تبليغاتX
واژه‌ی سرخ
گاهنوشت‌های پویان مقدسی

 

به راستی معنا و عمق روشنفکر و روشنفکری چیست ؟ هر یک از ما به نسبت دیدگاه و مطالعات خود نظری در این زمینه داریم. اما من قصد دارم، در اینجا به بیان نظر "نیما یوشیج" در این زمینه بپردازم، تا بتوانیم درک کنیم که این شاعر نامدار و آوانگارد سرزمینمان به روشنفکر و روشنفکری چگونه نگاه می‌کرده است.

دیدگاه نیما در این زمینه، در شعرهای مختلفی از او مستتر است، اما با مطالعه‌ی دقیق و ظریف شعر مشهور "مهتاب"، بسیار روشن و واضح به این عقاید دست پیدا خواهیم کرد.

مهتاب، از شبی می‌گوید که مهتاب در آسمان می‌تابد و شبتاب‌ها نورافشانی می‌کنند، اما این تابش‌ها یک لحظه هم خواب را از چشم مردم خفته نمی‌پراند و همه عمیق در خوابند. و غم همین خواب سنگین مردم، خواب و آسایش را از چشم های اشک آلود راوی می رباید.

می‌تراود مهتاب
می‌درخشد شبتاب،
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته‌ی چند
خواب در چشم ترم می‌شکند

در نخستین قسمت، راوی شعر که همان نقش روشنفکر در یک جامعه را بازی می‌کند، از غم خواب آلودگی مردمش اشک می‌ریزد و تا صبح بیدار می‌نشیند.

راوی می‌گوید سحر نزدیک است و صبح از او می‌خواهد در این ساعت مبارک این قوم که انگار مرده‌اند را بیدار کند. اما در انجام این کار، خاری جگر راوی را آزار می‌دهد و انگار نتیجه را می داند.

نگران با من استاده سحر
صبح می‌خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می‌شکند.

در این قسمت هم باز راوی که همان روشنفکر است، می‌خواهد مردم را مطلع کند و به آنها خبر بدهد که برخیزند، اما در این راه قلب و جگرش زخم می‌خورد.

راوی در قسمت بعد، از شکستن گلی حرف می‌زند که با جان خود کاشته و آبش داده است و حالا در کنارش فرو می‌افتد.

نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کِشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا! به برم می‌شکند.

در این قسمت شاهد حسرت خوردن روشنفکر از بر باد رفتن و فرو ریختن میراث و تلاش سختی ست که بی نتیجه مانده است.

اما راوی در قسمت بعد باز هم با تمام ناامیدی کارش را دوباره آغاز می‌کند و دست‌ها را به هم می‌ساید تا مردم خفته را بیدار کند و مقابل در خانه‌ها می‌ایستد و در می‌زند تا شاید کسی در را بگشاید. اما تنها و تنها مشاهده‌ی در و دیوار و زندگی به همه ریخته و ویران آنها بر سرش آوار می‌شود.

دستها می‌سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می‌پایم
که به در کس آید
در و دیوار بهم ریخته‌شان
بر سرم می‌شکند.

این قسمت باز هم پشتکار و تلاش روشنفکر برای بیدار کردن مردم را نشان می‌دهد، اما حاصلش رنجی دوباره برای خود اوست.

در بخش آخر راوی اول شخص به راوی سوم شخص تغییر پیدا می‌کند. اینجا دانای کل، تصویر مردی را می‌دهد که با پاهای آبله زده و خسته، در دهکده تنها ایستاده است و کوله بارش را بر دوش گذاشته و دستش بر در خانه ایست و با خود می گوید : غم این خفته ها، خواب را از چشم های اشک آلودم می‌رباید.

می‌تراود مهتاب
می‌درخشد شبتاب؛
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می‌گوید با خود:
غم این خفته‌ی چند
خواب در چشم ترم می‌شکند.

در این قسمت هم روشنفکر را می‌بینیم که با وجود ناامیدی، خسته و پای آبله، خانه به خانه در می‌زند تا خفته گان را بیدار کند.

"مهتاب"، آینه ی دقیق و زیبایی ست از زندگی و شیوه‌ی حیات روشنفکران واقعی در سراسر گیتی. تصویر انسان‌هایی که خوب می‌دانند موفقیتشان سخت است، اما همه چیزشان را  برای رسیدن و تحقق این هدف خرج می‌کنند، زیرا در خواب بودن مردم، خواب را از دیدگان آنها می‌گیرد.
این شعر را باید هزار بار خواند. باید رنج سنگین روشنفکری مانند نیما را در همین شعر فهمید. در همین شعر باید دید که چرا هدایت خودش را کشت، در همین شعر باید رنجش‌های روح فروغ را خواند. در همین شعر باید درد شاملو را جست. در همین شعر باید زخم عمیق ساعدی را دید. در همین شعر باید روشنفکر حقیقی را شناخت و فهمید.

پویان مقدسی.

یک پیشنهاد ادبی : داستان "سگ و زمستان بلند"، نوشته ی خانم "شهرنوش پارسی پور" را بخوانید. داستان در سال ۱۳۵۳ نوشته شده و مانند خیلی از کارهای دیگر ایشان، انسان را با ظرافت و دقت و شهامت، به زندگی زنان این سرزمین تعصب زده نزدیک می کند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 13:9  توسط پویان مقدسی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
(عکس بالا از ناصر تقوایی است) چه زیباست، به احترام کسی که می نویسد، چه خوب و چه بد، چه با ارزش و چه بی ارزش، از استفاده ی بدون اجازه ی نوشته هایش خودداری کنیم ...

پیوندهای روزانه
رفلکسیون
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی در راه...
...هر جا می‌ری صدای رادیوش میاد
شماره‌ی 27 ماهنامه‌ی خاکستری منتشر شد
"احمد آقالو" درگذشت
شماره ی 26 ماهنامه ی خاکستری منتشر شد
فرج الله سلحشور : سينما جايى مناسب براى خانم ها نيست
و نسیم آزادی، بر گیسوان گلشیفته وزید
گفت‌وگو با ترانه عليدوستي؛ بازيگر فيلم «كنعان»
از کلارگ گیبل تا ناصر تقوایی، در کافه گل رضاییه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
مطالب گذشته
قلب من
از آن روز
خاک آشنا
ترانه علیدوستی و اسپات لایتش
تا روز آزادی
پرچمداران فردا
برای تو
پرهای بسته ی من
فریاد کن
ما می مانیم...
ترانه ی خونین
درباره ی الی...
کولی ها
در به در
پرنده های مهاجر
به من دل نبند
ما زاده ی رنجیم...
یه روزی...
خوب یادم هست...
اون ور میدون ...
آفرینش به روایت من و صادق هدایت !
مردگان دیگر فرمان نمی برند
"بزنگاه" و حکم توقیف !
قصه های ناتمام من و ناصر تقوایی
چخوف بخوانید، چخوف بی همتا !
مدرسه، یا سربازخانه ؟
شک نکن !
وقتی سانسورچی سانسور شد !
تیرکمان
خسرو شکیبایی هم رفت
نام تو
ناخدا خورشید
مردی که ...
خالی خانه
"کنعان"، دو قدم تا ماندگاری
ای شاعر ...
به داد تئاتر شهر برسید !
روشنفکری از نگاه نیما
سینمای اقتباس؛ از آرامش در حضور دیگران تا کنعان
متاسفم خانم نیکی کریمی ...
دلم برای باغچه می‌سوزد
آه، بهروز وثوقی...
آواز گنجشک‌ها و تفکری ماقبل تاریخی
مثل هر روز...
خواب مرگ
تنها صداست که می‌ماند...
ماسوله، میراثی رو به نابودی
اسب‌ها
دیالوگ نویسی
و مانیفست چو...
بارون و پنجره
۷۰ سالگی‌ات خجسته بیضایی بزرگ
با "ابی"
چرا "چای تلخ" نباید ساخته می‌شد!
ايرج جنتي عطايي نمايشنامه نويس و کارگردان
زندگی حیوانی
روشنفکری هفت‌رنگ
شبِ جمعه
هنر، آینه‌ی بی‌خش تاریخ
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی
نترسیم
ما می‌تونیم...
آقای فرهادی، تبریک
دستاي من...
نگاه نیما به ازدواج به سبک ایرانی
مرا ببین
دریا !
نوروز 88 خجسته
عشق یا قفس ؟!
وقتی همه خوابیم، چه کسی بیدار است ؟
عادت
تو بیا
پیوندها
بابک بیات
ایرج جنتی عطایی
ابی
ماهنامه خاکستری
اردلان سرفراز
فرید زلاند
Spotlight
احمد فتاحی
پیروز جعفری
مهدی عاطف راد
دینگ دانگ
امیر جمشیدی
ترانه خانه
اصغر فرهادی .... محمد
ترانه علیدوستی .... مهدی
زهرا علی اکبری
بهزاد افشاری
نیما سپنتا
مارال بنی‌آدم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM