تبليغاتX
واژه‌ی سرخ
گاهنوشت‌های پویان مقدسی
 

وقتی صحبت از نوروز و این جشن کهن ایرانی می شود، با جشنی رو به روییم که به جرات نخستین جشن شناخته شده در میان جشن های تاریخ بشر است. جشنی که ریشه در تاریخ و اسطوره ها و اخلاق های کهن ایرانی دارد و تاریخی دوری و دراز. عید نوروز بر خلاف اکثریت اعیاد و روزهای جشن در جهان، نه وابسته به مذهب است و نه سیاست، نوروز جشن زندگی ست، عاری از اهداف مذهبی و سیاسی. عید نوروز، جشن بهار است، جشن نو شدن و جوانه بستن طبیعت، عیدی برای شادی و سرور و پایکوبی و به پیشواز بهار رفتن.
هزارها سال است که این سنت قدیمی با وجود به تاراج رفتن بسیاری از تفکرات و داشته های کهن و فرهنگی ما، همچنان پابرجاست و به نظر پابرجا هم خواهد ماند. بیایید با شادباش گفتن نوروز، و با اجرای سنت های کهن ملی مان این جشن را هر چه باشکوهتر و زیباتر اجرا کنیم، و بکوشیم این یادگار کهن را برای فرزندان فردای این سرزمین برجا بگذاریم.

نوروزتان خجسته و بهارتان پرگل.
با آرزوی سالی لبریز از شادکامی و تندرستی و موفقیت، و طلوع دوباره ی خورشید رهایی بر آسمان آبی این خاک.

پویان مقدسی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 11:23  توسط پویان مقدسی | 

غربت خانگی پدیده ی غریبی ست که بسیار با آن درگیرم. یک عمر است در این خانه، خانه ی پدری و سرزمین زادگاهم که مانند دریایی پرتلاطم است، دربه درم و می کوشم تا راه خانه ی امن و آرام و حقیقی را پیدا کنم. این ترانه زاده ی همین حال و هوای درونی من است. کوششی که نمی دانم به نتیجه می رسد یا نه !

دریا ، تو رو به رومی
در اوج بی کرانی ،
تصویری از تلاطم
لبریزی از جوانی

دریا ، تو می خروشی
هر لحظه تا رسیدن
تا اوج یک همیشه
تا لحظه ی پریدن

من دربه در شدم باز
بر قایق شکسته
بر موجهای آبی
با قلبِ گِل نشسته

یک عمر با تو تنها
در جنبش و تقلا
بی لحظه ای  سکوتو
عمری همه تماشا

با زورق فراری
از موج و باد و طوفان
گمگشته و گسسته
پر وحشت و گریزان

با هر  طلوع خورشید
با هر نگاه مهتاب
با هر قصیده ی موج
با هر ترانه ی آب

گم می شوم دوباره
در وحشت جدایی
رفتن ، ولی ندیدن
خانه ی من ، کجایی ؟

دریا ! کجاست ساحل
آن منزل امیدم
عمری گذشته ، اما
آن خانه را ندیدم !

دریای موج و جوشش ،
من پیش تو حقیرم
مرا  ببر به خانه ،
حتی اگر بمیرم !

پويان مقدسي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 16:34  توسط پویان مقدسی | 
 

ببین چگونه نگاه هایمان دربه در شده است
توی غربت گیج کوچه‌های بی آخر تنهایی
چگونه لب هایمان پوست می‌اندازد
توی این وحشتِ هولناکِ صحرایِ برهوتِ بوسه
چگونه دست‌ هایمان بی رمق شده
توی بُهت منتشرِ این جنگل سوخته‌ ی بی کَس
تو ببین،
ببین که چگونه دل هایمان شکسته
توی این تکرارهایِ تکراریِ سرزمینِ ماتم زده‌ یِ بی فردا
ببین چگونه پاهایمان آبله می زند
توی پیچاپیچ این راه دراز بی‌همراه

به من نگاه کن،
نگاه کن به من،
ببین که چگونه فرو می‌بارم
سرد و پر غضب و خونبار
چون اشک هایِ صد سال فروخورده‌یِ مردی زخمی
بر تن خشک و سله بسته‌یِ این ویرانه
تا بروید شاید
تک درخت نورس و پاک رفاقت اینجا
بر تن اخته‌ی این خاک عزیز

مرا ببین...

پویان مقدسی
اسفند 1387

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 19:27  توسط پویان مقدسی | 
 

یکی از وظیفه‌ها‌ی هنرمندان در سرزمین‌های سنت‌زده مبارزه با سنت‌گرایی است. مبارزه با واپسگرایی و سینه‌زدن برای اخلاق‌های نادرست و ریشه دوانده در تفکر و رفتار مردم. نیما یوشیج یکی از پیشروان این مهم در ادبیات و شعر معاصر ماست. در این نامه که او برای همسر خود نوشته، به خوبی نگاه او به سنت ازدواج نمایان است، نگاهی که امروز پس از هشتاد سال، هنوز هم چندان برای مردم عادی این سرزمین قابل درک و هضم نیست. اینجاست که تفاوت نگاه یک هنرمند آوانگارد با مردم عادی یک جامعه، حتی پس از هشتاد سال به خوبی خودنمایی می‌کند. این نامه‌ی سراسر احساس، بیانگر نظر و نگاه نیما به موضوع ازدواج و زندگی مشترک است. نامه را با دقت بخوانید...

 

مهربانم !

ناچار بايد بنويسم : وقتي داماد زياده از حد مسلمان، عروسش را نديده از ميان دخترهاي حرم انتخاب مي‌كند، چشم هايش را مي‌بندد. مثل عروس در پستوها مخفي مي‌شود. پي در پي از پشت درها و پرده‌ها كه تو در تو واقع شده‌اند برايش خبر مي‌آورند. تمام اخبار راجع به مقدار زرينه و بضاعت عروس است، در صورتي كه جمال و اخلاق از امور اعتباري است كه بر حسب تفاوت طبايع تغيير مي‌كند. گاهي هم جناب داماد از جمال و اخلاق عروس مي‌پرسد. زن‌ها در عين آن كه از عروس غيبي وصف مي‌كنند، و داماد را به وجد مي‌آورند، شبيه به اين است كه آن جناب را مثل ميمون مي‌رقصانند.

هر مسلماني كه عروسي كرده است در عمرش يك دفعه رقصيده است. اين امر اصولا بين داماد و عروس و بستگان آن‌ها يك نوع تجارت است كه به اسم مواصلت انجام مي‌گيرد. ولي طبيعت راه اين تجارت را به شاعر نياموخته است. او به جاي نقدينه و زرينه، قلبي را مي‌خواهد كه در آن بتواند آشيانه كند. در عوض قلبش را مي‌سپارد. دو قلب خوب و يك جور مي‌توانند با خوشي دائمي زندگي كنند به طوري كه پول نتواند آن خوشي را فراهم بياورد.

هر وقت زناشويي را در نظر مي‌گيرم، آشيانه‌ي ساده و محقري را روي درخت‌ها به خاطر مي‌آورم كه دو پرنده ي همجنس، بدون اين كه بهم استبداد و زورگويي بخرج دهند، روي آن قرار گرفته‌اند !

پرنده ها چطور هم جنسشان را انتخاب مي‌كنند : بدون اين كه پدر و مادر برايشان راي بدهند! بجاي اين كه الفاظ ديگران بين آن‌ها عقد ببندد، قدري خودشان آواز مي‌خوانند، آن وقت محبت و يگانگي، در بين آن ها اين عقد را محكم مي‌كند. شيريني آن‌ها به شاخه‌هاي درخت چسبيده است. خودشان با هم مي‌خورند. مسئول خوراك ديگران نيستند. به جاي آينه و قالي نمايش دادن، بساط آشيانه‌شان را به كمك هم مرتب مي‌كنند. راستي و دوستي دارند. بعد ها بچه‌هاشان هم با اخلاق آن ها بزرگ مي‌شوند.

ولي به انسان، خدا آن تقوا و شادي طبيعت را نداده است كه مثل پرنده زندگي كند !

بدبختانه ما انسانيم. يعني پرده‌اي، بين طبيعت خاص ما و اشيا كشيده شده است و نمي‌خواهيم به دلخواه خودمان عادلانه پرواز كنيم. من مي خواهم پرواز كنم. نمي‌خواهم انسان باشم. چقدر خوب و دلكش است اين هواي صاف و آزاد. اين اراضي وسيع، وقتي كه يك پرنده از بالاي آن مي‌گذرد.

من از راه هاي دور مي‌رسم. در اين ديار نابلد هستم. در كدام يك از اين نقاط آشيانه‌ام را قرار بدهم. رفيق مهربانم تو براي من كجا را تعيين خواهي كرد ؟

اخلاق مرا بسنج. دستور بده. اين است يك شاعر ناشناس. ولي كساني كه پول زيادي دارند بدجنسي زيادي هم دارند.

نيما یوشیج .فروردين 1305

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0:54  توسط پویان مقدسی | 
 

وقتی دستامو گرفتی
اون دو تا ساقه ی بی برگ !
اون دو تک شاخه ی پیرو
زنده اما ، همدم مرگ !

اون دو تا دستای غمگین
اون دو تا باغ تمنا
همسفر با بی کسی و
همتبار بهت و سرما

وقتی دستامو گرفتی ،
اون دو تا جنگل خواهش ،
تن سپردم به هجوم
یکسر عشق و نوازش 

وقتی دستامو گرفتی
این خزون تو قلب من مرد
یه بهار پر شکوفه
یاد این زمستونو برد 

گرمی پر شور دستات
شد بهانه ی رسیدن
یه تلنگر، یه اشاره
واسه پروازُ چشیدن

باغ خشکیده ی دستام
امشب از تو پر ترانه س
با تو  این دو ساقه ی مرگ
پر و لبریز جوانه س  

اما ترسم از سقوطه
راز پیوستن دستاس
سفر غمگین عشقُ
وقت برگشتن سرماس

ترسم اینه که نباشه
دستت  همنوای دستام
گر چه امروز با تو هستم
ولی من تو فکر فردام

پويان مقدسي.

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 0:50  توسط پویان مقدسی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
(عکس بالا از ناصر تقوایی است) چه زیباست، به احترام کسی که می نویسد، چه خوب و چه بد، چه با ارزش و چه بی ارزش، از استفاده ی بدون اجازه ی نوشته هایش خودداری کنیم ...

پیوندهای روزانه
رفلکسیون
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی در راه...
...هر جا می‌ری صدای رادیوش میاد
شماره‌ی 27 ماهنامه‌ی خاکستری منتشر شد
"احمد آقالو" درگذشت
شماره ی 26 ماهنامه ی خاکستری منتشر شد
فرج الله سلحشور : سينما جايى مناسب براى خانم ها نيست
و نسیم آزادی، بر گیسوان گلشیفته وزید
گفت‌وگو با ترانه عليدوستي؛ بازيگر فيلم «كنعان»
از کلارگ گیبل تا ناصر تقوایی، در کافه گل رضاییه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
مطالب گذشته
قلب من
از آن روز
خاک آشنا
ترانه علیدوستی و اسپات لایتش
تا روز آزادی
پرچمداران فردا
برای تو
پرهای بسته ی من
فریاد کن
ما می مانیم...
ترانه ی خونین
درباره ی الی...
کولی ها
در به در
پرنده های مهاجر
به من دل نبند
ما زاده ی رنجیم...
یه روزی...
خوب یادم هست...
اون ور میدون ...
آفرینش به روایت من و صادق هدایت !
مردگان دیگر فرمان نمی برند
"بزنگاه" و حکم توقیف !
قصه های ناتمام من و ناصر تقوایی
چخوف بخوانید، چخوف بی همتا !
مدرسه، یا سربازخانه ؟
شک نکن !
وقتی سانسورچی سانسور شد !
تیرکمان
خسرو شکیبایی هم رفت
نام تو
ناخدا خورشید
مردی که ...
خالی خانه
"کنعان"، دو قدم تا ماندگاری
ای شاعر ...
به داد تئاتر شهر برسید !
روشنفکری از نگاه نیما
سینمای اقتباس؛ از آرامش در حضور دیگران تا کنعان
متاسفم خانم نیکی کریمی ...
دلم برای باغچه می‌سوزد
آه، بهروز وثوقی...
آواز گنجشک‌ها و تفکری ماقبل تاریخی
مثل هر روز...
خواب مرگ
تنها صداست که می‌ماند...
ماسوله، میراثی رو به نابودی
اسب‌ها
دیالوگ نویسی
و مانیفست چو...
بارون و پنجره
۷۰ سالگی‌ات خجسته بیضایی بزرگ
با "ابی"
چرا "چای تلخ" نباید ساخته می‌شد!
ايرج جنتي عطايي نمايشنامه نويس و کارگردان
زندگی حیوانی
روشنفکری هفت‌رنگ
شبِ جمعه
هنر، آینه‌ی بی‌خش تاریخ
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی
نترسیم
ما می‌تونیم...
آقای فرهادی، تبریک
دستاي من...
نگاه نیما به ازدواج به سبک ایرانی
مرا ببین
دریا !
نوروز 88 خجسته
عشق یا قفس ؟!
وقتی همه خوابیم، چه کسی بیدار است ؟
عادت
تو بیا
پیوندها
بابک بیات
ایرج جنتی عطایی
ابی
ماهنامه خاکستری
اردلان سرفراز
فرید زلاند
Spotlight
احمد فتاحی
پیروز جعفری
مهدی عاطف راد
دینگ دانگ
امیر جمشیدی
ترانه خانه
اصغر فرهادی .... محمد
ترانه علیدوستی .... مهدی
زهرا علی اکبری
بهزاد افشاری
نیما سپنتا
مارال بنی‌آدم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM