
دو هفته ی پیش بود که خبر آزمایش علمی عظیم LHC یا "برخورد دهنده ی هادرونی بزرگ"، در عمق 270 متری زمین و در مرز فرانسه و سوئیس را توی سایتی خواندم. تونلی دایره ای شکل به طول 27 کیلومتر که پروتون ها در آن با سرعتی برابر 99/99 درصد سرعت نور حرکت داده می شوند. دمای حاصله از این حرکت و برخورد پروتون ها، یک میلیون برابر گرمای مرکز خورشید است و حاصلش تایید و یا رد تئوری Big Bang یا انفجار بزرگ، به عنوان مبدا خلقت.
همین طور که به مانتیور و عکس های این آزمایش زل زده بودم و چشمانم دو دو می زد، فکر کردم میلیاردها دلار هزینه و عصاره ی دانش بشر تا امروز، در چند صد متر زیر زمین، در دالانی دراز ریخته شده، تا نکته ی اساسی یی از راز خلقت کشف و رونمایی شود.
این خبر را که خواندم، بی اختیار به این فکر افتادم که اگر این فرضیه اثبات شد، تکلیف این قصه های مذهبی، در کتاب های ادیان مختلف از خلقت چه می شود ؟ داستان آن هفت شبانه روز کذایی که حاصلش چنین جهانی ست با این دقت و ظرافت، به کجا ختم می شود ؟
از پای کامپیوتر بلند شدم و چند باری طول اتاقم از سر به ته و از ته به سر را گز کردم، و به این نتیجه رسیدم که مفسران دینی که مغلطه کارانی چیره دستند در نمی مانند. به هر صورت آن داستان قدیمی، با سر و ته باز نوشته شده و هر جور که بخواهند می توانند تفسیرش کنند و دکان شان را هنوز پر رونق نگه دارند.
از اتاقم رفتم بیرون و توی حال، نشستم روی کاناپه ی جلوی تلویزیون. شکیرا داشت مثل مار به خودش می پیچید و گاهی هم با آن صدای حجیم می خواند و جمعیت توی کنسرت روی پاهایشان بند نبودند. کانال را پدرم عوض کرد، مثل عادت همیشه اش. یکی روی سن ایستاده بود و به پهنای صورت اشک می ریخت. یک دستش میکروفون بود و دست دیگر تکه کاغذ کوچکی که هر از گاهی به آن نگاه می کرد. ریتم آهنگ اندی بود که نوحه شده بود. مرد با لباس سیاه بالای سن می خواند و جماعت زیر پایش، با دک و پوز کج و معوج و آب دماغ های آویزان به پیشانی و سر و سینه می کوبیدند. چند دقیقه به تلویزیون نگاه کردم و سبیل تراشیده شده ام را، خیالی تاب دادم. لبخندی کنج لبم نشست. بله، همیشه ته چیزهایی که آدم عقلش به آن قد نمی دهد، به نیشخند و لبخند و پوزخند ختم می شود، و این هم یک نمونه ی خوبش بود. اما من یاد صادق خان هدایت افتادم، و نمایشنامه ی سه پرده یی "افسانه ی آفرینش".
از پای تلویزیون بلند شدم و رفتم توی اتاقم و دوباره نشستم جلوی کامپیوتر. برنامه ی ورد را باز کردم و انگشتانم روی صفحه کلید راه افتاد و تلق و تلق آن ها بلند شد:
در سال 1309، صادق خان در بلاد غربت و کفر، در شهر موسیقی و تئاتر و شراب و بوسه، پاریس، حتما در کنج تنهایی و ناامیدی همیشگی اش از مردمی که با تفکرات پوسیده شان رنجش می دادند، گوشه ی اتاق کوچک خود توی یک مسافرخانه، به نوشتن نمایشنامه سه پرده ای یی برای خیمه شب بازی، به نام "افسانه ی آفرینش" پناه برده بوده که حاصلش همین است که در دست ماست.
پدیده ای به نام هدایت را خوب می شناسیم، یا حداقل باید تلاش کنیم که بشناسیم. جسارتش را، هنرش را، عشقش را به ایران، و تنفرش را از اعتقدات پوچ و خرافی. افسانه ی آفرینش او، ریشخند بزرگ و جسورانه ایست که به داستان آفرینش زده شده و همه چیز را به خنده و تمسخر گرفته است.
داستان را خلاصه تعریف می کنم، آنان که خوانده اند دوباره می شنوند و تازه می شوند، و آنان که نشنیده اند، اول ترس برشان می دارد که سنگ شوند، اما کم کم می فهمند که ماجرا چیز دیگری ست.
سه پرده، شامل سه موقعیت و سه لوکیشین مختلف است. پرده ی اول قصری ست که خالق اف پیر و خسته ی داستان بر تخت آرمیده و جبرییل پاشا، میکاییل افندی، ملا عزراییل، اسرافیل بیگ و مسیو شیطان دورش را گرفته اند. حوری و غلمان ها هم هستند و دایره می زنند و می رقصند. خالق شش روز اول خلقت را پشت سر گذاشته و خسته و شکسته جشن گرفته و فرنی می خورد و نوید خلق انسان، اشرف مخلوقات را در روز هفتم به جمع می دهد. و به همه می گوید، باید در برابر این مخلوق کرنش و تعظیم کنند. این جاست که صدای مسیو شیطان در می آید و مخالفت می کند، و خالق اف خسته، عصبانی می شود و او را با تیپا بیرون می اندازد. شیطان هم قسم می خورد که انسان را یک لحظه آسوده نگذارد. به هر حال خالق اف به هر کدام از این فرشته گان مقرب وظیفه ای برای پیشبرد طرحش، و اداره ی جهان محول می کند. همان وظایفی که می دانیم. یکی جان می گیرد، یکی دفتر دستک راه می اندازد و کارهای خوب و بد را می نویسد، یکی مواظب است مسیو شیطان، انسان را گول نزند، و یکی هم رابط است بین خالق اف و انسان.
پرده ی دوم، کارگاه خالق اف است که دارد گل ورز می دهد و با جبرییل پاشا آماده ی ساختن آدم می شوند. اول برای دست گرمی یک فیل می سازند و خالق اف با نی هفت گره خود توی ماتحتش می دمد و حیوان جان می گیرد و راه می افتد. بعد نوبت انسان می شود. مجسمه ی گلی را می آورند و خالق به او هم روح می دمد، و موجود لخت پتی پشمالویی که همان آدم است زنده می شود و اولین جمله ای که به زبانش می آید، گشنمه است. و همه جز شیطان در برابر این تحفه، تا کمر خم می شوند و بارک الله به خالق اف هدیه می دهند. به هر روی خالق اف، آدم و حوا را روانه ی بهشت می کند، اما تاکید دارد که گندم نخورند و گرنه از بهشت اخراج و به زمین فرستاده می شوند.
پرده ی سوم، جنگلی را تصویر می کند که ننه حوا و بابا آدم، لخت و عور و در به در، از ترس جک و جانورها و سر و صدا زهره ترکانده اند و دعوایشان است. آدم به حوا معترض است که چرا گندم خورده و حوا هم می کوشد که نشان بدهد که از آمدن روی زمین راضی ست. اما آدم آرام نمی گیرد و جبرییل پاشا را صدا می زند. آدم سخت اعتراض می کند که این چه بازی یی ست که خالق اف سر ما در آورده ؟ مگر ما خودمان خواستیم به دنیا بیایم که حالا ولمان کرده بین این همه جک و جانور و بدبختی ؟ مگر ما اشرف مخلوقات نیستیم ؟
و جبرییل پاشا با خونسردی می گوید خدا حوصله اش سر رفته بود، و دم پیری جهان را ساخت که بنشیند و فرنی بخورد و شما را نگاه کند. اما حالا که ساخته، سخت پشیمان است، اما راه برگشتی نیست و کاری ست که شده. اما آدم ناراضی ست و آنارشیست، مدام به خدا غر می زند و بد و بیراه می گوید. جبرییل می گوید که کاری از او ساخته نیست و آدم هم با فحش و بد و بیراه گفتن به جایی نمی رسد، چون خالق اف وقتی جهان را ساخت خودش را برای بد و بیراه شنیدن آماده کرد. و بالاخره می گوید که آدم و حوا باید تحمل کنند. اما در آخر پیشنهاد می دهد، که برای زیاد شدن و از تنهایی در آمدن و سرگرم شدن، بهتر است که بچه دار شوند. تا این موضوع از دهن جبرییل پاشا در می آید، ننه حوا می قاپد و از آدم طلب بچه می کند. جبرییل می رود به آسمان و باز ننه حوا می ماند و بابا آدم و جنگل و ترس و آرزوی بچه. در همین لحظه صدای فیلی می آید و هر دو می ترسند و از درخت توتی بالا می کشند. وقتی آب ها از آسیاب می افتد، و ماهتاب در آسمان می درخشد و جنگل آرام می گیرد و شب دم می کشد، آدم لب حوا را می بوسد و او را در آغوش می کشد و هر دو پشت برگ های توت گم می شوند.
نمایشنامه اینجا تمام می شود و افسانه ی آفرینش به روایت صادق هدایت نقل می گردد. این نوشته، از آن آثاری ست که دارندگان در هفت سوراخ قایمش می کنند و در بازار کتاب قاچاق، باید ده برابر کتاب عادی پول بدهی تا برایت بیاورند، و تو بتوانی این افسانه را بخوانی و بخندی و از همه مهمتر اندکی فکر کنی. فکر کنی که به راستی جهان این طور که ادیان می گویند به وجود آمده ؟ یا جور دیگری ست ؟ یا شاید همین روایت طعنه آمیز هدایت درست است ؟
من که نمی دانم. اما برای هدایت بدجور احترام قایلم. برای بودنش که موهبتی بود برای داستان نویسی و روشنفکری ما، برای تفکرش که هنوز لرزه بر پشت واعظین دینی و مردم خرافه پرست می اندازد، از مرگش که پر از غرور بود، از نوشته هایش که آینه ی تمام نمایی بود و هست از ملت ایران.
ما اگر یک داستان نویس بین المللی داشته باشیم، بی شک او کسی نیست جز صادق هدایت . و اگر روشنفکری یی در صد ساله ی اخیر ایران شکل گرفته، بی تعارف صادق هدایت یکی از پدران مبارزش می باشد.
روحش شاد و راهش پر رهرو.
حالا که نوشته ام تمام شده، باز از پای کامپیوتر بلند می شوم. توی آشپزخانه چایی در لیوان قرمزم می ریزم و دوباره روی کاناپه ی رو به روی تلویزیون که هر لحظه برنامه اش عوض می شود، ولو می شوم.
- اوه عجب داغه، لب و لوچه ام کباب شد ...
پویان مقدسی.