![]() |
![]() |
|
| گاهنوشتهای پویان مقدسی |
|
صبح بود. پسرک دست هایش را از لای نرده های فاصله دار و گل و گشاد رد کرد. تیرکمان را بالا آورد. چشم راستش را بست و با چشم چپ از بین دو شاخه ی چوبی نشانه گرفت. لاستیک سیاه نازک کشیده و ول شد. صدای برخورد سنگ با در آهنی، توی کوچه پیچید. پسرک که زیر چشمی به در نگاه می کرد، دوید. چند قدم بیشتر نرفت. ایستاد. ابروها را گره انداخت و برگشت همانجا که بود. گردن کشید و از لای نرده ها خانه را دید زد. کسی توی حیاط، با آن تک درخت بید پر شاخ و برگ و گل های محمدی و سرخ که همه جا دیده می شد، نبود. خانه ی بزرگ آجری، با بالکن ستون دار و پنجره های بزرگ رو به حیاط ساکن بود. پنجره ها بسته بود و در آهنی ساختمان چفت. از روی زمین، بیخ دیوار، سنگ دیگری برداشت. دستش را از لای نرده ها رد کرد. دوباره کشید و زد. صدای در آمد. پسر روی پنجه رفت، اما تکان نخورد. به در خیره ماند. *** ظهر بود. چند نان لواش روی دست های پسرک سنگینی می کرد. به در خانه که رسید، نان ها را گذاشت لبه ی نرده هایی که تا سینه اش می رسید. تیر کمان را از جیب عقب شلوارش بیرون کشید. سنگی توی آن گذاشت. دَرَنگ صدا آمد. پسر دستش را از لای نرده ها در آورد و نان ها را برداشت و نیم خیز شد. به در نگاه کرد. لب و لوچه اش آویزان شد. نان ها را روی یک دست گرفت و تیرکمان را توی جیبش چپاند و سلانه سلانه راه افتاد و رفت. *** عصر بود. پسر تیرکمان به دست، جلوی نرده، به خانه زل زده بود. سنگ را گذاشت. لاستیک را کشید و نشانه رفت. لاستیک ول شد. صدای خرد شدن شیشه آمد. پسر دوید. بعد از چند قدم ایستاد. برگشت. گوشه ی یکی از شیشه های پنجره ی طبقه ی اول ریخته بود. لبه های تیز باقی مانده ی شیشه، مثل قندیل های نوک تیز یخ، آماده ی ریختن بودند. اخم هایش تو هم رفت و به پنجره ی شکسته نگاه کرد. *** صبح بود. پسر گوشه و کنار حیاط را با نگاه گشت. هنوز پنجره ها بسته بود و در آهنی کیپ. پرده ی پشت شیشه ی شکسته آرام باد می شد و عقب می رفت و دوباره بر می گشت سرجایش. خاک باغچه خشک و قاچ خورده بود. پسر کله اش را خاراند. رفت طرف در حیاط. زنگ کهنه ای که روی دیوار بود زد. دو بار. در نرفت. باز از لای نرده نگاه کرد. در آهنی ساختمان بسته بود. راه افتاد. جلوی سوپر سر نبش ایستاد. رفت تو. کیسه ی توپ های سرخ و سفید پلاستیکی از سقف جلوی مغازه آویزان بود. جعبه ی شیشه های ماالشعیر و نوشابه، کنار در روی هم چیده شده بودند. پسرک با مغازه دار بیرون آمد. رفتند طرف خانه. مغازه دار زنگ زد. چند بار. برگشت و با قدم های تند رفت تو مغازه. پسرک دنباش رفت و جلوی در مغازه ایستاد. مغازه دار گوشی تلفن دستش بود و دهانش می جنبید. پسر این پا آن پا می کرد. مغازه دار گوشی را روی شماره گیر کوبید و بیرون آمد و دوید طرف خانه. از نرده ها بالا رفت و پرید توی حیاط. *** ظهر بود. حیاط خانه شلوغ شده بود. مردها و زن ها با دهن های باز و چشمان وق زده، از توی حیاط و پشت نرده ها به در آهنی ساختمان نگاه می کردند و زیر لب با هم حرف می زدند. آمبولانسی کج جلوی در حیاط ایستاده بود. برانکارد از در آهنی ساختمان، روی دست دو نفر که لباس های یک شکل تنشان بود بیرون آمد و از لا به لای جماعت رد شد. پارچه ی سفیدی روی برانکارد پهن بود و پستی بلندی هایی از زیرش پیدا بود. زنی میان سال، با لباس سیاه، پا به پای برانکارد می آمد. دست هایش کنار بدن ول بودند. دستمالی را در پنجه ی چروکیده دست راستش می فشرد. صورتش بی رنگ بود و شانه هایش آرام می جنبید. پسر گوشه ی حیاط چمباتمه زده بود. مردمک چشم هایش روی در آهنی ساختمان دو دو می زد. دست راستش دو شاخه ی تیر کمان را گرفته بود و دست چپش لاستیک را از دو شاخه می کند. رگ های هر دو دستش ور آمده بود.
پویان. مرداد ۸۷ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 17:43 توسط پویان مقدسی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
(عکس بالا از ناصر تقوایی است) چه زیباست، به احترام کسی که می نویسد، چه خوب و چه بد، چه با ارزش و چه بی ارزش، از استفاده ی بدون اجازه ی نوشته هایش خودداری کنیم ...
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|