تبليغاتX
واژه‌ی سرخ
گاهنوشت‌های پویان مقدسی

 

با درود. در این پُست، با دو نگاه و نظر به نمایش "مانیفست چو" در خدمت دوستان و مخاطبان گرامی هستیم. اولین نوشته نقدی‌ست با عنوان "و مانیفست چو" به قلم پویان مقدسی، و دومین نوشته، نگاهی‌ست با عنوان "مخاطب ممنوع" به قلم طنزآلود دوست و همکار محترم، بابک ربیعی.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و مانیفست چو

بعد از حدود یک سال کش و قوس و بگیر و ببند، سه شنبه ۲۶ آذرماه، نمایش مانیفست چو، با نویسندگی و کارگردانی محمد رحمانیان، و  بازی مهتاب نصیرپور، سیما تیرانداز، هومن برق‌نورد، اشکان خطیبی، افشین هاشمی و ترانه علیدوستی و زنده‌یاد احمد آقالو روی صحنه‌ی تالار چهارسوی مجموعه‌ی تئاترشهر رفت. خوشبختانه بلیت بود و من هم توانستم این اجرای افتتاحیه را ببینم.
پیش از هر چیز باید به گروه تئاتر پرچین برای اجرای این نمایش تبریک گفت و همچنین موسسه‌ی فرهنگی هنری کارنامه که یک جورهایی دانشگاه نویسندگی خود من هم هست.
و بعد یاد احمد آقالو را گرامی می‌دارم که باز هم با آن صدای خش‌دار دلنشین، دلم را لرزاند. یادش گرامی.
تئاتر برای من عرصه بسیار محترمی‌ست. عرصه‌ی عمیق و مظلوم و گرمی که این سال‌ها بعد از موسیقی بیشترین لطمه‌ها را خورده است، و همین حضورش، با هر کیفیت هم غنیمت بزرگی‌ست. دوست ندارم به دلیل همین مظلومیت، چندان به پر و پای تئاتری‌ها پیچیده شود، تا آنها بتوانند راحت‌تر و بی‌دغدغه‌تر فعالیت کنند و پیش بروند. اما به هر روی بد نیست، با تمام این احترام، گاهی به نقد آثار روی صحنه پرداخته شود و سوالاتی که در ذهن مخاطب شکل می‌گیرد، بیان شود.

توی سالن انتظار ایستاده بودیم. به علت عدم چاپ و حاضر نشدن بروشور نمایش، یک نفر همه را ساکت کرد و گفت، نمایش به طور کامل به زبان انگلیسی اجرا می‌شود – این موضوع را از قبل می‌دانستم- عده‌ای تعجب کردند، اما خب، می‌توانست جالب باشد.
نمایش را با دقت دیدم و با خشکه انگلیسی‌یی که می‌دانم اکثر نمایش و دیالوگ‌ها را فهمیدم. عده‌ای هم پچ‌پچ کنان در طول نمایش نقش مترجم را برای بغل دستی‌ها بازی می‌کردند. گاهی از دیالوگی عده‌ای می‌خندیدند، و باقی هاج و واج و گیج، از خنده‌ی بقیه لبخند می‌زدند. در طول تمام زمان نمایش دنبال کلید این استفاده از زبان انگلیسی گشتم. اما متأسفانه هیچ کلیدی در کار نبود. روزهای قبل مصاحبه‌ی دست اندرکاران نمایش را خوانده بودم. می‌گفتند به دلیل وجود بخش‌های فیلم‌های مستند به زبان انگلیسی، و ایجاد یکدستی، کل نمایش به انگلیسی نوشته شده است !
خُب تا نمایش را ندیده بودم، این دلیل را توانستم قبول کنم، اما بعدش نه، و به هیچ وجه ! تمام مدت این فیلم مستند به 10 دقیقه هم نمی‌رسید و یک مونولوگ طولانی شخص "چو" بود.
سوال این‌جاست که چرا ؟ اگر به دلیل‌های دست‌اندرکاران در مصاحبه‌ها مراجعه کنیم، و این موضوع را علت این انتخاب زبان برای نمایش بدانیم، باید بی‌تعارف و با جرأت گفت که این دوستان معنای تئاتر مستند را درست نمی‌دانند که این حرف را می‌زنند.
در موضوع های مستند برای سینما یا تئاتر، خالق یا سازنده‌ی یک اثر، به دنبال حفظ و بیان دقیق یک حقیقتِ به وقوع پیوسته است. حال این حقیقت به دو روش می‌تواند به مخاطب نشان داده شود. اول، نشان دادن تصاویر و  روند کامل و جامع و واقعی یک اتفاق. و راه دوم بازسازی دقیق روند یک اتفاق یا واقعه، به شکلی که حقیقت مورد نظر در آن گم نشود. در "مانیفست چو"، ما به وضوح با اتفاقی روبه‌روییم که در آن سرِ دنیا رخ داده، و تنها دارایی گروه، چند دقیقه مونولوگ تلویزیونیِ کم کیفیت از شخص "چو" است. خوب این دارایی ناچیز و همچنین امکانات محدود در حوزه‌ی تئاتر، خوب به ما می‌فهماند که نباید به سراغ راه اول برویم، چون کارمان لنگ می‌ماند. پس مجبوریم راه دوم، که همان بازسازی یک اتفاق است را انتخاب کنیم. وقتی این روش انتخاب شود، مهمترین رسالت نویسنده و کارگردان و گروه، انتقال حقیقت نهفته در آن اتفاق به بیننده است. با این تفاصیل، حال قضاوت کنیم که نمایش "مانیفست چو"، با انتخاب این زبان و این ساختار روایی چقدر موفق بوده است. به نظر من موفقیت بسیار ناچیز است.
تئاتربین‌های ما چند نفرند ؟ حال از این چند نفر، چند نفر به زبان انگلیسی تسلط کامل دارند تا بتوانند از این نمایش سر در بیاورند ؟ وقتی به این ارقام نگاه کارشناسانه بیاندازید متوجه می‌شوید که این نمایش تنها با تعداد انگشت‌شماری رابطه برقرار می‌کند و نمی تواند حقیقت و رسالت خود را به شکلی وسیع منتقل کند. البته اگر هدف گروه، انتقال و نمایش این حقیقت به مخاطب باشد، که حتما هست و جز این نمی‌تواند باشد !!
خب این چه کاری‌ست ؟ یک اطوار روشنفکری ؟ یا یک تمرین برای اجراهای خارج از ایران یا اگر خدا بخواهد فستیوال‌ها ؟ یا یک فرم برای ایجاد تبلیغات ؟ یا نمایش قدرت در نوشتن به زبان انگلیسی ؟
این نمایش برای انتقال حقیقت مستند خود باید در ایران به زبان فارسی اجرا می‌شد. می‌شد بخش‌های مستند "چو" دوبله و صداگذاری شود، و یا حتی خود افشین هاشمی بازیگر نقش "چو"، ترجمه‌ی حرف‌های "چو"‌ی واقعی را جلوی دوربین تکرار کند. با این دو روش هیچ لطمه‌ای به مستند بودن کار زده نمی‌شد که هیچ، مخاطب هم این‌طور گیج و واگیج نمی‌زد. منظور از مستند بودن یک نمایش و اثبات آن، نشان دادن قیافه‌ی شخصیت مورد نظر یا حرف زدنش نیست. مهم این است که این قیافه و انگلیسی حرف زدن چه کمکی به انتقال موضوع می‌کند ؟ در "مانیفست چو" هیچ کمکی. متاسفانه این اشتباه بزرگ ساختاری از یک گروه کارکشته و قدیمی، اگر قصد و منظوری پشتش نباشد نابخشودنی‌ست.
حال از این موضوع بسیار مهم که بگذریم، می‌رسیم به قاتل یک عده انسان بی‌گناه با ملیت‌های مختلف در آمریکا. شخصیت "چو" در این نمایش عجیب است. یک کره‌ایِ پپه‌ی تو سری خور که همه مسخره‌اش می‌کنند و کمترین دیالوگ را در طول نمایش دارد. آدمی که وقتی صحنه تاریک و نمایش تمام می‌شود مخاطب دلش به حال او می‌سوزد. اما او قاتل است، چرا این موضوع فراموش می‌شود، یا نمایش می‌کوشد که این موضوع را القا کند که مقصر کس دیگری غیر از چو است؟ چرا بیننده باید دلش برای "چو" بسوزد ؟ آیا این تو سری خور بودن و مورد تمسخر قرار گرفتن دلیل این بازخورد حیوانی "چو" است که نویسنده‌ی اثر بر روی آن این‌قدر مانور داده ؟ یا باز هم همان شعارهای کودکانه‌ی ضد آمریکایی دلیل چینش این روایت به این ترتیب است ؟ ما از این نمایش این‌طور دریافت می‌کنیم که مردم و محیط آمریکا این‌قدر بد است که "چو" و امثال "چو" مجبور می‌شود بزنند چند نفر را بکشد. و مقصر کیست ؟ همان مقصر همیشگی و مرسوم امروزی : آمریکا !
واقعا نتیجه‌گیری سطحی و شعاری و بی‌منطقی‌ست، و همه خوب می‌دانیم که اصلا این‌گونه نیست. خیل متخصصین ملیت‌های مهاجر مختلف به آمریکا نیز، توی همین محیط رشد کرده و به درجات عالی رسیده‌اند. آنها چرا "چو" نیستند ؟ یا عمل "چو" را انجام نمی‌دهند ؟
نمی‌دانم، آیا این آسیب شناسی در مورد این اتفاق مستند است ؟ درست است ؟ یا رنگ و بوهای دیگری دارد ؟ به نظر من و هر انسان دیگری، کسی که در هر شرایطی چنین عمل فجیع و غیرانسانی‌یی را انجام می‌دهد، یک بیمار روانی‌ست، نه یک مظلوم مورد تمسخر و تحقیر قرار گرفته. دلیل‌های مطرح شده در این نمایش برای عمل "چو"، حتی اگر بر اساس گفته‌های مستند او باشد، کاملا هدایت شده و مغرضانه و غیر روانشناسانه است.
و اینجاست که به نظر من آن حقیقت مورد نظر و مهم در یک اثر مستند، خدشه برمی‌دارد. آیا حقیقت این اتفاق خونبار، چیزی‌ست که آقای رحمانیان نوشته و اجرا کرده ؟
من قضاوت نمی‌کنم، شاید باشد، اما منطق و عقل و شناخت من از این‌گونه نتیجه‌گیری‌های مشترک در آثار مختلف تولید شده در رسانه‌های ما، چیز دیگری می‌گوید. به نظرم حقیقت این اتفاق فجیع در این اثر مستند گم، و به سمت و سوهای دیگری هدایت شده است. حالا دوستان چه این نمایش را به زبان انگلیسی اجرا کنند، چه ترکی و چه لُری، آن حقیقت واقعی برای من نمایان نمی‌شود.
در آخر هم چند سوال از دوستان دست‌اندرکار در گروه پرچین دارم، و آن این است که چرا این‌قدر از جامعه‌ی ایران، حداقل در این اثر آخر فاصله دارید ؟ دغدغه‌ و حقیقت موجود در "مانیفست چو"، در کجای این سرزمین قابل بسط و بازسازی و درک است ؟ این نوشته و نمایش، چه بازخورد و تأثیری می‌تواند بر مخاطب ایرانی داشته باشد ؟ چرا به عنوان یک گروه ایرانی، از مسائل آن سر دنیا می‌نویسید، آن هم مسائلی که هیچ هم‌پوشانی‌یی با مسائل ایران ندارد ؟
خوب می‌دانم هر کس مختار است هر کاری که دوست دارد بنویسد و بسازد، و من فقط سوال کردم، با این‌که می‌دانم بی‌جواب خواهد ماند.

اما بد نیست از خوبی‌های کار هم بگویم. شروع کار، هنگام نشستن تماشاچی‌ها و دخالت مستقیم بازیگران و تهدیدهای‌شان، کار جذاب و غافلگیرکننده‌ای بود. کارگردانی اثر هم درخور بود. میزانسن‌ها درست و حرکت‌های بازیگران بسیار دقیق طراحی و اجرا شد. بازی‌ها هم، با وجود عدم ظرفیت اثر برای انجام بازی‌های خاص، مناسب و روان بودند. ریتم روایت هم به خوبی رعایت شده بود. بازی اشکان خطیبی را از همه بیشتر دوست داشتم. ترانه علیدوستیِ سینما، برایم چیز دیگری‌ست. افشین هاشمی خوب بود. هومن برق‌نورد جا و ظرفیتی برای نشان دادن هنرش نداشت. مهتاب نصیرپور و سیما تیرانداز هم با مشکل برق‌نورد روبه‌رو بودند. گروه موسیقیِ کنج صحنه هم دست‌شان درد نکند، چون بسیار به فضاسازی اثر کمک کردند. لهجه‌های انگلیسی هم به نظرم بسیار خوب بود، انتظارش را نداشتم که همه این‌طور روان صحبت کنند، اما کردند.

به هر صورت، این نوشته نظر و نگاه منتقدانه‌ی شخصی من در مورد نمایش "مانیفست چو" است، که حتما به کام سازندگان آن، که مدیران موسسه‌ای هستند که مدت‌هاست به آنجا می‌روم خوش نخواهد آمد. اما هنر عرصه‌ی تعارف تکه پاره کردن و هندوانه زیر بغل دادن نیست. من می‌گویم، شاید بتواند مؤثر باشد.

پویان مقدسی.
آذر ۸۷

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مخاطب ممنوع !

اولین بار نیست سوژه‌ی خبری بین‌المللی‌یی دستمایه‌ی خلق هنری می‌گردد.

سرخط خبر:
دانشجوی مهاجر کره‌ای مقیم آمریکا، استادان و همکلاسی‌های خود را با شلیک گلوله کشت.

اذهان جهانیان از کارگران و کارمندان و بازرگانان گرفته، تا سیاستمداران و کارگردانان و رحمانیان ! (مخصوصا این آخری) مشغول می‌شود.
گمانه‌زنی‌های خبرگزاری‌های جهان برای انگیزه‌ی قاتل، گوناگون است. به نتیجه‌ی واحدی نمی‌رسند.
هزاران کیلومتر این‌ورتر اما، ذهن خلاق نویسنده کارگردانی کمکمان می‌کند که حین نمایش این جریان دراماتیزه شده، جواب پرسش‌هایمان را بگیریم. اما...
از گیت سالن که رد می‌شوم، یک سری دلقک‌سرباز (انگلیسی، شایدم آمریکایی) با تفنگ‌هایشان تماشاچی‌ها را تهدید می‌کردند. یکی‌شان که اشکان خطیبی بود به گمانم، به زبان مادری خود به گمانش، ناسزایی داد و امر کرد به نشستنم (من هم البته به زبان مادری‌ام (لُری) از خجالتش درآمدم و نشستم).
طراحی لباس کماندویی- اجرای زنده‌ی موسیقی Jazz- نوازندگی و خوانندگی به زبان انگلیسی بازیگرها- رد و بدل شدن پیاپی فحش‌های آمریکایی (البته با لهجه‌ی فصیح انگلیسی!)- میزانسن‌های وسترن اسپاگتی بازیگرها ...
تمام این‌ها به فکر کارگردان ابزاری بود که جمع‌آوری کرده و کنار هم چیده بود برای بازآفرینی حادثه در ینگه دنیا. البته انتخاب زبان انگلیسی برای نمایش هم باید به موارد بالا اضافه کرد.

فقط می‌ماند:
انتقال فضا که منتقل نشده بود... !
و مخاطب آمریکایی انگلیسی که توی سالن وجود نداشت.

بیرون می‌زنم و در این فکرم که مایکل مور یا الیور استون، شایدم وودی آلن، کِی فیلمی به زبان فارسی درباره‌ی "ممد بیجه" خواهند ساخت... !؟!

بابک ربیعی
آذر ۸۷

 

پی‌نوشت: عکس بالای مطلب از وبلاگ مانیفست چو گرفته شده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 3:13  توسط پویان مقدسی | 
 

دیالوگ نویسی در متون نمایشی و داستانی، از سینما و تلویزیون و تئاتر گرفته، تا داستان نویسی و رمان، این روزها بدجوری در محصولات ادبی و تصویری ما دارای لنگش است. متأسفانه عدم توانایی نویسنگان در تمامی این گونه‌های هنری و همچنین بگیر و ببندها و ممیزی‌ها دلیل اصلی این معضل بزرگ می‌باشد. ناگفته نماند که ادبیات ما از گذشته نیز دارای این نقصان بزرگ بوده و هنوز هم هست، و این نقصان به مرور به ادبیات نمایشی و تلویزیون و حوزه‌های گوناگون سرایت کرده.
وقتی به اولین داستان‌های کوتاه یا رمان‌های زبان فارسی که از صد سال گذشته تا کنون نوشته شده‌اند نگاهی می‌اندازیم، به خوبی متوجه این نقصان بزرگ می‌شویم. در ادبیات تمام جهان زبان دیالوگ‌نویسی، زبانی‌ست که مردم با آن صحبت می‌کنند. حال این زبان ممکن است در برخی زبان‌ها با نثر روایت متفاوت باشد، یا در برخی دیگر به دلیل مقتضیات زبانی این‌گونه نباشد. اما در زیان فارسی، زبان گفتگو بسیار متفاوت از زبان کتابت است. پس چگونه است که اکثر نویسندگان ما نثر روایتشان با نثر گفتگو نویسی‌های داستان‌شان یکی‌ست ؟ چگونه منطق داستان نویسی رئال که بیشترین حجم نویسندگان ما در این سبک می‌نویسند، به جای نزدیک شدن به حقیقت گفتگو و زبان شخصیت، ساده‌ترین و دم‌دستی ترین روش را برای گفتگو نویسی انتخاب می‌کنند که همان نثر کتابتی‌ست ؟
به نظرم هنوز این تفاوت برای بسیاری از بزرگان ما، چه در نوشتن و چه در ترجمه جا نیافتاده است که دیالوگ نویسی یا گفتگو نویسی در زبان فارسی، بخشی متفاوت از نثر روایت یک داستان است.
این مشکل در گفتگو نویسی داستان و ترجمه، و این عصا قورت دادگی مرسوم، در طول سال‌ها به سینما و نمایش ما هم منتقل شده است. هنوز دیالوگ بسیاری از نمایش‌های ما با زبان کتابت نوشته و حتی اجرای می‌شوند و این بسیار جای تعجب دارد.
وقتی از مترجم یا نویسنده می‌پرسی که چرا دیالوگ متن نمایشی شما کتابتی ست، جواب می‌دهد که لحن دادن و محاوره‌یی کردن دیالوگ را کارگردان انجام می‌دهد !!
واقعا تعجب آور است. کدام نویسنده اگر روی دیالوگ‌های خود کار کرده و زحمت کشیده باشد، حاضر می‌شود این دیالوگ را کارگردان یا بازیگران حین بازی تغییر دهند ؟؟
همین عصا قورت دادگی و ضعف و عدم توانایی نویسنده در نوشتن دیالوگ‌های منسجم و قوی و درست و نزدیک به واقعیت، وقتی با اخلاق‌گرایی صدا و سیمایی هم مخلوط می‌شود، دیگر واویلایی حاصل می‌شود که بیا و ببین !
چند روز پیش در سریالی دیدم که دختر خانواده به مادر بیوه شده‌ی خود می‌گفت:
"مامان، شما در طول این همه سال، جوونی و زندگیتونُ برای ما گذاشتین. دیگه وقتشه که ازدواج کنین. شما هم حق دارین که به فکر آینده و فردای خودتون باشین. شما زحمت‌های خودتونُ کشیدین. دیگه باید به خودتون برسین"
واقعا نمی‌دانم کدام دختری در سطح این مملکت با مادرش این طور حرف می‌زند. چه دختری این قدر محترمانه و مصنوعی و موعظه‌وار، و با افعال جمع با مادر خودش صحبت می‌کند که ما داریم این اخلاق را در برابر چشم میلیون‌ها نفر به نمایش می‌گذاریم. کجا ما این‌طور حرف می‌زنیم ؟ تمام سریال‌های تلویزیونی ما مملو از این دیالوگ‌های باسمه‌ییِ بی معنیِ دم دستی‌ست که تصنعی بودن در آنها زار می‌زند.
سینما و نمایش ما هم البته با کمی بهتر بودن، از این قاعده مستثنا نیستند. در این عرصه‌ها هم ما با دیالوگ روبه‌رو نیستیم بلکه با بخشی از متن روایی طرفیم که به زور دیالوگ شده است.
در عرصه‌ی داستان نویسی هم هنوز اکثریت قریب به اتفاق نویسندگان دیالوگ نمی‌نویسند و فقط منظور نویسنده را در قالب جمله‌های کتابی و قلنبه توی دهن شخصیت‌ها می‌گذارند.
متأسفانه هنوز این موضوع برای نویسندگان ما و یا حتی متولیان سینما و تلویزیون و تئاتر ما جا نیافتاده که دیالوگ نویسی امری دشوار و گاهی سخت‌تر از نوشتن کل یک داستان یا فیلم‌نامه است و باید برای آن وقت گذاشت و تلاش کرد. هنوز جا نیافتاده که در ادبیات، دیالوگ نویسی درست، کار نویسنده را چند برابر مشکل می‌کند و یقه‌ی او را می‌گیرد تا بتواند تولید لحن کند، نه اینکه چهار کلمه‌ی کتابی را کنار هم بچیند و بگوید که دیالوگ نوشته‌ام.
امیدوارم این مشکل زنجیره‌یی که سال‌هاست ادبیات و سینما و تئاتر و تلویزیون ما را می آزارد، روزی با حضور نسل تازه‌یی از نویسندگان دانا و امروزی به سوی بهتر شدن حرکت کند و ما دیالوگ بشنویم و بخوانیم، نه ...

 
پویان مقدسی.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 18:9  توسط پویان مقدسی | 
 

این ترانه را مدتی پیش نوشتم. عکس بزرگی دیدم که چندین اسب وحشی و آزاد وسط دشت و کوه می‌دویدند. این حس دویدن و یال‌های رقصنده با باد اسب‌ها، الهام دهنده‌‌ی این ترانه شد.

ببين اين دشت بي‌آخر
كشيده تا افق سينه
لبالب سبز و پر لاله
سراسر خالي از كينه

ببين تا آسمون رفته
هزاران بوته و صد رنگ
گدار و چشمه و يك رود
حضور تك درخت و سنگ

نسيم كولي بي‌ترس
نوازش مي كنه هربار
تن سبز چمنزارُ
بدون مانع و ديوار

صدايي گنگ مي‌پيچه
در آغوش زمين پاك
غباري تند مي‌باره
به عمق چهره‌ي اين خاك

نگاه كن اسب‌ها اينجا
شناور مثل صد دريا
همه مي‌تازن از هر سو
مث آوار يك رويا

ببين آهنگ سم‌هاشون
به اندوه دل نمي‌بازه
نوايي تو سكوت دشت
كه فردا‌ها رو مي سازه

گره افتاده در يال و
نشسته باد بر گونه
نفس‌هاشون غرورانگيز
سرود عشقُ مي‌خونه

نه مرد و شهر و هر پرچين
نه باغُ خونهُ  ميدان
نشد زندان اين روحُ
حريفِ جنگ با اسبان

پويان مقدسی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 0:59  توسط پویان مقدسی | 

نمی‌دانم روستای ماسوله را دیده‌اید یا نه. مطمئنم اگر حضوری هم ندیده باشید حتما عکس‌های مختلف از این روستای زیبا با معماری منحصر به فردش را دیده‌اید و یا فیلم "ای ایران" ناصر تقوایی را که در همین روستا ساخته شده است.

آخر هفته‌ی قبل گذرم به این روستا افتاد. هوای عالی و آسمان نیمه ابری سفید-آبی و کوه‌هایی پوشیده با درختان هزار رنگ سبز و زرد و قرمز و نارنجی که سهم طبیعت بود را زیبا و درخشان دیدم، اما وقتی نوبت به سهم انسان از این روستا رسید، همه چیز به هم ریخت و تغییر کرد. وقتی از دور به روستا نگاه می‌کردی با تصویر یکدستی از معماری روبه‌رو نبودی. ساختمان‌های قدیمی مانده، یک رنگ بودند و ساختمان‌های نوسازی شده هر کدام به رنگ دیگر. انگار که صاحبان خانه یا تعمیرگران فرق رنگ قهوه‌یی روشن با قهوه‌یی تیره یا زرد را نمی‌فهمیدند و هر رنگی را که قهوه‌یی گفته می‌شده به دیوارها مالیدند. حداقل چهار رنگ در ساختمان‌ها به کار رفته بود که تمام هارمونی و یکدستی ساختمان‌های روستا را بر هم می‌زد.
وقتی وارد روستا می‌شدی چیز عجیب و غریب دیگر، حضور بی رویه‌ و اعصاب له کن سیم‌های برق و تلفن بود که مثل کلاف از این سر به آن سر و از در این خانه به در آن خانه وصل بود. هر چه تلاش کردم کادر بسته‌یی برای عکاسی از خانه‌ها بدون حضور سیم‌ها پیدا کنم نشد. موضوع دیگر اینکه اکثر خانه تبدیل به هتل و مهمانخانه شده بودند. از در هر خانه که رد می‌شدی پارچه‌یی آویزان بود و تبلیغ اتاق می‌کرد. و یک نفر با تلفنی پشت میز نشسته بود و منتظر رسیدن مسافر.
در ورودی روستا یک هتل امروزی ساخته شده که خوب است، اما بانکی توی خود روستا و یکی از ساختمان‌های قدیمی بازسازی شده فعالیت می‌کند و یک دیش بزرگ مخابراتی روی سقف آن، که در واقع حیاط خانه‌ی بالایی‌ست بدجوری توی ذوق می‌زند. تمام کوچه‌ها به جای داشتن نرده‌های چوبی، نرده‌های فلزیِ گردِ رنگ ریخته‌یِ بدقواره دارند. و خلاصه همه چیز به جای زیبایی با اعصابت بازی می‌کند !‍
نمی‌دانم چه باید گفت درباره‌ی شتر گاو پلنگی که روزی ماسوله بوده ؟ زبان انسان قطع می‌شود و لالمانی ظهور می‌کند. آخر بی‌سلیقگی و بی‌مسئولیتی تا کجا ؟
همیشه همین‌طور است، وقتی ملت و کشوری به دوره‌ی سقوط می‌رسد، همه‌ی داشته‌هایش هم رو به نابودی حرکت می‌کند. از اعتقادش گرفته تا فرهنگ و هنر و دانش و ادبیات و هزار چیز دیگرش. ایران امروز درست در همین سراشیب است. به هر گوشه که سرک می‌کشی بوی تعفن و لجن خفه‌ات می‌کند. همه چیز همرنگ نابودی‌ست و بوی مرگ همه‌جا پیچیده.
معتقد بودم و هستم که باید عزاداری کرد برای ماسوله، برای پاسارگاد برای این میراث رو به تباهی. باید سیاه پوشید برای ایرانی که در طول سی سال با تمام ساکنانش به سمت متلاشی شدن پیش می‌رود. باید اشک ریخت به حال ملتی که برای امام هزار و چهارصد ساله بر سر می‌کوبد، اما از قتل شاعر و ویرانی خانه و شهر و روستا و طبیعتی که حاصل ده هزار سال پیشینه است تنش هم خارش نمی‌گیرد. باید تأسف خورد به حال ما، به حال کودکان فردا، به حال ایرانی که دیگر وجود ندارد.

پویان مقدسی.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 0:48  توسط پویان مقدسی | 
 

صدای او را بیش از بازی‌هایش دوست داشتم. از همان کودکی صدای خش‌دار و زخمی‌اش برایم جذاب بود. کارتون دادلی دورایت را که با صدای او می‌دیدم، احمد آقالو، کاتب سلطان و شبان یا تله تئاتر‌های کم‌رنگ و روی تلویزیون جلوی چشمم می‌آمد. این اواخر هم نمایش "آنتیگونه در نیویورک" را با بازی او دیدم. باز هم صدای دلنشینش آرامم کرد. توی خانه هر بار که در تلویزیون او را می‌دیدیم، از صدای او حرف می‌زدیم، صدایی که موج‌ها و پالس‌های جذابی را به شنونده منتقل می‌کرد.
خبر مرگ او مانند تمام خبرهای مرگ، به خصوص مرگ هنرمندان قلبم را سنگین کرد. نمی‌دانم این پیوندگاه هنر چیست که این‌چنین آدم را وابسته و درگیر هنرمند می‌کند. اما خوشا به حال هنرمندان راستین، چون روزی که می‌میرند چیزی از خود به یادگار می‌گذارند و رفتنشان دل عده‌یی را به درد می‌آورد. شاید بزرگترین هدف زندگی و دستاورد آن همین باشد، که وقتی مُردی چیزی برای فرداییان گذاشته باشی و برای رفتنت قطره اشکی در چشمان چند نفر حلقه ببندد.
صدای احمد آقالو و بازی‌های خوب او همیشه در خاطر دوستداران تئاتر و تلویزیون و سینما زنده خواهد بود.

پویان مقدسی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 1:5  توسط پویان مقدسی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
(عکس بالا از ناصر تقوایی است) چه زیباست، به احترام کسی که می نویسد، چه خوب و چه بد، چه با ارزش و چه بی ارزش، از استفاده ی بدون اجازه ی نوشته هایش خودداری کنیم ...

پیوندهای روزانه
رفلکسیون
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی در راه...
...هر جا می‌ری صدای رادیوش میاد
شماره‌ی 27 ماهنامه‌ی خاکستری منتشر شد
"احمد آقالو" درگذشت
شماره ی 26 ماهنامه ی خاکستری منتشر شد
فرج الله سلحشور : سينما جايى مناسب براى خانم ها نيست
و نسیم آزادی، بر گیسوان گلشیفته وزید
گفت‌وگو با ترانه عليدوستي؛ بازيگر فيلم «كنعان»
از کلارگ گیبل تا ناصر تقوایی، در کافه گل رضاییه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
مطالب گذشته
قلب من
از آن روز
خاک آشنا
ترانه علیدوستی و اسپات لایتش
تا روز آزادی
پرچمداران فردا
برای تو
پرهای بسته ی من
فریاد کن
ما می مانیم...
ترانه ی خونین
درباره ی الی...
کولی ها
در به در
پرنده های مهاجر
به من دل نبند
ما زاده ی رنجیم...
یه روزی...
خوب یادم هست...
اون ور میدون ...
آفرینش به روایت من و صادق هدایت !
مردگان دیگر فرمان نمی برند
"بزنگاه" و حکم توقیف !
قصه های ناتمام من و ناصر تقوایی
چخوف بخوانید، چخوف بی همتا !
مدرسه، یا سربازخانه ؟
شک نکن !
وقتی سانسورچی سانسور شد !
تیرکمان
خسرو شکیبایی هم رفت
نام تو
ناخدا خورشید
مردی که ...
خالی خانه
"کنعان"، دو قدم تا ماندگاری
ای شاعر ...
به داد تئاتر شهر برسید !
روشنفکری از نگاه نیما
سینمای اقتباس؛ از آرامش در حضور دیگران تا کنعان
متاسفم خانم نیکی کریمی ...
دلم برای باغچه می‌سوزد
آه، بهروز وثوقی...
آواز گنجشک‌ها و تفکری ماقبل تاریخی
مثل هر روز...
خواب مرگ
تنها صداست که می‌ماند...
ماسوله، میراثی رو به نابودی
اسب‌ها
دیالوگ نویسی
و مانیفست چو...
بارون و پنجره
۷۰ سالگی‌ات خجسته بیضایی بزرگ
با "ابی"
چرا "چای تلخ" نباید ساخته می‌شد!
ايرج جنتي عطايي نمايشنامه نويس و کارگردان
زندگی حیوانی
روشنفکری هفت‌رنگ
شبِ جمعه
هنر، آینه‌ی بی‌خش تاریخ
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی
نترسیم
ما می‌تونیم...
آقای فرهادی، تبریک
دستاي من...
نگاه نیما به ازدواج به سبک ایرانی
مرا ببین
دریا !
نوروز 88 خجسته
عشق یا قفس ؟!
وقتی همه خوابیم، چه کسی بیدار است ؟
عادت
تو بیا
پیوندها
بابک بیات
ایرج جنتی عطایی
ابی
ماهنامه خاکستری
اردلان سرفراز
فرید زلاند
Spotlight
احمد فتاحی
پیروز جعفری
مهدی عاطف راد
دینگ دانگ
امیر جمشیدی
ترانه خانه
اصغر فرهادی .... محمد
ترانه علیدوستی .... مهدی
زهرا علی اکبری
بهزاد افشاری
نیما سپنتا
مارال بنی‌آدم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM