تبليغاتX
واژه‌ی سرخ
گاهنوشت‌های پویان مقدسی

چند وقت پیش او را توی تلویزیون‌های لوس آنجلسی دیدم. ابی و داریوش روی صحنه، مقابل شانزده هزار ایرانی در سالن گریت وسترن فوروم، سالن بسکتبال لوس آنجلس لیکرز ایستاده بودند. یک دفعه بهروز وثوقی با همان قوز کم پشت و دستان باز و قامت سفت و محکم از توی جمعیت با دو شاخه گل سرخ بیرون آمد. ابی و داریوش خنده روی لب‌هایشان نشست. بهروز از پله‌ها بالا آمد و بازوهای دو ترانه‌خوان برای به آغوش کشیدنش باز شد. اما بهروز یک لحظه در برابر این دو ایستاد و تا کمر خم شد. شاخه‌ی گل سرخ اول را به داریوش داد و بعد ابی. سه غول محبوب هنر این سرزمین همدیگر را به آغوش کشیدند. بهروز میکروفن را گرفت و گفت به خاطر سی سال ترانه‌ی خوب و متعهد خواندن، به خاطر گفتن از دردهای مردم، از این دو خواننده‌ی محبوب ممنونم. و رفت.

همیشه دوستش داشتم. بسیار زیاد. همیشه برایم انتهای بازیگری سینمای ایران بوده و هست. و همیشه تعریف اخلاق و منش و ایستادگی‌اش را در این سال‌ها از این و آن شنیده‌ام. بهروز وثوقی به معنای واقعی یک اسطوره است. کسی که بعد از سی سال سکوت، هنوز در اوج محبوبیت است، و هنوز نقش‌هایی که با حضورش جاودانه شده، ماندگار. ازقیصر تا خاک، تا تنگسیر، تا نفرین، تا سوته‌دلان، تا گوزن‌ها، تا دشنه و کندو، تا ملکوت، تا رضا موتوری و بلوچ و داش‌آکل، همه و همه نقش‌های بی‌تکرار و آموزشی بهروز وثوقی در عرصه‌ی بازیگری در سینمای این سرزمین است. بهروز توی این سال‌ها بدجوری جایش خالی بوده و هست. اما این نبودن را نباید با فلاکت و بدبختی اشتباه بگیریم. نباید برای او سوگنامه بنویسیم و آه و ناله کنیم. بهروز وثوقی نماند، چون جایش اینجا نبود. در این سال‌ها جز چند تئاتر اعتراضی و چند نقش کوتاه کاری نکرد چون برای خودش و گذشته‌اش احترام قائل بود. او بی‌شک در سال 57 محبوب‌ترین بازیگر سینمای ایران بود، می‌توانست بماند، می‌توانست مانند بسیاری به خاطر هنرش توبه کند، می‌توانست باز هم مانند خیلی از هم‌نسلانش ته ریش بگذارد و نقش‌های فرمایشی بازی کند و نطق‌های آنچنانی بکند، می‌توانست او امروز آقای بازیگر باشد، می‌توانست خدایی کند. اما نکرد، چون روح او با این بازی‌ها همسو نبود. سی سال سکوت و تبعید و زندگی سخت را تحمل کرد، اما نقش زوری حاجی بازی نکرد. او محبوب است، چون نماند و آن چیزی که می‌خواستند نشد. او در آن سوی آب‌ها به شعور خودش و مردم احترام گذاشت و به همین دلیل هنوز دوستش داریم. بهروز وثوقی در این روزها می‌توانست بزرگی کند، اما او با دانش و تیزهوشی وارد بازی نشد. این نوشته برای کسانی‌ست که در پی نشر خبر دروغین مرگ بهروز وثوقی، مثل همه‌ی فرصت‌طلبان بدو بدو خود را رساندند و حالا که خوشبختانه خبر تکذیب شده، به سرشان زده  که از او برای بازگشت و بازی در سینما دعوت کنند.

این‌قدر با احساسات مردم بازی نکنید. این‌قدر ادای آدم‌های خوب را در نیاورید. این‌قدر از هر مسئله‌یی برای نمایش ساختن استفاده نکنید. بهروز وثوقی سی سال است به ایران نیامده چون کار و زندگی در محیط ایران را قبول ندارد. تفکر و نگاه سیاسی او به زندگی این روزهای درون کشور نمی‌خورد. او تا کمر جلوی ابی و داریوش خم می‌شود، چون آنان را بازگو کننده‌ی درد مردم در طول این سال‌ها می‌داند. واقعا فکر می‌کنید او منتظر دعوت شماست و به آن جواب مثبت می‌دهد ؟ یا خوابید، یا می‌خواهید مردم و افکار عمومی را به بازی بگیرید.

پویان مقدسی.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 1:3  توسط پویان مقدسی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
(عکس بالا از ناصر تقوایی است) چه زیباست، به احترام کسی که می نویسد، چه خوب و چه بد، چه با ارزش و چه بی ارزش، از استفاده ی بدون اجازه ی نوشته هایش خودداری کنیم ...

پیوندهای روزانه
رفلکسیون
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی در راه...
...هر جا می‌ری صدای رادیوش میاد
شماره‌ی 27 ماهنامه‌ی خاکستری منتشر شد
"احمد آقالو" درگذشت
شماره ی 26 ماهنامه ی خاکستری منتشر شد
فرج الله سلحشور : سينما جايى مناسب براى خانم ها نيست
و نسیم آزادی، بر گیسوان گلشیفته وزید
گفت‌وگو با ترانه عليدوستي؛ بازيگر فيلم «كنعان»
از کلارگ گیبل تا ناصر تقوایی، در کافه گل رضاییه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
مطالب گذشته
قلب من
از آن روز
خاک آشنا
ترانه علیدوستی و اسپات لایتش
تا روز آزادی
پرچمداران فردا
برای تو
پرهای بسته ی من
فریاد کن
ما می مانیم...
ترانه ی خونین
درباره ی الی...
کولی ها
در به در
پرنده های مهاجر
به من دل نبند
ما زاده ی رنجیم...
یه روزی...
خوب یادم هست...
اون ور میدون ...
آفرینش به روایت من و صادق هدایت !
مردگان دیگر فرمان نمی برند
"بزنگاه" و حکم توقیف !
قصه های ناتمام من و ناصر تقوایی
چخوف بخوانید، چخوف بی همتا !
مدرسه، یا سربازخانه ؟
شک نکن !
وقتی سانسورچی سانسور شد !
تیرکمان
خسرو شکیبایی هم رفت
نام تو
ناخدا خورشید
مردی که ...
خالی خانه
"کنعان"، دو قدم تا ماندگاری
ای شاعر ...
به داد تئاتر شهر برسید !
روشنفکری از نگاه نیما
سینمای اقتباس؛ از آرامش در حضور دیگران تا کنعان
متاسفم خانم نیکی کریمی ...
دلم برای باغچه می‌سوزد
آه، بهروز وثوقی...
آواز گنجشک‌ها و تفکری ماقبل تاریخی
مثل هر روز...
خواب مرگ
تنها صداست که می‌ماند...
ماسوله، میراثی رو به نابودی
اسب‌ها
دیالوگ نویسی
و مانیفست چو...
بارون و پنجره
۷۰ سالگی‌ات خجسته بیضایی بزرگ
با "ابی"
چرا "چای تلخ" نباید ساخته می‌شد!
ايرج جنتي عطايي نمايشنامه نويس و کارگردان
زندگی حیوانی
روشنفکری هفت‌رنگ
شبِ جمعه
هنر، آینه‌ی بی‌خش تاریخ
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی
نترسیم
ما می‌تونیم...
آقای فرهادی، تبریک
دستاي من...
نگاه نیما به ازدواج به سبک ایرانی
مرا ببین
دریا !
نوروز 88 خجسته
عشق یا قفس ؟!
وقتی همه خوابیم، چه کسی بیدار است ؟
عادت
تو بیا
پیوندها
بابک بیات
ایرج جنتی عطایی
ابی
ماهنامه خاکستری
اردلان سرفراز
فرید زلاند
Spotlight
احمد فتاحی
پیروز جعفری
مهدی عاطف راد
دینگ دانگ
امیر جمشیدی
ترانه خانه
اصغر فرهادی .... محمد
ترانه علیدوستی .... مهدی
زهرا علی اکبری
بهزاد افشاری
نیما سپنتا
مارال بنی‌آدم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM