروز وثوقی به معنای واقعی یک اسطوره است. کسی که بعد از سی سال سکوت، هنوز در اوج محبوبیت است، و هنوز نقش‌هایی که با حضورش جاودانه شده، ماندگار. ازقیصر تا خاک، تا تنگسیر، تا نفرین، تا سوته‌دلان، تا گوزن‌ها، تا دشنه و کندو، تا ملکوت، تا رضا موتوری و بلوچ و داش‌آکل، همه و همه نقش‌های بی‌تکرار و آموزشی بهروز وثوقی در عرصه‌ی بازیگری در سینمای این سرزمین است. بهروز توی این سال‌ها بدجوری جایش خالی بوده و هست. اما این نبودن را نباید با فلاکت و بدبختی اشتباه بگیریم. نباید برای او سوگنامه بنویسیم و آه و ناله کنیم. بهروز وثوقی نماند، چون جایش اینجا نبود. در این سال‌ها جز چند تئاتر اعتراضی و چند نقش کوتاه کاری نکرد چون برای خودش و گذشته‌اش احترام قائل بود. او بی‌شک در سال 57 محبوب‌ترین بازیگر سینمای ایران بود، می‌توانست بماند، می‌توانست مانند بسیاری به خاطر هنرش توبه کند، می‌توانست باز هم مانند خیلی از هم‌نسلانش ته ریش بگذارد و نقش‌های فرمایشی بازی کند و نطق‌های آنچنانی بکند، می‌توانست او امروز آقای بازیگر باشد، می‌توانست خدایی کند. اما نکرد، چون روح او با این بازی‌ها همسو نبود. سی سال سکوت و تبعید و زندگی سخت را تحمل کرد، اما نقش زوری حاجی بازی نکرد. او محبوب است، چون نماند و آن چیزی که می‌خواستند نشد. او در آن سوی آب‌ها به شعور خودش و مردم احترام گذاشت و به همین دلیل هنوز دوستش داریم. بهروز وثوقی در این روزها می‌توانست بزرگی کند، اما او با دانش و تیزهوشی وارد بازی نشد. این نوشته برای کسانی‌ست که در پی نشر خبر دروغین مرگ بهروز وثوقی، مثل همه‌ی فرصت‌طلبان بدو بدو خود را رساندند و حالا که خوشبختانه خبر تکذیب شده، به سرشان زده  که از او برای بازگشت و بازی در سینما دعوت کنند.

این‌قدر با احساسات مردم بازی نکنید. این‌قدر ادای آدم‌های خوب را در نیاورید. این‌قدر از هر مسئله‌یی برای نمایش ساختن استفاده نکنید. بهروز وثوقی سی سال است به ایران نیامده چون کار و زندگی در محیط ایران را قبول ندارد. تفکر و نگاه سیاسی او به زندگی این روزهای درون کشور نمی‌خورد. او تا کمر جلوی ابی و داریوش خم می‌شود، چون آنان را بازگو کننده‌ی درد مردم در طول این سال‌ها می‌داند. واقعا فکر می‌کنید او منتظر دعوت شماست و به آن جواب مثبت می‌دهد ؟ یا خوابید، یا می‌خواهید مردم و افکار عمومی را به بازی بگیرید.

پویان مقدسی.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 1:3  توسط پویان مقدسی | 

 

"ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" را باز کردم. باز کردم که دوباره فروغ بخوانم. هر چند وقت یک بار لازم است. دلم برای باغچه می‌سوزد. دلم گرفت چون این روزها دل من هم برای باغچه بدجوری می‌سوزد. شعر را دوباره خواندم. دوباره تلخندی گوشه‌ی لبم نشست. دوباره دلم برای باغچه و فروغ سوخت. خوب دیدم که خانواده‌ی تصویر شده‌ی فروغ، امروز خانواده‌ی همه‌ی ایرانی‌هاست. خانه‌ی تصویر شده فروغ، شاید همین شهر تهران است، یا ایران. با باغچه‌یی خشکیده، حوضی گنداب شده، و ماهیانی رو به مرگ. خانه‌ی تصویر شده، خانه‌ی همه‌ی ماست. پدری ماسیده در کنج خانه با شاهنامه و کارهای کرده‌اش. مادری مرده پای سجاده، ترس‌خورده از هراس دوزخ، و منتظرظهور. برادری فلسفه‌باف که برای رها شدن تنها نابود کردن را یاد گرفته است. و حسرت خواهری مهربان که رفته است. خواهری که هر بار با شوهر مصنوعی خود به خانه می‌آید، آبستن است و عوض شده است. و همسایه‌هایی که در باغچه‌ی خود بمب و نارنجک جای گل می‌کارند. فروغ دلش برای باغچه می‌سوخت و امروز پس از چهار دهه که از مرگ او می‌گذرد، تازه می‌فهمیم چرا. تازه انگار دل خودمان هم شور افتاده است. او از زمانی که قلب خود را گم کرده است می‌ترسید، و از تصویر بیهودگی این همه دست، و از تجسم بیگانگی این همه صورت. امروز درست همان روز است که فروغ از رسیدن آن می‌ترسید.

کسی به فکر گل‌ها نیست
کسی به فکر ماهی‌ها نیست
کسی نمی‌خواهد
باور کند که باغچه دارد می‌میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می‌شود
و حس باغچه انگار
چیز مجردست که در انزوای باغچه پوسیده‌ست.

حیاط خانه‌ی ما تنهاست
حیاط خانه‌ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می‌کشد
و حوض خانه‌ی ما خالی‌ست
ستاره‌های کوچک بی‌تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می‌افتند
و از میان پنجره‌های پریده رنگ خانه‌ی ماهی‌ها
شب‌ها صدای سرفه می‌آید
حیاط خانه‌ی ما تنهاست.

پدر می‌گوید:
"از من گذشته‌ست
از من گذشته‌ست
من بار خود را بردم
و کار خود را کردم"
و در اتاقش، از صبح تا غروب،
یا شاهنامه می‌خواند
یا ناسخ‌التواریخ
پدر به مادر می‌گوید:
"لعنت به هرچه ماهی و هر‌چه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق می‌کند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافی‌ست."

مادر تمام زندگیش
سجاده‌ایست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می‌گردد
و فکر می‌کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است.
مادر تمام روز دعا می‌خواند
مادر گناهکار طبیعی‌ست
و فوت می‌کند به تمام گل‌ها
و فوت می‌کند به تمام ماهی‌ها
و فوت می‌کند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد.

برادرم به باغچه می‌گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علف‌ها می‌خندد
و از جنازه‌ی ماهی‌ها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره‌های فاسد تبدیل می‌شوند
شماره برمی‌دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می‌داند.
او مست می‌کند
و مشت می‌زند به در و دیوار
و سعی می‌کند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مأیوس است
او ناامیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می‌برد
و ناامیدیش
آن‌قدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم می‌شود.

و خواهرم که دوست گل‌ها بود
و حرف‌های ساده‌ی قلبش را
وقتی که مادر او را می‌زد
به جمع مهربان و ساکت آنها می‌برد
و گاه‌گاه خانواده‌ی ماهی‌ها را
به آفتاب و شیرینی مهمان می‌کرد...
او خانه‌اش در آن‌سوی شهر است
او در میان خانه‌ی مصنوعیش
با ماهیان قرمز مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه‌ةای درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی می‌خواند
و بچه‌های طبیعی می‌سازد
او
هر وقت که به دیدن ما می‌آید
و گوشه‌های دامنش از فقر باغچه آلوده می‌شود
حمام ادکلن می‌گیرد
او
هر وقت که به دیدن ما می‌آید
آبستن است.

حیاط خانه‌ی ما تنهاست
حیاط خانه‌ی ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن می‌آید
و منفجر شدن
همسایه‌های ما همه در خاک باغچه‌هاشان به‌جای گل
خمپاره و مسلسل می‌کارند
همسایه‌های ما همه بر روی حوض‌های کاشیشان
سرپوش می‌گذارند
و حوض‌های کاشی
بی‌آنکه خود بخواهند
انبار‌های مخفی باروتند
و بچه‌های کوچه‌ی ما کیف‌های مدرسه‌شان را
از بمب‌های کوچک
پر کرده‌اند.
حیاط خانه‌ی ما گیج است.

من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می‌ترسم
من از تصور بیهودگی این‌همه دست
و از تجسم بیگانگی این‌همه صورت می‌ترسم
من مثل دانش‌آموزی
که درس هندسه‌اش را
دیوانه‌وار دوست می‌دارد تنها هستم
و فکر می‌کنم که باغچه را می‌شود به بیمارستان برد
من فکر می‌کنم...
من فکر می‌کنم...
من فکر می‌کنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می‌شود.

پویان مقدسی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 17:48  توسط پویان مقدسی | 
 

خواهش می کنم این چند جمله از خانم "نیکی کریمی" در مصاحبه‌ی تازه‌شان با نشریه مشق آفتاب را عمیق بخوانید :

"نیکی کریمی در ادامه مصاحبه جنجالی خود گفته است :چرا هنرمندان را با نقدهای غیر کارشناسانه مورد بی مهری قرار می دهیم که منزوی شوند.علی حاتمی تا زنده بود همیشه مورد انتقاد بود یادم می آید سر فیلم مادر برایش نوشتند که چه فرقی می کند چای را درسماور برقی دم کنیم یا سماور ذغالی.
سر امیر نادری بلایی آوردیم که آنقدر از ما دور شد که انگار از اول هم با مانبود. ناصر تقوایی را خانه نشین کردیم و روزی نیست که به کیارستمی فحش ندهیم. بیضایی هر ده سال یکبار فیلم می‌سازد؛ خسرو شکیبایی همه چیز را در خودش ریخت و دق کرد و رفت و مسعود کیمیایی هم دیگر نمی‌تواند خودش باشد. اینها همه تبعات نگاه جوانمرگ پسند منتقد است .حالا در مطالبشان مرتب حسرت سینمای هالیوود را می‌خوردند ولی هیچ وقت نمی‌نویسند منتقدان در هالیوود کاری می‌کنند که کلینت ایستوود در ۹۰سالگی احساس زندگی وجوانی می‌کند."

عمیق خواندید ؟ به نکات ظریف و عموما عجیبی که این بازیگر مطرح سرزمین‌مان گفته است دقت کردید؟ من منتقد سینمایی نیستم و اصلا قصد دفاع از این قشر در برابر این حرف‌های خانم کریمی را ندارم. قصد من رو کردن بازی‌یی ست که این ملت از زبان به اصطلاح روشنفکرش می‌خورد. واقعا نمی‌فهمم این جملات حاوی چه معنایی ست ؟ تنها چیزی که می‌فهمم این است که دل خانم کریمی از منتقدان پر بوده و یک سری حرف‌های بی ربط را با قاطی کردن نام بزرگان و مشکلات آن‌ها در فیلم‌سازی به خورد مصاحبه‌گر و مردم داده‌اند. حرف‌هایی که بدجوری آدم را به هویت و شخصیت این بازیگر و دیگرانی چون ایشان مشکوک می‌کند. واقعا منتقدان بلایی بر سر امیر نادری آوردند که از ایران رفت ؟ حقیقتا ناصر تقوایی به دلیل حرف‌ها و نقد‌های منتقدان در طول سی سال سه فیلم ساخته است ؟ آیا واقعا به دلیل این منتقدین است که بیضایی ده سال یکبار کار می‌کند ؟ شکیبایی از نقد‌‌های بد دق کرد ؟ مسعود کیمیایی به خاطر منتقدان، دیگر خودش نیست ؟ در آخر هم یادتان رفته بگویید فیلم آخر مهرجویی را منتقدان توقیف و سانسور کردند !
واقعا چه می‌گویید خانم کریمی ؟ آدم شک می‌کند که شما در این سرزمین و این سینما سی فیلم بازی کرده‌اید. به نظر می‌آید نام تمام این به سکوت کشیده شده‌ها را آوردید که بگویید چرا به آقای کیارستمی انتقاد می‌کنند. هدف شما از این حرف‌ها فقط این موضوع است و دیگر هیچ. واقعا یا نمی‌دانید یا خودتان را به ندانستن زده اید، یا می‌خواهید از چیدن این اسم‌ها در کنار هم نتیجه‌های خاصی بگیرید.

واقعا قابل درک نیست که جملات این بازیگر مطرح در این مصاحبه چه معنایی در پس خود دارد. هدف درآوردن توپ سانسور و بگیر و ببند از زمین دولت و وزارت ارشاد، و انداختنش به زمین منتقدان است ؟ یا واقعا از سر ندانستن ؟ من که بعید می دانم از ندانستن باشد. امیر نادری، ناصر تقوایی، بهرام بیضایی و مسعود کیمیایی و داریوش مهرجویی کارگردانان اجتماعی‌ساز این سینما هستند. اگر کمی به سابقه‌ی سینمایی آنها نگاه کنید به خوبی متوجه می‌شوید. اگر نادری از ایران رفت و تقوایی مدام کارهایش را نیمه کاره گذاشتند و بیضایی ده سال یکبار فیلم ساخت برای این است که این چند فیلمساز، حاضر به تن دادن به خواست‌های دولت نبوده و نیستند. یا آنچه خواسته‌اند ساخته‌اند یا سکوت را برگزیدند. اما اگر کیمیایی دیگر کیمیایی سابق نیست یا مهرجویی فیلم اجتماعی نمی‌سازد، دلیلش منتقدین نیستند، دلیل این است که این دو کارگردان مانند بیضایی و تقوایی و نادری بر روی اصول و موضوعات خاص پافشاری نداشته و به همین دلیل همیشه کار کرده‌اند اما نه در حد کمال توانایی‌های خودشان. آقای مهرجویی نتیجه‌ی ناپرهیزی‌اش را در سنتوری گرفت و ما همه دیدیم. دلیل این سکوت و تغییر، سیاست‌های سینمایی دولتی‌ست که از نمایش واقعیت‌های جامعه می‌ترسد و این چند فیلمساز که بهترین‌های این عرصه بودند و هستند حالا در سکوت و یا دوری از عرصه‌ی فیلم اجتماعی ساختن به سر می‌برند. این موضوع چه ارتباطی به منتقدان دارد ؟

در مورد زنده‌یاد علی حاتمی هم حرف بسیار است و به خوبی هویداست که از جنس این نام‌هایی که در بالا بردم نبود و همیشه به همین دلیل بی‌دغدغه در سال‌های پس از انقلاب کار کرد. عباس کیارستمی هم از جنس خاص خودش است. فیلم‌سازی که بیشتر دنبال مسائل ذهنی و دغدغه‌های فردی‌ست تا اجتماعی، البته چند کار قوی اجتماعی هم دارد که امروز دیگر اعتقادی به آنها و آن سینما ندارد. علی حاتمی و عباس کیارستمی در سال‌های بعد از انقلاب نه سانسور شدند و نه کارشان به تعطیلی کشیده شد. هر چه خواستند ساختند. دلیلش هم نگاه تغییر یافته و منعطف و دور از مسائل روز اجتماعی آن‌ها در فیلم‌هایشان است. یعنی نگاه بی‌خطر.
حالا اگر منتقدان به سینما و نگاه تازه‌ی عباس کیارستمی که تمام گذشته خودش را هم در سینما رد می‌کند، انتقادی دارند چه ربطی دارد به دیگر نام‌هایی که این بازیگر در مصاحبه‌اش برده و همه را در یک کفه‌ی ترازو سنجیده است ؟ من نمی‌فهمم و نکته‌ی انحرافی درست همین جاست !

این طور حرف زدن‌های غیر مسئولانه که بیشتر شبیه زد و بند‌های خاص است منحصر به ایشان نیست. متاسفانه مدام از این جملات به یاد ماندنی از این و آن می‌شنویم. چندی پیش آقای کیارستمی گفته بودند که "ایران بهشت فیلم‌سازان است" و چند روز پیش هم مانی حقیقی سخنانی با همین مضمون زده‌اند که بسیار عجیب است. سخنانی که تیتر می‌شود و آدم را رنج می‌دهد و روحش را سوهان می‌زند. این حرف‌ها و لاف‌ها، هیچ دست کمی از دروغ‌های شاخدار مسئولین کشور ندارد که اقتصاد ایران را در جهان اول می بینند و یا ایران را آزادترین کشور دنیا قلمداد می‌کنند. به هر روی این روزها روزهای رو شدن دست‌هایی ست که دانسته و یا نادانسته آب به آسیاب دشمنان فرهنگ و هنر و آزادی می‌ریزند و باکی هم از فردا ندارند، زیرا فردا هم می‌شود در برابر این ملت ساده‌لوح رنگ عوض کرد.

اگر نمی‌شود حقیقت را گفت، لااقل به مردم دروغ نگویید. اگر صادقید، اگر به روح هنر اعتقاد دارید، اگر نمی‌توانید حقیقت را بگویید، دروغ نگویید و سکوت اختیار کنید. این طور بهتر است و کمتر دست‌تان آلوده می‌شود، و کمتر ضربه می‌زنید.

یاد شعر زیبایی از ایرج جنتی عطایی، شاعر و ترانه‌سرای ارزشمند تبعیدی سرزمینمان افتادم :

سکوت کن
سکوت کن
              -  به یادِ آنکه :
                               -  در سپیده جان سپرد
سکوت کن
سکوت کن
                -  به یاد آنکه :
                                     -  با امید خلق
                                                         -  مرد
سکوت کن
               -  به یاد خشمِ آن شهید سربلند
سکوت کن
                  -  به یادِ آنکه :
                                      -  عاشقانه
                                                      -  زخم خورد
تو از
       -  سکوت
                    -  اگر
                           -  به خشم می رسی
                                                       -  سکوت کن

 پویان مقدسی.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 بخشی از مصاحبه‌ی خانم نیکی کریمی را می‌توانید در سایت سینمای ما بخوانید.  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 17:21  توسط پویان مقدسی | 
 

وقتی به تاریخ سینمای داستانی نگاه می‌کنیم، به خوبی تأثیر عمیق ادبیات بر روی آن را لمس می‌کنیم. در واقع بدون شک روایتگری در سینما از ادبیات وارد این عرصه شده و تکامل یافته است. اما با گذشت زمان و پیشرفت سینما، شاهد تأثیر سینما بر ادبیات هم هستیم. ادبیات مدرن امروز در حرکتی همسو و نزدیک و تنگاتنگ با سینماست. قابل مشاهده است که ادبیات پس از ظهور پرقدرت سینما و تحت تأثیر آن، به سمت تصویرگرایی بیشتر حرکت کرد و در کنار آن دقت و توجه به جزئیات و ظرایف هم به ادبیات اضافه شد. همچنین نمی توان از تأثیر عمیق ساختارها و فرم‌های سینمایی به ادبیات هم قافل بود. به راستی در طول صد سال اخیر شاهد اثرگذاری دو طرفه‌ی این دو عرصه‌ی هنری بر روی یکدیگر بوده‌ایم و به خوبی قابل درک است که همیشه این دو عرصه در طول زمان‌های مختلف به داد هم رسیده‌اند و در تکامل یکدیگر سهیم بوده اند. من می خواهم در این متن، از تاثیر ادبیات بر سینمای ایران در طول تاریخ صد ساله‌ی خود بنویسم.

پای ادبیات و اقتباس به سینمای ایران سال‌ها پیش باز شد. اولین اقتباس ادبی سینمای ایران در سال ۱۳۴۷ با فیلم "آرامش در حضور دیگران" ناصر تقوایی، از نوولی با همین نام از غلامحسین ساعدی انجام می شود و امروز چهل سال از آن می گذرد. و چند ماه پس از آن داریوش مهرجویی با اقتباس دیگری از غلامحسین ساعدی و "عزاداران بیل"، با فیلم "گاو" وارد این عرصه می‌شود. این دو فیلم شروع عالی و درخشانی برای این نوع سینما بود، زیرا هر دو فیلم تبدیل به آثاری ماندگار و بی‌تکرار در تاریخ سینمای ایران شدند. وقتی نگاهی به زمان ساخت و تاثیر این دو فیلم می‌اندازیم، به خوبی متوجه می‌شویم که سینمای ایران با همین دو اقتباس قوی رنگ و بوی تازه‌یی  به خود می‌گیرد و وارد دوره‌ی تازه‌یی از عمر خود می‌شود. این دوفیلم بعد از "خشت و آینه" ابراهیم گلستان و "شب قوزی" فرخ غفاری، کلید ورود سینمای ایران به سینمای روشنفکری و آوانگارد هستند. پس از این دو فیلم، فقط تعداد کمی از فیلمسازان جوان، دانا و آشنا با ادبیات وارد عرصه سینمای اقتباس شدند و تا انقلاب 57 چندین فیلم اقتباسی ارزشمند از ادبیات ایران و جهان را ساختند. بعد از این دو فیلم، مسعود کیمیایی با فیلم‌های "داش آکل" از صادق هدایت، و "خاک" که اقتباسی از داستان بلند "آوسند بابا سبحان" محمود دولت آبادی بود، دو فیلم اقتباسی مهم دیگر را می‌سازد. بهمن فرمان‌آرا هم فیلم "شازده احتجاب" از هوشنگ گلشیری را جلوی دوربین می‌برد. زکریا هاشمی هم رمان "طوطی" نوشته‌ی خودش را فیلم می کند. ناصر تقوایی هم بار دیگر فیلم "نفرین" را بر اساس داستانی از میکا والتاری می سازد و بعد از آن با مجموعه‌ی تلویزیونی درخشان "دایی‌جان ناپلئون" ایرج پزشکزاد، چهره‌ی دیگری از اقتباس ادبی را در عرصه تصویر به تماشا می‌گذارد. امیر نادری هم در همین سال‌ها، فیلم "تنگسیر" را بر اساس داستانی از صادق چوبک می‌سازد. در همین راستا، داریوش مهرجویی بار دیگر با داستان آشغالدونی غلامحسین ساعدی، فیلم "دایره‌ی مینا" را می‌سازد که یکی از برترین ساخته‌های این فیلمساز است. پس از انقلاب به دلایل سیاسی و اجتماعی بسیار، که شرحش در این مقام نمی‌گنجد، بار دیگر بین سینما و ادبیات فاصله‌ی عمیقی ایجاد می‌شود و دیگر اثر چندانی از سینمای اقتباسی دیده نمی‌شود. و یا اگر دقیق‌تر نگاه کنیم در این سال‌ها ایده‌هایی از داستان‌های مشهور گرفته شده، اما دیگر در تیتراژ و یا صحبت‌های دست‌اندرکاران سخنی از نویسنده یا داستان اقتباس شده به میان نمی‌آيد. در سال‌های پس از انقلاب فیلم "ناخدا خورشید" ناصر تقوایی، که برداشت آزادی‌ست از "داشتن و نداشتن" همینگوی، باز هم اولین فیلم اقتباسی درخشان پس از انقلاب است. پس از آن مجموعه‌ی "قصه‌های ‌مجید" بر اساس داستان‌های هوشنگ مرادی کرمانی توسط کیومرث پوراحمد ساخته می شود، و بعد نوبت داریوش مهرجویی و ساخت فیلم عالی "درخت گلابی" بر اساس داستان گلی ترقی ست. این سه فیلم برترین فیلم‌های اقتباس چند سال گذشته‌ی سینمای ایران هستند. متاسفانه در سال‌های اخیر، حافظه‌ی من تنها به ساخت فیلم "گاو خونی" بر اساس داستان جعفر مدرس صادقی توسط بهروز افخمی قد می دهد و دیگر هیچ. شاید فیلم‌های اقتباسی دیگری هم در این سال‌ها ساخته شده باشند، اما یا ارزش سینمایی چندانی نداشته‌اند، یا نویسنده و کارگردان، نام نویسنده‌ی اصلی را پنهان کرده‌اند.

اما امروز، دوباره سینمای ایران با فیلم اقتباسی موفق دیگری رو‌به‌روست که باز هم می تواند مانند فیلم‌های نام برده شده در دوره‌های مختلف، در تاریخ سینمای ما و در شرایط خاص امروز، اتفاق مهمی باشد. "کنعان" ساخته مانی حقیقی بر اساس داستان تیر و ستون (تخته) آلیس مونرو اقتباس شده و امروز روی پرده‌های نقره‌یی سینما خودنمایی می‌کند.

وقتی به نام و اعتبار این آثار اقتباسی نگاه دقیقی می‌کنیم، به خوبی متوجه وزن و ارزش این فیلم‌ها در تاریخ سینمای کشورمان می‌شویم. به خوبی دریافت می‌کنیم که در چه برهه‌های مهم و اساسی‌یی سینمای اقتباس به داد سینمای ضعیف و ناکام هر دوره رسیده است و روح تازه‌یی به آن دمیده است. با این نگاه، به خوبی و آشکار به ارزش پیوند ناگسستنی سینما و ادبیات هم پی می‌بریم. پیوندی که به نظر من امروز با شکل‌گیری قوی و مجدد خود می‌تواند سینمای ایران را از این انفعال و نقصان فیلم خوب بیرون بیاورد. داستان‌های کوتاه، نوول‌ها و رمان‌های بسیاری از نویسندگان داخلی و خارجی ارزش و ظرفیت فیلم خوب و ماندگار شدن را دارند، و می توانند با ساخته شدنشان غنا و ارزش تازه‌یی به سینمای ایران هدیه کنند. در سینمایی که نویسندگان آن در این روزها به شدت با کمبود موضوع رو‌به‌رو هستند، چرا نباید به سینمای اقتباسی نگاه دوباره‌یی شود ؟

البته ناگفته نماند که نویسنده‌ی فیلم‌نامه‌ی اقتباس هم باید دارای توانایی‌های ادبی و فرهنگی خاص باشد، تا بتواند از پس برگردان یک متن ادبی به متن سینمایی برآید. این کار اگر بخواهد درست انجام شود، هیچ دست‌کمی از نوشتن یک فیلم‌نامه‌ی کامل ندارد و شاید در جاهایی سخت‌تر و دشوار‌تر از فیلم‌نامه‌ی عادی هم پیش برود. به نظر من این روزها دوری سینماگران از ادبیات، مهمترین عامل کاهش ساخت فیلم‌های اقتباسی است. متاسفانه سینماگران نسل تازه، بیشتر فیلم‌بین‌های حرفه‌یی هستند تا کتاب‌خوان‌های حرفه‌یی، و همین موضوع باعث فاصله‌ی آن‌ها از ادبیات جهان و عدم استفاده از محصولات آن در آثارشان شده است.

جالب اینجاست که سینمای جهان و به خصوص آمریکا هم، در تمام دوره‌های پرفراز و نشیب تاریخ خود، هیچ‌گاه از پیوند زدن این دو عرصه‌ی هنری ناب غافل نشده است و تقریبا فیلم اکثر آثار ادبی جهان ساخته و یا اقتباس شده است.

پویان مقدسی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 23:7  توسط پویان مقدسی | 

 

به راستی معنا و عمق روشنفکر و روشنفکری چیست ؟ هر یک از ما به نسبت دیدگاه و مطالعات خود نظری در این زمینه داریم. اما من قصد دارم، در اینجا به بیان نظر "نیما یوشیج" در این زمینه بپردازم، تا بتوانیم درک کنیم که این شاعر نامدار و آوانگارد سرزمینمان به روشنفکر و روشنفکری چگونه نگاه می‌کرده است.

دیدگاه نیما در این زمینه، در شعرهای مختلفی از او مستتر است، اما با مطالعه‌ی دقیق و ظریف شعر مشهور "مهتاب"، بسیار روشن و واضح به این عقاید دست پیدا خواهیم کرد.

مهتاب، از شبی می‌گوید که مهتاب در آسمان می‌تابد و شبتاب‌ها نورافشانی می‌کنند، اما این تابش‌ها یک لحظه هم خواب را از چشم مردم خفته نمی‌پراند و همه عمیق در خوابند. و غم همین خواب سنگین مردم، خواب و آسایش را از چشم های اشک آلود راوی می رباید.

می‌تراود مهتاب
می‌درخشد شبتاب،
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته‌ی چند
خواب در چشم ترم می‌شکند

در نخستین قسمت، راوی شعر که همان نقش روشنفکر در یک جامعه را بازی می‌کند، از غم خواب آلودگی مردمش اشک می‌ریزد و تا صبح بیدار می‌نشیند.

راوی می‌گوید سحر نزدیک است و صبح از او می‌خواهد در این ساعت مبارک این قوم که انگار مرده‌اند را بیدار کند. اما در انجام این کار، خاری جگر راوی را آزار می‌دهد و انگار نتیجه را می داند.

نگران با من استاده سحر
صبح می‌خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می‌شکند.

در این قسمت هم باز راوی که همان روشنفکر است، می‌خواهد مردم را مطلع کند و به آنها خبر بدهد که برخیزند، اما در این راه قلب و جگرش زخم می‌خورد.

راوی در قسمت بعد، از شکستن گلی حرف می‌زند که با جان خود کاشته و آبش داده است و حالا در کنارش فرو می‌افتد.

نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کِشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا! به برم می‌شکند.

در این قسمت شاهد حسرت خوردن روشنفکر از بر باد رفتن و فرو ریختن میراث و تلاش سختی ست که بی نتیجه مانده است.

اما راوی در قسمت بعد باز هم با تمام ناامیدی کارش را دوباره آغاز می‌کند و دست‌ها را به هم می‌ساید تا مردم خفته را بیدار کند و مقابل در خانه‌ها می‌ایستد و در می‌زند تا شاید کسی در را بگشاید. اما تنها و تنها مشاهده‌ی در و دیوار و زندگی به همه ریخته و ویران آنها بر سرش آوار می‌شود.

دستها می‌سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می‌پایم
که به در کس آید
در و دیوار بهم ریخته‌شان
بر سرم می‌شکند.

این قسمت باز هم پشتکار و تلاش روشنفکر برای بیدار کردن مردم را نشان می‌دهد، اما حاصلش رنجی دوباره برای خود اوست.

در بخش آخر راوی اول شخص به راوی سوم شخص تغییر پیدا می‌کند. اینجا دانای کل، تصویر مردی را می‌دهد که با پاهای آبله زده و خسته، در دهکده تنها ایستاده است و کوله بارش را بر دوش گذاشته و دستش بر در خانه ایست و با خود می گوید : غم این خفته ها، خواب را از چشم های اشک آلودم می‌رباید.

می‌تراود مهتاب
می‌درخشد شبتاب؛
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می‌گوید با خود:
غم این خفته‌ی چند
خواب در چشم ترم می‌شکند.

در این قسمت هم روشنفکر را می‌بینیم که با وجود ناامیدی، خسته و پای آبله، خانه به خانه در می‌زند تا خفته گان را بیدار کند.

"مهتاب"، آینه ی دقیق و زیبایی ست از زندگی و شیوه‌ی حیات روشنفکران واقعی در سراسر گیتی. تصویر انسان‌هایی که خوب می‌دانند موفقیتشان سخت است، اما همه چیزشان را  برای رسیدن و تحقق این هدف خرج می‌کنند، زیرا در خواب بودن مردم، خواب را از دیدگان آنها می‌گیرد.
این شعر را باید هزار بار خواند. باید رنج سنگین روشنفکری مانند نیما را در همین شعر فهمید. در همین شعر باید دید که چرا هدایت خودش را کشت، در همین شعر باید رنجش‌های روح فروغ را خواند. در همین شعر باید درد شاملو را جست. در همین شعر باید زخم عمیق ساعدی را دید. در همین شعر باید روشنفکر حقیقی را شناخت و فهمید.

پویان مقدسی.

یک پیشنهاد ادبی : داستان "سگ و زمستان بلند"، نوشته ی خانم "شهرنوش پارسی پور" را بخوانید. داستان در سال ۱۳۵۳ نوشته شده و مانند خیلی از کارهای دیگر ایشان، انسان را با ظرافت و دقت و شهامت، به زندگی زنان این سرزمین تعصب زده نزدیک می کند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 13:9  توسط پویان مقدسی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
(عکس بالا از ناصر تقوایی است) چه زیباست، به احترام کسی که می نویسد، چه خوب و چه بد، چه با ارزش و چه بی ارزش، از استفاده ی بدون اجازه ی نوشته هایش خودداری کنیم ...

پیوندهای روزانه
رفلکسیون
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی در راه...
...هر جا می‌ری صدای رادیوش میاد
شماره‌ی 27 ماهنامه‌ی خاکستری منتشر شد
"احمد آقالو" درگذشت
شماره ی 26 ماهنامه ی خاکستری منتشر شد
فرج الله سلحشور : سينما جايى مناسب براى خانم ها نيست
و نسیم آزادی، بر گیسوان گلشیفته وزید
گفت‌وگو با ترانه عليدوستي؛ بازيگر فيلم «كنعان»
از کلارگ گیبل تا ناصر تقوایی، در کافه گل رضاییه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
مطالب گذشته
قلب من
از آن روز
خاک آشنا
ترانه علیدوستی و اسپات لایتش
تا روز آزادی
پرچمداران فردا
برای تو
پرهای بسته ی من
فریاد کن
ما می مانیم...
ترانه ی خونین
درباره ی الی...
کولی ها
در به در
پرنده های مهاجر
به من دل نبند
ما زاده ی رنجیم...
یه روزی...
خوب یادم هست...
اون ور میدون ...
آفرینش به روایت من و صادق هدایت !
مردگان دیگر فرمان نمی برند
"بزنگاه" و حکم توقیف !
قصه های ناتمام من و ناصر تقوایی
چخوف بخوانید، چخوف بی همتا !
مدرسه، یا سربازخانه ؟
شک نکن !
وقتی سانسورچی سانسور شد !
تیرکمان
خسرو شکیبایی هم رفت
نام تو
ناخدا خورشید
مردی که ...
خالی خانه
"کنعان"، دو قدم تا ماندگاری
ای شاعر ...
به داد تئاتر شهر برسید !
روشنفکری از نگاه نیما
سینمای اقتباس؛ از آرامش در حضور دیگران تا کنعان
متاسفم خانم نیکی کریمی ...
دلم برای باغچه می‌سوزد
آه، بهروز وثوقی...
آواز گنجشک‌ها و تفکری ماقبل تاریخی
مثل هر روز...
خواب مرگ
تنها صداست که می‌ماند...
ماسوله، میراثی رو به نابودی
اسب‌ها
دیالوگ نویسی
و مانیفست چو...
بارون و پنجره
۷۰ سالگی‌ات خجسته بیضایی بزرگ
با "ابی"
چرا "چای تلخ" نباید ساخته می‌شد!
ايرج جنتي عطايي نمايشنامه نويس و کارگردان
زندگی حیوانی
روشنفکری هفت‌رنگ
شبِ جمعه
هنر، آینه‌ی بی‌خش تاریخ
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی
نترسیم
ما می‌تونیم...
آقای فرهادی، تبریک
دستاي من...
نگاه نیما به ازدواج به سبک ایرانی
مرا ببین
دریا !
نوروز 88 خجسته
عشق یا قفس ؟!
وقتی همه خوابیم، چه کسی بیدار است ؟
عادت
تو بیا
پیوندها
بابک بیات
ایرج جنتی عطایی
ابی
ماهنامه خاکستری
اردلان سرفراز
فرید زلاند
Spotlight
احمد فتاحی
پیروز جعفری
مهدی عاطف راد
دینگ دانگ
امیر جمشیدی
ترانه خانه
اصغر فرهادی .... محمد
ترانه علیدوستی .... مهدی
زهرا علی اکبری
بهزاد افشاری
نیما سپنتا
مارال بنی‌آدم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM