تبليغاتX
واژه‌ی سرخ
گاهنوشت‌های پویان مقدسی

 

آواز گنجشک‌ها را توی جشنواره دیدم. اتفاقا زمان زیادی هم برای آن توی صف ایستادم. به هر حال کارهای آقای مجیدی را دنبال می‌کنم، نه به خاطر علاقه به سینمای ایشان، بلکه به خاطر تبحر این سینماگر در زدن حرف‌های کهنه و تکراری و اساسا همراه با عقاید دْگم. به هر حال آواز گنجشک‌ها هم دنباله‌ی دیگر آثار مجیدی لبریز از این تفکرات عهد بوقی و به اصطلاح معناگرا و اخلاق‌گرا بود. برای آنها که ندیده‌اند خط داستان را اینجا می‌نویسم و سعی خواهم کرد در این نوشته به اعماق فکری که پشت این فیلم است برسم.
مرد میانسال، که اطراف تهران زندگی می‌کند و وضع مالی خوبی ندارد، در یک پرورشگاه شتر مرغ کارگر است. روزی شترمرغی به دلیل سهل انگاری مرد از پرورشگاه فرار می‌کند. مرد برای یافتن شترمرغ آواره‌ی کوه و بیابان می‌شود و آن را نمی‌یابد. به همین دلیل کار خود را از دست می‌دهد و با زن و بچه بیکار می‌شود. مرد با موتورش به شهر می‌رود و سعی می‌کند آنجا کاری پیدا کند. اما کاری جز مسافر کشی با موتور نمی‌یابد و به همین کار که درآمد بدی هم ندارد مشغول می‌شود. همچنین مرد ساده دل روستایی حین کار در شهر، زد و بندها و پدرسوختگی‌های شهری‌ها را هم می‌بیند. روزی اتفاقی قراضه‌یی را از یک ساختمان در حال ساخت پیدا می‌کند و به خانه می‌برد. این کار به دهن مرد مزه می‌کند و کار به جایی می‌رسد که هر روز موقع بازگشت به خانه مقداری خرت و پرت قراضه را با موتور، و با هر بدبختی‌یی که هست با خود به خانه می‌آورد و انبار می‌کند. دلبستگی مرد به این وسائل به حدی می‌شود که وقتی یکی از همسایه‌ها یکی از وسائل را امانت می‌خواهد مرد قبول نمی‌کند. تمام دلخوشی و تفریح مرد، جمع و جور کردن و ور رفتن به این وسائل در کنج حیاط می‌شود. اما روزی که مرد بالای این وسائل رفته و مشغول است، وسائل می‌ریزند و مرد زیر آوار خنزر پنزر‌های خود می‌ماند و سخت آسیب می‌بیند و خانه‌نشین می‌شود. در دوران خانه‌نشینی شتر مرغ به پروزشگاه برمی‌گردد و صاحب‌کار دوباره مرد را به کار دعوت می‌کند.
این خط اصلی داستان است که خلاصه نوشتم. شاید اگر همین طور ساده به این فیلم نگاه کنیم، خیلی هم موضوع شیرین و خوبی داشته باشد که به مسائل اجتماعی‌یی مانند فقر و شلوغی شهر و غیره هم پرداخته است. اما من به شخصه اهل این‌طور نگاه کردن به فیلم نیستم. من بیشتر دنبال تفکر خالق اثر می‌گردم و روی آن تمرکز می‌کنم. در مورد این فیلم هم همین کار را کردم و نتیجه مانند باقی آثار آقای مجیدی تکراری شد. تمام داستان این فیلم در این دو سه جمله‌ی کهنه خلاصه می‌شود که "خدا روزی رسان است"، "هر چه خدا بخواهد همان می‌شود" یا "آقا زیاده خواهی نکن".
وقتی فیلم و اتفاقات جاری آن را می‌بینیم و سپس به آخر و نتیجه‌گیری آن می‌رسیم، خود را با یک تفکر پوسیده‌ی شعارزده رو‌به‌رو می‌بینیم که جدا تاسف‌آور است. وقتی مرد در اول فیلم شترمرغ از دستش می‌گریزد، و بعد در طول فیلم به دلیل نداری به زیادی‌خواهی و دست و پا زدن برای مال دنیا می‌افتد (یک مشت آهن قراضه)، جزای عمل قبیح خود را می‌بیند و در نهایت شتر مرغ باز‌می‌گردد و نتیجه‌ی اخلاقی‌یی با این مضمون تکوین می‌شود که اگر شتر مرغت گریخت، بشین توی خانه، چون اگر خدا بخواهد بعد از یک ماه برمی‌گردد و اگر نخواهد برنمی‌گردد و تو نمی‌توانی با زیاده‌خواهی و دست و پا زدن برای پول در آوردن و از گرسنگی نمردن جلوی خواست خدا را بگیری.
صحنه‌ی جالب دیگری هم در فیلم هست که مرد، شخصی را با موتور به جایی می‌رساند و آن شخص هزار تومان اضافه پول می‌دهد. مرد با این پول گوجه سبز می‌خرد، اما بر اثر یک اتفاق در طول راه، این کیسه پاره می‌شود و همه‌ی گوجه سبزها زمین می‌ریزد و مرد با کیسه‌ی خالی به خانه می‌رسد. در اینجا هم پیام دیگری داده می‌شود با این مضمون که "مال حرام از گلوی آدم پایین نمی‌رود" یا "بار کج به مقصد نمی‌رسد".
به راستی نمی‌دانم چه باید گفت. روایت دقیقا بیانگر همان قصه‌های دور و دراز کتاب های مذهبی ادیان گوناگون است که چگونه اقوام مختلف به دلیل کفر و ناشکری مورد غضب الهی قرار می‌گرفتند. من حدس می‌زنم کسانی که این متن‌ها را در این روزگار می‌نویسند سطح مطالعه و دانش‌ و بینش‌شان از همان چهار تا قصه‌ی قوم لوت و حضرت نوح و حضرت یوسف و خضر و غیره جلوتر نیامده که امروز در قرن بیست و یکم با این پیشرفت عجیب و غریب ادبیات و سینما، همان مضامین شعاری و تربیتی برای انسان‌های دو هزار سال پیش را با کشیدن لحافی امروزی و گل‌‌دار بر سر اثر، با حسی پیغمبروار به جای هنرمند به خورد مردم می‌دهند.
واقعا کسی نیست از این کارگردان و نویسده‌اش بپرسد به این چیزهایی که می‌گویید و می‌سازید اعتقاد دارید، آیا نمونه‌اش را در تاریخ بشر دیده‌اید، یا ماجرای دیگری پشت پرده است ؟ اگر قرار بود برای هزار تومان پول اضافه گرفتن کیسه‌ی گوجه سبز پاره شود، پس این همه غارتگر و دزد‌های میلیاردی را چرا یکی پس‌گردنی نمی‌زند ؟ یا این‌هایی که انبار انبار و سوله سوله جنس احتکار می‌کنند چرا یکبار زیر آوار نمی‌مانند ؟ این قصه‌ی آبکی فقط مخصوص مرد بدبخت و ندار فیلم شماست که برای یک لقمه نان و نداری مطلق یک مشت آشغال دور خودش جمع کرده است ؟
این تفکرات به وضوح در قرن بیست و یکم برای انسان حکم مرگ است. یعنی به انفعال کشاندن روح فعال و خلاق و پویا و پیشرو انسان که باید در جا بزند و بپوسد و زنگار ببندد و منتظر خواست خدای مورد تعریف این شعارپردازان باشد. و جالب این‌جاست که این فیلم‌ها که حاوی چنین تفکرات و نگاه‌هایی هستند در جهان جایزه هم می‌برند، برای‌شان در اروپایی که از قرن شانزدهم میلادی خودش را با جنگ و خونریزی و بدبختی از این تفکرات پوسیده جدا کرده، کِل و هورا می‌کشند و جایزه می‌دهند. و ما باد می‌شویم که بابا ما سینمایمان در جهان جایزه می‌برد. ما همه خوبیم. اما نمی‌دانیم بازیچه شده‌ایم. نمی‌دانیم این فیلم هم همان تفکری را اشاعه می‌دهد که در سریال‌های آب دوغ خیاری تلویزیون می‌بینیم، اما با نگاتیو 35 میلیمتری و فیلمبرداری از آسمان و بگیر و ببند و یک مشت زرق و برق روشنفکرنمایانه‌ی بیمار.

وا مصیبتا...

پویان مقدسی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 19:9  توسط پویان مقدسی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
(عکس بالا از ناصر تقوایی است) چه زیباست، به احترام کسی که می نویسد، چه خوب و چه بد، چه با ارزش و چه بی ارزش، از استفاده ی بدون اجازه ی نوشته هایش خودداری کنیم ...

پیوندهای روزانه
رفلکسیون
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی در راه...
...هر جا می‌ری صدای رادیوش میاد
شماره‌ی 27 ماهنامه‌ی خاکستری منتشر شد
"احمد آقالو" درگذشت
شماره ی 26 ماهنامه ی خاکستری منتشر شد
فرج الله سلحشور : سينما جايى مناسب براى خانم ها نيست
و نسیم آزادی، بر گیسوان گلشیفته وزید
گفت‌وگو با ترانه عليدوستي؛ بازيگر فيلم «كنعان»
از کلارگ گیبل تا ناصر تقوایی، در کافه گل رضاییه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
مطالب گذشته
قلب من
از آن روز
خاک آشنا
ترانه علیدوستی و اسپات لایتش
تا روز آزادی
پرچمداران فردا
برای تو
پرهای بسته ی من
فریاد کن
ما می مانیم...
ترانه ی خونین
درباره ی الی...
کولی ها
در به در
پرنده های مهاجر
به من دل نبند
ما زاده ی رنجیم...
یه روزی...
خوب یادم هست...
اون ور میدون ...
آفرینش به روایت من و صادق هدایت !
مردگان دیگر فرمان نمی برند
"بزنگاه" و حکم توقیف !
قصه های ناتمام من و ناصر تقوایی
چخوف بخوانید، چخوف بی همتا !
مدرسه، یا سربازخانه ؟
شک نکن !
وقتی سانسورچی سانسور شد !
تیرکمان
خسرو شکیبایی هم رفت
نام تو
ناخدا خورشید
مردی که ...
خالی خانه
"کنعان"، دو قدم تا ماندگاری
ای شاعر ...
به داد تئاتر شهر برسید !
روشنفکری از نگاه نیما
سینمای اقتباس؛ از آرامش در حضور دیگران تا کنعان
متاسفم خانم نیکی کریمی ...
دلم برای باغچه می‌سوزد
آه، بهروز وثوقی...
آواز گنجشک‌ها و تفکری ماقبل تاریخی
مثل هر روز...
خواب مرگ
تنها صداست که می‌ماند...
ماسوله، میراثی رو به نابودی
اسب‌ها
دیالوگ نویسی
و مانیفست چو...
بارون و پنجره
۷۰ سالگی‌ات خجسته بیضایی بزرگ
با "ابی"
چرا "چای تلخ" نباید ساخته می‌شد!
ايرج جنتي عطايي نمايشنامه نويس و کارگردان
زندگی حیوانی
روشنفکری هفت‌رنگ
شبِ جمعه
هنر، آینه‌ی بی‌خش تاریخ
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی
نترسیم
ما می‌تونیم...
آقای فرهادی، تبریک
دستاي من...
نگاه نیما به ازدواج به سبک ایرانی
مرا ببین
دریا !
نوروز 88 خجسته
عشق یا قفس ؟!
وقتی همه خوابیم، چه کسی بیدار است ؟
عادت
تو بیا
پیوندها
بابک بیات
ایرج جنتی عطایی
ابی
ماهنامه خاکستری
اردلان سرفراز
فرید زلاند
Spotlight
احمد فتاحی
پیروز جعفری
مهدی عاطف راد
دینگ دانگ
امیر جمشیدی
ترانه خانه
اصغر فرهادی .... محمد
ترانه علیدوستی .... مهدی
زهرا علی اکبری
بهزاد افشاری
نیما سپنتا
مارال بنی‌آدم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM