
از آزادی اومدم طرف صادقیه. یه نفرم با یه مشت خرت و پرت و وسیله دست بلند کرد، اما وانستادم. مسیر زیاد شلوغ نبود. فقط دم میدون چراغ قرمز داشت و ماشینا صف بسته بودن. منم وایسادم. از شانس گند، تا لب خط عابر اومدم و چراغ قرمز شد. افسره ام وایساده بود و نمی شد زد تو شلوغی. این ور، طرف راست یه ساختمون بلند بود. رو درش نوشته بود مرکز تجاری. آدم بود که می رفت تو و میومد بیرون. زن و مردای شیک و پیک، دختر پسرای باحال و قرتی. مینی بوس نیرو انتظامی ام صاف وایساده بود جلوی در مرکز تجاری. روی شیشه ی عقبش نوشته بود گشت ارشاد، زیر اونم ریزتر، طرح مبارزه با بدحجابی. دو سه نفرم تو مینی بوس بودن. سی چهل ثانیه مونده بود چراغ سبز شه که یه دفعه جیغ یه زنه میدونُ برداشت. کله مُ چرخوندم و دیدم دو تا زن چادریای نیرو انتظامی بازوهای یه دختره رو گرفتن و به زور می خوان بچپوننش تو مینی بوس. یه زنم که انگار ننه ی دختره بود کنارشون جیغ و داد و نفرین می کرد و می گفت بچه ش کاری نکرده. می گفت دختره شاگرد اول دانشگاس، می گفت آدم حسابیه. می گفت خدا لعنتشون کنه. منم دختره رو دیدم، نمی دونم واسه چی گرفته بودنش، لباساشم ضایع نبود. زیادم آرایش نکرده بود. هر چی ننه ش داد و بیداد می کرد، اما دختره لام تا کام حرف نمی زد و قرص و محکم وایساده بود. از اون فاصله خوب دیدم، یه چیزی تو نگاهش بود. چند نفری ام جمع شدن دورشون.
صدای بوق جماعت که بلند شد، تازه فهمیدم ده ثانیه ای میشه چراغ سبز شده. راه افتادم. میدونُ دور زدم. دور و ورُ نگاه کردم. اون ور میدون تابلوی بلوار رو دیدم و رفتم تو. موبایلمُ از رو داشبورد برداشتم و شماره گرفتم. گفت یه کم که بیای جلو، سمت راست یه دکه روزنامه فروشیه. گفت همون جا وایساده. چادر سرشه. گفت معلومه. منم گفتم یه نیسان آبی دارم، با ته ریش. یه کم که رفتم جلو، دکه رو دیدم. چند نفری دور و ور دکه می پلکیدن. چادری توشون نبود. اما پنج متر اون ور تر از دکه، یه زن چادری که با موبایل حرف می زد وایساده بود. تا ماشینُ دید اومد جلو. زدم رو ترمز. تپل بود و لپاشُ قرمز کرده بود. درُ باز کرد و یه وری نشست رو صندلی. گفتم چی می خوام. گفتم می خوام جوون باشه، سالم باشه. گفتم پول اضافی ام نمی دم. اونم گفت چیزی رو که می خوام داره. گفت نرخشون ثابته. گفت جنس بد نداره. گفت که چند ساله اینجا پاتوقشونه و کارشُ خوب بلده. گفت به دوست موستا و بر و بچ بگم چه چیزایی تو دست و بالشه. بعد پیاده شد و گفت الان بهت می گم چیکار کنی. همون جا لب خیابون وایسادم. زنه رفت کنار دکه و باز با موبایلش مشغول شد. اونجا امپراطوریش بود انگار. راحت می چرخید و هیشکی کار به کارش نداشت. تلفنش که تموم شد دو تا زن اومدن پیشش. یکی شون جوون بود، اما اون یکی سن و سالی ازش گذشته بود. با هم حرف زدن. زود اونا رو رد کرد و اومد پیش من. این بار درُ وا نکرد و تو نیومد. فقط پشت پنجره گفت کجا باید برم و طرف چه جوریه و چی پوشیده. رفت. منم راه افتادم. جایی که گفته بودُ زود پیدا کردم. دو دیقه که وایسادم یه دختره، جلدی پرید بالا. چه جنسی ... چه تیکه یی ... چه مامانی ... اوه اوه ...
خلاصه رفتیم و جات خالی حال و بالِ اساسی. ارزش این پولُ داشت. حالا اگه می خوای شماره زنه رو بهت بدم ؟ اون همیشه اونجاس، همه می شناسنش، چند ساله ...
پویان مقدسی