![]() |
![]() |
|
| گاهنوشتهای پویان مقدسی |
|
از پنجره که نگاه می کردی، حیاطِ بزرگ بود و درختِ چنارِ درازِ خشکیده، که نوکش را کلاغ ها، با پوشال و شاخه های نازک، کپه کپه برای خودشان لانه کرده بودند. حوضِ شش گوشِ پاشوره دار، با کاشی های آبی رنگِ یک در میان ریخته و شکسته، وسط حیاط پهن شده بود. حوضی که خالی بود و فواره ای که خشک. سه در چوبی پوسیده و نیم شکسته و کم رنگ، در سه طرف، دهانشان رو به حیاط باز بود و گاهی با باد تکان کوچکی می خوردند. سیاهی از دهانه ی هر کدام بیرون می ریخت، اما زورش به آفتاب ظهر نمی رسید. سنگفرش های کف حیاط، دیگر خاک شده بودند و با نسیم می رقصیدند، جز چند تایی که هنوز سنگفرش بودند. داخل اتاق ها هم، چیزی جز غبار و تاریکی و طاقچه و شیشه های سالم و شکسته ی سرخ و سبز و آبی، و بوی غریب کهنگی و نم و ماندگی نداشت. همه جا خالی بود، مانند خودم. از صبح در همین خالی خانه می چرخیدم. از این در می گذشتم و وارد آن یکی می شدم. از پستو به اتاق، از اتاق به بالکن، از بالکن به حیاط. از آن پنجره گوشه ای را می دیدم، و از دیگری گوشه ای دیگر. طاقچه ی خالی این اتاق و طاقچه ی ریخته آن اتاق. به دیوارها و ترک های عمیق شان دست می کشیدم. پوسیدگی و گچ های پوسته پوسته را کف دستم لمس می کردم. گنجه های تهی را که باز می کردم، انگار آب انبارهای عمیقی بودند. سیاه و سیاه و سیاه. تارهای وسیع عنکبوت ها در هر کناری، چنگ انداخته بودند به دیوار و سقف. چندتایی را با دست از هم پاشیدم. اما زیاد بودند و صاحبان امروز خانه. پوسته ی چنار را که خشک بود و ور آمده، می کندم و در مشت خرد می کردم و داخل حوضِ خالی می انداختم. کلاغ ها را که فریاد می زدند تا خروج از آسمان خانه بدرقه می کردم. و لحظه ای بعد، دوباره به پیشوازشان می رفتم. سنگفرش های سالم را می شمردم. و دوباره از نو. چیزی در خانه نگه ام داشته بود ! در حیاط، لب حوض نشسته بودم، و نمی دانم در کف خاک گرفته و پر از برگِ خشکِ آن چه می دیدم، که صدای باز شدن در آمد. و صدای نخراشیده ی مرد : - آق مهنس ! آق مهنس کجایی ؟ سرم را که برگرداندم، از دالان سیاه جلوی در گذشته بود و از پله ها پایین می آمد. - اینجایی آق مهنس ؟ بابا اومدی یه سر بزنی بیای ! الان دو ساعته منتظرم فقط نگاهش کردم و دوباره به کف حوض خیره شدم. جلوتر آمد و گفت : - بالاخره ما چی کاره ایم ؟ بزنیم یا نه ؟ از لب حوض بلند شدم. آرام یک دور کامل دور خودم زدم و گوشه گوشه ی حیاط را نگاه کردم و رو به مرد ایستادم. - نمی دونم ! هر چی باشه یادگاریه ! صد سال بیشترشه ! مرد پوزخند زد و گفت : - آقا یادگاری دیگه چیه، ردش کن برو زندگیتُ بکن ! آدم به اون آدمیش، پیر که می شه ردش می کنن بره، این که دیگه جا خودش. دست دست نکن مهنس، کسی بخر اینجا نیس ! این یکی ام نمی دونم چه طور خر شده و اومده ؟ سرم را پایین انداختم. هیچ سنگفرشی زیر پاهایم سالم نبود. همه خرد و خاک شده بودند. سرم را که بلند کردم، مرد انگشت کوچکش را تا نیمه در گوش چپش کرده بوده و عمیق می خاراند. چشم چپش هم بسته بود و دهانش کج. تمام تنش می لرزید. سرم را تکان دادم و با آه گفتم : - هیشکی راضی نبود اینجا رو بفروشیم ! می گفتن، روح همه ی فامیل اینجا زنده و آرومه ! مرد با همان دهان کج خندید و گفت : - پس روح موحم داره ؟ یه دقه ام وای نَستا ! از هر چی بشه در رفت، از روح نمی شه. اونم روح یه ایل آدم ! هر و هر خندید. با دو دست شلوارش را بالا کشید و گفت : - ببین آق مهنس، من هزار تا کار دارم، کلی ام مخ این یارو رو زدم تا راضی شده. گفتم امروز جواب آخرُ بهش می دم. بگو تکلیف مارم روشن کن ! بزنم یا نه ؟ دوباره دور خودم چرخیدم. درخت، دَرهای کهنه، شیشه های رنگی، حوض شش گوش، کلاغ های پیر، و خاطره های پوسیده را دوباره دیدم. همه کهنه بودند. نفس عمیقی کشیدم و آنچه را در خانه نگه ام داشته بود پس زدم. گفتم: - بزن ! پویان. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 23:22 توسط پویان مقدسی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
(عکس بالا از ناصر تقوایی است) چه زیباست، به احترام کسی که می نویسد، چه خوب و چه بد، چه با ارزش و چه بی ارزش، از استفاده ی بدون اجازه ی نوشته هایش خودداری کنیم ...
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|