تبليغاتX
واژه‌ی سرخ
گاهنوشت‌های پویان مقدسی
 

دیگه بی تو کم آوردم
تو هجوم این سیاهی
تو هیاهوی سکوت و
توی اعماق تباهی

بی تو دیگه کم آوردم
از همه، از هر بهونه
از شب و روز و دوباره
از بهار و از جوونه

تو اتاق خسته ی پرت
لب این پنجره ی مات
لحظه ها کلافه موندن
از تبِ غیبتِ چشمات

بی تو هر ثانیه اینجا
ترس و تنهایی و تکرار
سهم هر دقیقه ی من
روزنی رو به یه دیوار

وقتشه به من بتابی
مثل خورشید، مثل مهتاب
یه هوای تازه ی ناب
یه غزل تا اوج یک خواب

تن من تشنه ی تشنه س
تو بشو بارون و دریا
ناجی خشکیدن من
فکر سبز و باز فردا

وقتشه منو بگیری
از جنون و نشئه ی درد
از سقوط بی حساب و
از سکوتی مرده و سرد

منو از تنهایی من
از هراسِ من جدا کن
تو بشو ترانه ای خوش
منو از شبم صدا کن

پویان مقدسی
فروردین 88

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 20:23  توسط پویان مقدسی | 
 

... دیگر عادت کردیم،
به سکوتی سنگین
به نگاهی خالی
به صدایی خونین 

دیگر عادت کردیم،
به حضور این شب و تاریکی
به چراغی که همیشه مرده
به نسیم مانده ی خشکیده
به حریم کهنه ی بی خبر و پوسیده  

دیگر عادت کردیم،
به سقوط از تن پرواز بلندی تا قعر
به فریب خفته،
بر لب لبخند دروغی ممتد
به کلاغی خوشرنگ
که لباسی از پر پاک کبوتر دارد
به درختِ کشته و افتاده
که پس از صد دهه با خشم غریبی نالید

دیگر عادت کردیم
عشق را در ته تالار دل خسته ی خود
توی تاریکی و ظلمت
در کنار گنجه های هوس و کینه و نالیدن و یأس
در کنار وحشتی بی آخر
بی شکایت چال و تدفین بکنیم

دیگر عادت کردیم
دیگر عادت داریم
به همه لولیدن و جان کندن در یک کابوس
که همه لحظه ی شب را کشته
و نفس را برده تا ته مرز سکون

دیگر عادت کردیم
به خروش و رقص و خندیدن مصنوعی یک عالم ترس
که دوباره با خود
خبر مرگ ستاره در پس ابر سترون دارد

دیگر عادت کردیم
به دعایی کهنه
خشک بر این لب لرزان من و یک دنیا
که نوید صبح و خورشید و رهایی دارد
و برای لحظه ی جان دادن ما
صد هزاران شعر و آواز و ترانه
تا ابد می خواند

کاش می شد دیگر عادت نکنیم
کاش می شد در کمین این همه سال سیاه
به دروغ و کینه و وحشت و فریاد و دعا
دیگر عادت نکنیم
کاش می شد
کاش می شد
کاش می شد
دیگر عادت نکنیم...

پویان مقدسی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 23:9  توسط پویان مقدسی | 
 

در اکثر مواقع رو به رو شدن با حقیقت کاری دشوار و طاقت فرسا و رنج آورست. همچنین نشان دادن یک حقیقت نیز کاری پیچیده و حساس و سخت است. این به تصویر کشیدن یک حقیقت، که در اکثر موارد پنهان نیز هست، یکی از وظایف هنر است. هنر می تواند با ابزارهایی که در اختیار دارد، حقیقتی را در زمینه های مختلف در برابر چشم مخاطب قرار دهد.
"وقتی همه خوابیم"، آخرین اثر سینمایی بهرام بیضایی، تلاشی ست برای نشان دادن حقیقت پنهان سینمای ایران. سینمایی که این روزها با وجود تمام موفقیت های جهانی و اعتباری که دارد، از داخل پوسیده و رو به زوال است. بیضایی در این فیلم بی پروا و واهمه قصد به تصویر کشیدن پشت پرده ای را می کند که مسئول اصلی این پوسیدگی و سقوط کیفی سینما، و همچنین به انزوا و سکوت کشاندن سینماگران حقیقت گوست. "وقتی همه خوابیم" از نظر من فیلم بسیار مهمی در سینمای ایران در این برهه از زمان است، زیرا یک حقیقت تکان دهنده را با خود به سالن های سینما می آورد. حقیقتی که مردم عادی از دیدن آن عاجزند، و دست اندرکاران سینما هم درگیر و دهان بسته و مطیع این حقیقت هستند. "وقتی همه خوابیم"، مهر تایید دیگری ست بر هویت و تعهد هنرمندان بزرگی چون بیضایی. این نویسنده، محقق و کارگردان ارزنده ی سرزمینمان خود یکی از قربانیان اصلی این حقیقت و روابط پشت پرده است، و برای بیان آن احساس مسئولیت می کند. او در این فیلم سقوط اخلاق و تعهد و احساس، حقیقت و هنر را در این عرصه به زیبایی و ظرافت به تصویر می کشد و مخاطب را به جای نمایش دروغ های جاری یا مسائل بی ربط و خنثی، به دیدن یک فاجعه ی فرهنگی می کشاند.
داستان تصویر شده در این فیلم تصویر زندگی و سرنوشت شوم تنی چند از بزرگترین نویسندگان و کارگردانان و بازیگران نام آشنا و قدر این عرصه است، کسانی که به دلیل متعهد بودن، به دلیل حساس بودن، به دلیل گفتن حقیقت در طول این همه سال به سکوت و انزوا کشانده شده اند و مدام هم از سوی مطبوعات و عواملی معلوم مواخذه می شوند و احساس می شود که بدهکار هم شده اند. این فیلم به خوبی می گوید که چرا بیضایی در هر دهه یک فیلم می سازد، چرا ناصر تقوایی در سی سال سه فیلم ساخته و چند پروژه ی نیمه کاره دارد، چرا واروژ کریم مسیحی این همه سال بین دو فیلمش فاصله است و چرا با فیلم مهرجویی این طور برخورد می شود.
این فیلم به خوبی جواب تمام منتقدان فیلم را در خودش دارد. سکوت بیضایی پس از آن همه شاخ و شانه کشیدن های منتقدین دقیقا به همین دلیل است که در فیلم بیان شده است. هنرمند غیر وابسته در این سرزمین همیشه در موضع ضعف است. چه کار بکند، و چه نکند. چه عالی بسازد، چه بد. چه پاسخگو باشد و چه سکوت کند. بهرام بیضایی به اعتقاد من از یک فرصت و بزنگاه استفاده کرد و فیلمی را ساخت که آینه ای خدشه ناپذیر از شرایط امروز سینمای ایران را به دست می دهد و می تواند در تاریخ سینمای ایران به عنوان ملاکی معتبر مورد استفاده قرار بگیرد.
فیلم، شاید ایرادهایی داشته باشد، شاید بازی ها روان نباشد، شاید دیالوگ نویسی ها غیر متعارف باشد، اما با تمام این مشکلات حقیقتی را که می خواهد بگوید، به خوبی و ظرافت بیان می کند، و همین حقیقت مورد بحث است که با ارزش و ماندنی ست، و نیازمند جسارت و گشاده دستی ایست که دیگرانی جز بهرام بیضایی ها ندارند.
به راستی در طول تاریخ به اثبات رسیده است که وقتی همه خوابند، تنها عده ی معدودی با سختی و مرارت و هزینه دادن بیدار می مانند و زندگی و حیات خود را صرف می کنند تا این بیداری را به دیگران نیز منتقل کنند.

در پایان برای بهرام بیضایی بزرگ درودی بی پایان دارم و دست مریزادی جانانه.

پویان مقدسی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 21:54  توسط پویان مقدسی | 
 

چند روزی را در سفر، با یکی از اقوام جوان و هم سن و سالی گذراندم که به قول خودش "درگیر یک رابطه ی عشقی جدی" شده و به شدت هم از این رابطه ابراز خشنودی می‌ کند و به آن امیدوار است. من و این آشنا چند روز تعطیلات را با خانواده به گوشه‌ ای از این سرزمین رفته بودیم و معشوقه‌ ی این آشنا اما، در تهران ما را با موبایل دنبال می‌ کردند.
از آن جایی که من زیاد به این رابطه‌ ها و دوستی ها و به اصطلاح عشق ها دقت می کنم و دنبال شناخت عمیق تر این روابط هستم، تصمیم گرفتم که این چند روز را بپردازم به این آشنا که در این متن برای شناسایی بهتر و خوانش آسانتر او را احمد می نامم. این کار را کردم و نکات جالبی دستگیرم شد که دقیقا همسو با دانسته ها و یافته های قبلی ام در این زمینه بود. اولین چیزی که فهمیدم این بود که عشق و رابطه ی عاشقانه در کتاب لغت جوانان ما، یعنی قفس. آن هم نه یک قفس گل و گشاد و جادار، بلکه قفسی تنگ و تاریک که انسان را به سرعت به نفس نفس می اندازد. از همان شروع سفر معشوقه ی محترم حرکت متحورانه ی خود را با موبایل، این وسیله ی عجیب و غریب آغاز کرد. هر لحظه و دقیقه، و هر وجب به وجب صدای دینگ دینگ اس ام اس هایش بلند می شد و گزارش کار می گرفت و مطمئن می شد که احمد آقایش در موضعی بی حضور دختر قرار دارد، یا در این شرایط به یاد معشوقه اش هست یا قلبش برای او می تپد، یا هنوز او را دوست دارد، یا اینکه بوس بوس، یا اینکه چرا دیشب قبل از خواب اس ام اس نزدی، یا اینکه دلم برات تنگ شده عزیزم ؟؟ ناگفته نماند در موارد مشابه این فامیل عزیز ما هم دست کمی از معشوقه‌ی خود نداشتند و مانند سوهانی مدام در حال صیقل دادن میله های این قفس بودند و سین جیم های عاشقانه می فرمودند.
جالب این جاست که با تمام این تفاصیل احمد آقای ما از این قفس ساز ظریف بسیار هم راضی ست و عشق می کند و این گونه گیر و بست ها را این طور تفسیر می کند که معشوقه اش چقدر به فکر اوست که لحظه به لحظه او را کنترل می کند. معشوقه هم حتما به صورت متقابل از این سایه ی سنگین کنترل عاشقانه لذت می برند و از لابه لای این کجا بودی، کجا رفتی، کجا خواهی رفت ها جستجوی عشق افلاطونی می کند.
اصولا ملت ما همیشه در برابر مسائل جدی و پیچیده کمترین و دم دستی ترین درک را از موضوع دارند، و همیشه خوشبینانه ترین برداشت را از هر اتفاق می کنند. این احمد آقا و معشوقشان هم به جای این که این رفتار کودکانه اما حساب شده را آغاز گیر افتادن خود در قفسی به نام زندگی زناشویی ناموفق یا رفاقت خفه کننده به سبک ایرانی بدانند، نفس عمیق می کشند و با دیدن اس ام اس یا اسم یکدیگر بر روی صفحه ی نمایش موبایل های خود دلشان غنج می زند و نیششان تا بناگوش باز می‌ شود.
وقتی به آمار طلاق و ناکامی های روابط پسر و دختری در این کشور نگاه می کنیم، به خوبی می توانیم ادامه ‌ی این رابطه را پیش بینی کنیم. احمد آقا و معشوقه همین طور خوش خوشان و با عشق باسمه‌ ای و خاله زنکی و زندان وار خود، و با تکیه ی مطلق بر روی احساساتی که چندان شناخت درستی از آن ندارند، با هزار بدبختی وارد زندگی مشترک می شوند و تازه آنجاست که مشکلات فرود می‌ آید و این دو کفتر عاشق وقتی یک مدت بدون حصار و گیرهای مرسوم دوران دوستی، در کنار هم زندگی می‌کنند، متوجه می شوند که هر دو در کنار یکدیگر به دو زندان بان قدر و حرفه ای تبدیل شده اند که وظیفه شان فقط چیدن بال های پرواز یکدیگر است و نه دیگر از عشق خبری هست، و نه از زندگی. آن جاست که دیگر بوس بوس و دوستت دارم ها و توضیح المسائل تلفنی رنگ می بازد و زندگی حقیقی و در کنار آن رابطه ی حقیقی چهره رو می کند. آن جاست که احمد آقا و معشوقه بعد از دو سال بر سر و مغز هم کوبیدن، به دلیل عدم شناخت درست از یکدیگر به محضر می روند و خود را از عشق – ببخشید قفس- آتشین و پاک خود رهایی می بخشند.
تا همین امروز، و با این همه دقت در این زمینه، معدود جوانانی را دیده ام که در کنار جوانی کردن با عشق و معشوق شان، در کنار بوسه و مهر و لبخند، با هم چند کلام درمورد حقایق اخلاقی و روحی روانی هم صحبت کنند. کمتر زوج هایی را دیده ام که حتی پس از سال ها دوستی و زندگی بتوانند تصویر دقیقی از همراه و همسر خود بدهند. کمتر کسانی را دیده ام که بدانند در این روابط چه می کنند و بخش اساسی ای از عمر و احساس خود را صرف چه شادی ها و غم ها و شکست هایی کرده اند.
این ناکامی های عشقی، در اکثریت مواقع زاییده ی تکیه ی صرف به مقوله ی احساس است. جوانانی که بی شناخت از خود و طرف مقابل، و تنها با تکیه بر احساس و شوق عاشق شدن، برای فردای خود و همراه خود دروغ بافی می کنند، و فردا در زندگی حقیقی با کله به دیوار حقیقت می خورند و یارای ایستادن و ایستادگی ندارند.
ریشه یابی این مشکل وسیع، کار ساده ای نیست و در این چند خط نمی گنجد. اما می توان چنین نتیجه گرفت که جوانان ما در انتخاب های خود هیچ تعریف و معیاری جز تصمیم های سرسری و شوق و لذت های لحظه ای را در نظر نمی گیرند و هیچ تعریف درستی از عشق ندارند و در ضمن آن را ناجی همه ی بدبختی ها نیز می دانند، بدون اینکه بتوانند تصور کنند عشق این چیزی نیست که احمد و معشوقه اش و میلیون ها جوان این سرزمین درگیر آن هستند و با تکیه با آن برای فردای خود تصمیم می‌ گیرند.
این عشق قفس وار نیز زاییده ی زندگی در محیط استبدادی ست. همه ی ما خواسته و نخواسته مستبد هستیم، حتی در عشق. زور می زنیم با تلفن ها و اس ام اس ها و بگیر و ببندها طرف خود را چهار میخ کنیم، و نمی فهمیم که کسی که در ذهنش تصمیم به رفتن بگیرد، دیگر نگه داشتنی نیست. نمی فهمیم راه اثبات عشقمان به یکدیگر زنجیر بافتن برای پاهای هم نیست، بلکه پر پرواز هدیه دادن به یکدیگر است. نمی توانیم درک کنیم باید به همراه و همسر خود فرصت رهایی و نفس کشیدن بدهیم. نمی توانیم درک کنیم که همراه مان مجبور به همراهی لحظه به لحظه‌ ی ما نیست. می خواهیم به هر قیمتی شده یکدیگر را نگه داریم، نه اینکه همراهی کنیم.
یاد شعر مارکوت بیگل می افتم که می نویسد:

اگر می خواهی نگهم داری دوست من
از دستم می دهی
اگر می خواهی همراهیم کنی دوست من
تا انسان آزادی باشم،
میان ما همبستگی یی از آن گونه می روید
که زندگی هر دو تن را
غرقه در شکوفه می کند.

و یا یاد ترانه ی "پوست شیر" از ایرج جنتی عطایی که از تنهایی و سختی های آن می نالد، اما دنبال دستی ست که برای او قفس نسازد:

تنهایی شاید یه راهه
راهیه تا بی نهایت
قصه ی همیشه تکرار
هجرت و هجرت و هجرت

اما تو این راه که همراه
جز هجوم خار و خس نیست
کسی شاید باشه شاید
کسی که دستاش قفس نیست

بد نخواهد بود که به این موضوع بیشتر توجه کنیم و خودمان را برای این گونه عاشق بودن تربیت کنیم. بیاموزیم که عشق و رابطه ی درست میان دو نفر، نیاز به نگهداری گشاده دستانه دارد، نه به کنترل و زندان. بیاموزیم که عشق هم مانند خود ما هنگام زیستن در فضای آزاد ست که جوانه می زند و رشد می کند. زندان هر پدیده ای را در خود فرسوده و ویران می کند، حتی عشق را. به احمد آقا و معشوقش و همه پیشنهاد می کنم، زندان بانی را کنار بگذارند و همراهی را تمرین کنند و به همراه خود فرصت نفس کشیدن و پرواز بدهند.

پویان مقدسی
فروردین 88

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 19:17  توسط پویان مقدسی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
(عکس بالا از ناصر تقوایی است) چه زیباست، به احترام کسی که می نویسد، چه خوب و چه بد، چه با ارزش و چه بی ارزش، از استفاده ی بدون اجازه ی نوشته هایش خودداری کنیم ...

پیوندهای روزانه
رفلکسیون
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی در راه...
...هر جا می‌ری صدای رادیوش میاد
شماره‌ی 27 ماهنامه‌ی خاکستری منتشر شد
"احمد آقالو" درگذشت
شماره ی 26 ماهنامه ی خاکستری منتشر شد
فرج الله سلحشور : سينما جايى مناسب براى خانم ها نيست
و نسیم آزادی، بر گیسوان گلشیفته وزید
گفت‌وگو با ترانه عليدوستي؛ بازيگر فيلم «كنعان»
از کلارگ گیبل تا ناصر تقوایی، در کافه گل رضاییه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
مطالب گذشته
قلب من
از آن روز
خاک آشنا
ترانه علیدوستی و اسپات لایتش
تا روز آزادی
پرچمداران فردا
برای تو
پرهای بسته ی من
فریاد کن
ما می مانیم...
ترانه ی خونین
درباره ی الی...
کولی ها
در به در
پرنده های مهاجر
به من دل نبند
ما زاده ی رنجیم...
یه روزی...
خوب یادم هست...
اون ور میدون ...
آفرینش به روایت من و صادق هدایت !
مردگان دیگر فرمان نمی برند
"بزنگاه" و حکم توقیف !
قصه های ناتمام من و ناصر تقوایی
چخوف بخوانید، چخوف بی همتا !
مدرسه، یا سربازخانه ؟
شک نکن !
وقتی سانسورچی سانسور شد !
تیرکمان
خسرو شکیبایی هم رفت
نام تو
ناخدا خورشید
مردی که ...
خالی خانه
"کنعان"، دو قدم تا ماندگاری
ای شاعر ...
به داد تئاتر شهر برسید !
روشنفکری از نگاه نیما
سینمای اقتباس؛ از آرامش در حضور دیگران تا کنعان
متاسفم خانم نیکی کریمی ...
دلم برای باغچه می‌سوزد
آه، بهروز وثوقی...
آواز گنجشک‌ها و تفکری ماقبل تاریخی
مثل هر روز...
خواب مرگ
تنها صداست که می‌ماند...
ماسوله، میراثی رو به نابودی
اسب‌ها
دیالوگ نویسی
و مانیفست چو...
بارون و پنجره
۷۰ سالگی‌ات خجسته بیضایی بزرگ
با "ابی"
چرا "چای تلخ" نباید ساخته می‌شد!
ايرج جنتي عطايي نمايشنامه نويس و کارگردان
زندگی حیوانی
روشنفکری هفت‌رنگ
شبِ جمعه
هنر، آینه‌ی بی‌خش تاریخ
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی
نترسیم
ما می‌تونیم...
آقای فرهادی، تبریک
دستاي من...
نگاه نیما به ازدواج به سبک ایرانی
مرا ببین
دریا !
نوروز 88 خجسته
عشق یا قفس ؟!
وقتی همه خوابیم، چه کسی بیدار است ؟
عادت
تو بیا
پیوندها
بابک بیات
ایرج جنتی عطایی
ابی
ماهنامه خاکستری
اردلان سرفراز
فرید زلاند
Spotlight
احمد فتاحی
پیروز جعفری
مهدی عاطف راد
دینگ دانگ
امیر جمشیدی
ترانه خانه
اصغر فرهادی .... محمد
ترانه علیدوستی .... مهدی
زهرا علی اکبری
بهزاد افشاری
نیما سپنتا
مارال بنی‌آدم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM