تبليغاتX
واژه‌ی سرخ
گاهنوشت‌های پویان مقدسی
 

مثل هر روز...

مرد از در ساختمان بلندی آمد بیرون. چهار قدم می‌دوید و دو قدم راه می‌رفت. کت شلوار توسی پوشیده بود و کیفی توی دستش بود که مدام این دست و آن دست می‌کرد و از لای جمعیت توی پیاده رو رد می‌شد. رفت توی ایستگاه تاکسی‌ها. سمند زردی اول صف خطی‌های ونک ایستاده بود. سه نفر توی ماشین بودند. مرد رفت که از در عقب سمت شاگرد سوار شود. مرد گنده‌یی با شلوار سبز و کاپشن خلبانی و کیف سامسونت، گل و گشاد نشسته بود وسط و یک باریکه جا بیشتر برای مرد نمانده بود. مرد به زور خودش را چپاند تو و در را بست. دستگیره‌ی در رفت توی گوشت ران و دل مرد مالش رفت. راننده سوار شد و استارت زد و راه افتاد. چهار قدم نرفته تاکسی پشت چراغ ایستاد. ثانیه‌شمار فس و فس کم می‌شد. وقتی سبز شد تاکسی دنبال صف ماشین‌ها راه افتاد. مرد وسطی خود را تکان داد و کش و قوس رفت و دست کلفت خود را کرد توی جیب شلوار طرف مرد. صورت مرد چسبیده بود به شیشه و جای نفس کشیدن نداشت. مرد وسطی موبایل را که در‌آورد به صفحه‌اش نگاه کرد. تاکسی افتاده بود توی اتوبان حکیم. مرد با صورت چسبیده به شیشه، زل زده بود به تابلو‌های بزرگ تبلیغاتی کنار اتوبان. اولی تصویر یک جزیره‌ی سبز بود که روی آن درشت نوشته بود الحمدالله و زیر آن آرم شهرداری بود. راننده رادیو را روشن کرد. گوینده از صحت حدیث‌های منصوب به امام جعفر صادق حرف می‌زد و درباره‌ی آن با حجت الاسلامی بحث می‌کرد. تابلوی دوم که از جلوی چشم مرد گذشت یک جنگل مه گرفته بود که بالای آن نوشته بود الله‌ اکبر و ریز آن آرم شهرداری. یک کیلومتری جلوتر تابلوی بعد بود که تپه‌یی شنی بود و کنارش نوشته بود دومین دوره‌ی مسابقات قرآنی... مرد نتوانست ادامه‌ آن را بخواند. ماشین از جلوی تابلو رد شد. مرد چند صدمتری مانده به تقاطع کردستان تابلوی بعدی را دید. ساحل دریا و قایقی شناور روی آن که بالایش نوشته بود سبحان الله و زیرش آرم شهرداری. مرد تا به خودش جنبید رسیده بودند میدان ونک. پول را به راننده داد و بدو بدو از خیابان ولیعصر رفت بالا و نرسیده به میرداماد از در ساختمان شیشه‌یی بلندی رفت تو. سوار آسانسور شد و طبقه‌ی هفتم پیاده شد. رفت توی دفتر شرکت و به منشی گفت:
-          سلام خانوم، حاج آقا احمدی تشریف دارند ؟
زن به ساعت مچی روی مچ دست چپ نگاه کرد و گفت:
-          پنج دیقه پیش رفتن نماز
مرد چشم‌ها را روی هم گذاشت و وا رفت و گفت:
-          باز باید یه ساعت صبر کنم ؟
زن شانه‌ها را بالا انداخت و با سر گفت بله.

 پویان مقدسی.

 ---------------------------------------------------------------------------------

پی‌نوشت فرهنگی: اولین اکسپوی عکس تهران در حال برگزاری‌ست و یک اتفاق خوب و مهم است. در این نمایشگاه صدها عکس از بهترین عکاسان ایران در زمینه‌ها و موضوعات گوناگون به نمایش و فروش گذاشته شده است. کسانی که علاقه‌مند به عکاسی و یا حتی دیدن آثار درخور عکاسان ایران هستند حتما سری به این نمایشگاه بزنند و اگر برعکس ما از قشر متوسط نیستند و پولی در جیب دارند، حتما از این آثار خریداری کنند چون بعضی از آنها به واقع ارزش پرداخت این قیمت‌های بالا را دارند. اما به طور خاص به دوستان پیشنهاد می‌کنم که آثار سه نفر را با دقت بیشتری ببینند. اول مجموعه‌ی سه عکس آبستره‌ی ناصر تقوایی از دیوارهای حلبی گلوله خورده در آبادان که بسیار زیبا و درخشان است و تصویر عجیبی از جنگ را مقابل چشم ظاهر می‌کند. سپس مجموعه‌ی باد و باران عباس کیارستمی که جلوه‌ و رنگ و روی خاص و عجیبی دارد و وقتی وارد سالن می‌شوی میخکوبت می‌کند. و در نهایت سه اثر کاوه گلستان از جبهه‌های جنگ ایران و عراق، سه عکسی که کاملا فاجعه‌ی جنگ را در خود دارند.
محل برگزاری این نمایشگاه مزکر فرهنگی صبا در میدان فلسطین، خیابان مظفر است و تا اول آذر به کار خود ادامه می‌دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 0:45  توسط پویان مقدسی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
(عکس بالا از ناصر تقوایی است) چه زیباست، به احترام کسی که می نویسد، چه خوب و چه بد، چه با ارزش و چه بی ارزش، از استفاده ی بدون اجازه ی نوشته هایش خودداری کنیم ...

پیوندهای روزانه
رفلکسیون
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی در راه...
...هر جا می‌ری صدای رادیوش میاد
شماره‌ی 27 ماهنامه‌ی خاکستری منتشر شد
"احمد آقالو" درگذشت
شماره ی 26 ماهنامه ی خاکستری منتشر شد
فرج الله سلحشور : سينما جايى مناسب براى خانم ها نيست
و نسیم آزادی، بر گیسوان گلشیفته وزید
گفت‌وگو با ترانه عليدوستي؛ بازيگر فيلم «كنعان»
از کلارگ گیبل تا ناصر تقوایی، در کافه گل رضاییه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
مطالب گذشته
قلب من
از آن روز
خاک آشنا
ترانه علیدوستی و اسپات لایتش
تا روز آزادی
پرچمداران فردا
برای تو
پرهای بسته ی من
فریاد کن
ما می مانیم...
ترانه ی خونین
درباره ی الی...
کولی ها
در به در
پرنده های مهاجر
به من دل نبند
ما زاده ی رنجیم...
یه روزی...
خوب یادم هست...
اون ور میدون ...
آفرینش به روایت من و صادق هدایت !
مردگان دیگر فرمان نمی برند
"بزنگاه" و حکم توقیف !
قصه های ناتمام من و ناصر تقوایی
چخوف بخوانید، چخوف بی همتا !
مدرسه، یا سربازخانه ؟
شک نکن !
وقتی سانسورچی سانسور شد !
تیرکمان
خسرو شکیبایی هم رفت
نام تو
ناخدا خورشید
مردی که ...
خالی خانه
"کنعان"، دو قدم تا ماندگاری
ای شاعر ...
به داد تئاتر شهر برسید !
روشنفکری از نگاه نیما
سینمای اقتباس؛ از آرامش در حضور دیگران تا کنعان
متاسفم خانم نیکی کریمی ...
دلم برای باغچه می‌سوزد
آه، بهروز وثوقی...
آواز گنجشک‌ها و تفکری ماقبل تاریخی
مثل هر روز...
خواب مرگ
تنها صداست که می‌ماند...
ماسوله، میراثی رو به نابودی
اسب‌ها
دیالوگ نویسی
و مانیفست چو...
بارون و پنجره
۷۰ سالگی‌ات خجسته بیضایی بزرگ
با "ابی"
چرا "چای تلخ" نباید ساخته می‌شد!
ايرج جنتي عطايي نمايشنامه نويس و کارگردان
زندگی حیوانی
روشنفکری هفت‌رنگ
شبِ جمعه
هنر، آینه‌ی بی‌خش تاریخ
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی
نترسیم
ما می‌تونیم...
آقای فرهادی، تبریک
دستاي من...
نگاه نیما به ازدواج به سبک ایرانی
مرا ببین
دریا !
نوروز 88 خجسته
عشق یا قفس ؟!
وقتی همه خوابیم، چه کسی بیدار است ؟
عادت
تو بیا
پیوندها
بابک بیات
ایرج جنتی عطایی
ابی
ماهنامه خاکستری
اردلان سرفراز
فرید زلاند
Spotlight
احمد فتاحی
پیروز جعفری
مهدی عاطف راد
دینگ دانگ
امیر جمشیدی
ترانه خانه
اصغر فرهادی .... محمد
ترانه علیدوستی .... مهدی
زهرا علی اکبری
بهزاد افشاری
نیما سپنتا
مارال بنی‌آدم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM