تبليغاتX
واژه‌ی سرخ
گاهنوشت‌های پویان مقدسی


از آزادی اومدم طرف صادقیه. یه نفرم با یه مشت خرت و پرت و وسیله دست بلند کرد، اما وانستادم. مسیر زیاد شلوغ نبود. فقط دم میدون چراغ قرمز داشت و ماشینا صف بسته بودن. منم وایسادم. از شانس گند، تا لب خط عابر اومدم و چراغ قرمز شد. افسره ام وایساده بود و نمی شد زد تو شلوغی. این ور، طرف راست یه ساختمون بلند بود. رو درش نوشته بود مرکز تجاری. آدم بود که می رفت تو و میومد بیرون. زن و مردای شیک و پیک، دختر پسرای باحال و قرتی. مینی بوس نیرو انتظامی ام صاف وایساده بود جلوی در مرکز تجاری. روی شیشه ی عقبش نوشته بود گشت ارشاد، زیر اونم ریزتر، طرح مبارزه با بدحجابی. دو سه نفرم تو مینی بوس بودن. سی چهل ثانیه مونده بود چراغ سبز شه که یه دفعه جیغ یه زنه میدونُ برداشت. کله مُ چرخوندم و دیدم دو تا زن چادریای نیرو انتظامی بازوهای یه دختره رو گرفتن و به زور می خوان بچپوننش تو مینی بوس. یه زنم که انگار ننه ی دختره بود کنارشون جیغ و داد و نفرین می کرد و می گفت بچه ش کاری نکرده. می گفت دختره شاگرد اول دانشگاس، می گفت آدم حسابیه. می گفت خدا لعنتشون کنه. منم دختره رو دیدم، نمی دونم واسه چی گرفته بودنش، لباساشم ضایع نبود. زیادم آرایش نکرده بود. هر چی ننه ش داد و بیداد می کرد، اما دختره لام تا کام حرف نمی زد و قرص و محکم وایساده بود. از اون فاصله خوب دیدم، یه چیزی تو نگاهش بود. چند نفری ام جمع شدن دورشون.
صدای بوق جماعت که بلند شد، تازه فهمیدم ده ثانیه ای میشه چراغ سبز شده. راه افتادم. میدونُ دور زدم. دور و ورُ نگاه کردم. اون ور میدون تابلوی بلوار رو دیدم و رفتم تو. موبایلمُ از رو داشبورد برداشتم و شماره گرفتم. گفت یه کم که بیای جلو، سمت راست یه دکه روزنامه فروشیه. گفت همون جا وایساده. چادر سرشه. گفت معلومه. منم گفتم یه نیسان آبی دارم، با ته ریش. یه کم که رفتم جلو، دکه رو دیدم. چند نفری دور و ور دکه می پلکیدن. چادری توشون نبود. اما پنج متر اون ور تر از دکه، یه زن چادری که با موبایل حرف می زد وایساده بود. تا ماشینُ دید اومد جلو. زدم رو ترمز. تپل بود و لپاشُ قرمز کرده بود. درُ باز کرد و یه وری نشست رو صندلی. گفتم چی می خوام. گفتم می خوام جوون باشه، سالم باشه. گفتم پول اضافی ام نمی دم. اونم گفت چیزی رو که می خوام داره. گفت نرخشون ثابته. گفت جنس بد نداره. گفت که چند ساله اینجا پاتوقشونه و کارشُ خوب بلده. گفت به دوست موستا و بر و بچ بگم چه چیزایی تو دست و بالشه. بعد پیاده شد و گفت الان بهت می گم چیکار کنی. همون جا لب خیابون وایسادم. زنه رفت کنار دکه و باز با موبایلش مشغول شد. اونجا امپراطوریش بود انگار. راحت می چرخید و هیشکی کار به کارش نداشت. تلفنش که تموم شد دو تا زن اومدن پیشش. یکی شون جوون بود، اما اون یکی سن و سالی ازش گذشته بود. با هم حرف زدن. زود اونا رو رد کرد و اومد پیش من. این بار درُ وا نکرد و تو نیومد. فقط پشت پنجره گفت کجا باید برم و طرف چه جوریه و چی پوشیده. رفت. منم راه افتادم. جایی که گفته بودُ زود پیدا کردم. دو دیقه که وایسادم یه دختره، جلدی پرید بالا. چه جنسی ... چه تیکه یی ... چه مامانی ... اوه اوه ...
خلاصه رفتیم و جات خالی حال و بالِ اساسی. ارزش این پولُ داشت. حالا اگه می خوای شماره زنه رو بهت بدم ؟ اون همیشه اونجاس، همه می شناسنش، چند ساله ...

پویان مقدسی

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 2:36  توسط پویان مقدسی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
(عکس بالا از ناصر تقوایی است) چه زیباست، به احترام کسی که می نویسد، چه خوب و چه بد، چه با ارزش و چه بی ارزش، از استفاده ی بدون اجازه ی نوشته هایش خودداری کنیم ...

پیوندهای روزانه
رفلکسیون
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی در راه...
...هر جا می‌ری صدای رادیوش میاد
شماره‌ی 27 ماهنامه‌ی خاکستری منتشر شد
"احمد آقالو" درگذشت
شماره ی 26 ماهنامه ی خاکستری منتشر شد
فرج الله سلحشور : سينما جايى مناسب براى خانم ها نيست
و نسیم آزادی، بر گیسوان گلشیفته وزید
گفت‌وگو با ترانه عليدوستي؛ بازيگر فيلم «كنعان»
از کلارگ گیبل تا ناصر تقوایی، در کافه گل رضاییه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
مطالب گذشته
قلب من
از آن روز
خاک آشنا
ترانه علیدوستی و اسپات لایتش
تا روز آزادی
پرچمداران فردا
برای تو
پرهای بسته ی من
فریاد کن
ما می مانیم...
ترانه ی خونین
درباره ی الی...
کولی ها
در به در
پرنده های مهاجر
به من دل نبند
ما زاده ی رنجیم...
یه روزی...
خوب یادم هست...
اون ور میدون ...
آفرینش به روایت من و صادق هدایت !
مردگان دیگر فرمان نمی برند
"بزنگاه" و حکم توقیف !
قصه های ناتمام من و ناصر تقوایی
چخوف بخوانید، چخوف بی همتا !
مدرسه، یا سربازخانه ؟
شک نکن !
وقتی سانسورچی سانسور شد !
تیرکمان
خسرو شکیبایی هم رفت
نام تو
ناخدا خورشید
مردی که ...
خالی خانه
"کنعان"، دو قدم تا ماندگاری
ای شاعر ...
به داد تئاتر شهر برسید !
روشنفکری از نگاه نیما
سینمای اقتباس؛ از آرامش در حضور دیگران تا کنعان
متاسفم خانم نیکی کریمی ...
دلم برای باغچه می‌سوزد
آه، بهروز وثوقی...
آواز گنجشک‌ها و تفکری ماقبل تاریخی
مثل هر روز...
خواب مرگ
تنها صداست که می‌ماند...
ماسوله، میراثی رو به نابودی
اسب‌ها
دیالوگ نویسی
و مانیفست چو...
بارون و پنجره
۷۰ سالگی‌ات خجسته بیضایی بزرگ
با "ابی"
چرا "چای تلخ" نباید ساخته می‌شد!
ايرج جنتي عطايي نمايشنامه نويس و کارگردان
زندگی حیوانی
روشنفکری هفت‌رنگ
شبِ جمعه
هنر، آینه‌ی بی‌خش تاریخ
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی
نترسیم
ما می‌تونیم...
آقای فرهادی، تبریک
دستاي من...
نگاه نیما به ازدواج به سبک ایرانی
مرا ببین
دریا !
نوروز 88 خجسته
عشق یا قفس ؟!
وقتی همه خوابیم، چه کسی بیدار است ؟
عادت
تو بیا
پیوندها
بابک بیات
ایرج جنتی عطایی
ابی
ماهنامه خاکستری
اردلان سرفراز
فرید زلاند
Spotlight
احمد فتاحی
پیروز جعفری
مهدی عاطف راد
دینگ دانگ
امیر جمشیدی
ترانه خانه
اصغر فرهادی .... محمد
ترانه علیدوستی .... مهدی
زهرا علی اکبری
بهزاد افشاری
نیما سپنتا
مارال بنی‌آدم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM