تبليغاتX
واژه‌ی سرخ
گاهنوشت‌های پویان مقدسی

ستوان گفت، باید استراحت کنیم و ما استراحت می کردیم. کنار جنگلی بودیم. خورشید می درخشید. بهار بود. همه چیز و همه جا آرام بود. و ما می دانستیم که جنگ عنقریب به پایان می رسد. آن هایی که توتون داشتند، شروع کردند به سیگار پیچیدن. و بقیه مان سعی کردیم بخوابیم. چون خیلی خسته بودیم. سه روز غذای کافی نخورده بودیم و پاتک های زیادی هم زده بودیم. سکوت مرگباری حاکم بود. از دوردست صدای آواز پرندگان می آمد. هوا از لطافت ناب شرجی آکنده بود...
یکهو ستوان بنا کرد به فریاد زدن. فریاد می زد: "هی !" بعد هم عصبانی شد و داد زد : "هی، شما اونجا !"
و بعد خون به صورتش دوید، و صدایش بلندتر شد :
"هوی، شما، اِهِی، شما، با شما هستم !"
بعد دیدیم منظورش که بود. آن بالا، آن طرف جاده ی کنار جنگل، کسی نشسته خوابش برده بود. سربازی ساده، به درختی تکیه داده و خوابش برده بود. لبخند شیرین بر چهره ی کک مکیِ سرباز نقش بسته بود و ما فکر می کردیم، ستوان الان است که از کوره در برود.
و ما فکر کردیم، الان است که مرد خوابیده از کوره در برود، چون ستوان یکریز فریاد می زد و مرد خوابیده یکریز لبخند تحویلش می داد...
آن ها که شروع به سیگار کشیدن کرده بودند، حالا دست از این کار کشیدند، و آن هایی که می خواستند بخوابند، حالا خواب از چشمشان پریده بود، و چند نفر از ما هم لبخند می زدند. بهاری شیرین و لطیف بود، و ما می دانستیم که جنگ به همین زودی ها تمام می شود.
یکهو داد زدن ستوان قطع شد، از جا جهید، دو قدمی بالای راه جنگلی رفت و خواباند توی گوش مرد خوابیده.
تازه در این لحظه فهمیدیم که مرد خوابیده مرده بود. بدون این که کلمه ای بگوید افتاد روی زمین و دیگر لبخند نمی زد. بر چهره اش پوزخندی ترسناک نقش بسته بود، و ستوان، که رنگش پریده بود، عقب آمد.
به ما ابراز تأسف نکرد، از ما پوزش نخواست، ما هم دلمان به حالش نسوخت. چون ما دیگر از این آفتاب دلخوشی نداشتیم، هیچ لذتی از این هوای بهاری لطیف، مرطوب و قشنگ نمی بردیم، و برایمان هیچ فرقی نمی کرد که جنگ تمام می شد یا نمی شد. یکهو احساس کردیم همه مان مرده بودیم، ستوان هم همین طور، چون حالا او هم پوزخند می زد و یونیفورم به تن نداشت...  

................................................

داستان "مردگان دیگر فرمان نمی برند"، نوشته ی "هاینریش بل"، ترجمه ی علی عبدالهی ست که در کتابی با عنوان "نقطه سر خط" در قطع جیبی در انتشارات کاروان منتشر شده است. این کتاب گزیده ای از داستان های کوتاه نویسندگان آلمانی و اروپایی ست.
هاینریش بل نویسنده ی نامدار و برنده ی جایزه ی نوبل آلمانی ست که در سال 1917 در کلن متولد می شود و در تابستان 1985 دیده از جهان فرو می بندد. رمان های مشهور او شامل "خانه ی بدون نگهبان"، "بیلیارد در ساعت نه و نیم"، و "عقاید یک دلقک" است که شهرتی جهانی دارند. اما بل در زمینه داستان کوتاه هم نویسنده ای شناخته شده و تواناست. "مردگان دیگر فرمان نمی برند"، یکی از این داستان های کوتاه است.
داستان "مردگان دیگر فرمان نمی برند"، داستان قوی و خواندنی یی در ارتباط با جنگ است. هاینریش بل خود از سال 1939 تا 1945 در جبهه های گوناگون خدمت کرده و چندین بار مجروح شده است و به خوبی و روشنی معنا و عمق فاجعه ی جنگ را درک کرده است. این داستان حاصل همین شناخت و درک بالاست.
داستان بل با ساختاری عالی نوشته شده و علت قدرت داستان هم در همین ساختار است. می دانیم که داستان کوتاه با بسته شدن ساختارش تمام می شود و نه پایان موضوع. این داستان هم به خوبی با ساختاری درست بسته می شود، اما موضوع می تواند ادامه پیدا کند. این ادامه می تواند جنگ و گریز بازمانده ها و خود راوی باشد تا نابودی کامل، یا نجات عده ای از آنها. اما بل به عنوان نویسنده ای متبحر، داستان را جایی می بندد، که بهترین و تاثیرگذارترین جاست، با آنکه موضوع می تواند ادامه داشته باشد.
سربازی که خود جزو یک گروهان است، و در جنگلی حرکت می کنند، به عنوان شاهدی برای این واقعه، داستان و مشاهدات خود را تعریف می کند. داستان با هوشمندی عالی ای در آغاز، آرامش و زیبایی خاصی را در برابر چشم خواننده قرار می دهد. توصیف های کوتاه اما قوی از طبیعت اطراف، بهار و خورشید و صدای پرندگان و شرجی هوا، همچنین سیگار پیچیدن سربازان و تصمیم خوابیدن بعضی دیگر، و از همه مهمتر اطمینان سربازان به نزدیکی پایان جنگ، نوید یک محیط آرام را می دهد که بهترین هدیه برای سربازان خسته ی از جنگ و گریز برگشته است.
اما این آرامش به طور ضعیفی با فریاد زدن ستوان شکسته می شود. و زمینه ی یک دعوا، با خشم رو به فزونی ستوان و لبخند تحویل دادن سرباز خوابیده ی آن طرف جاده فراهم می شود. نویسنده به زیبایی و به مرور این حس التهاب را به داستان تزریق می کند. ستوان مدام عصبی تر می شود و بلندتر داد می زند، سربازان از کارهایی که انجام می دادند دست می کشند و توجه شان به ستوان و سرباز خوابیده جلب می شود، و همه چیز با یک التهاب مناسب پیش می رود.
چیزی که این آرامش آغاز داستان را بیشتر می شکند صدای سیلی ستوان به صورت سرباز خوابیده و لبخند به لب است. و پس از آن، نقطه ی اوج داستان اتفاق می افتد. و رویدادی که اصلا آرامشی برای سربازان و ستوان باقی نمی گذارد. این اتفاق فرو افتادن سرباز خوابیده، که دیگر به سرباز مرده تبدیل شده است، و تبدیل لبخندش به پوزخندی هراس آور می باشد. بل به زیبایی هر چه تمام تر لبخند در خواب را، در مقابل پوزخند مرگ استفاده کرده است. این صورت، صورتی ست که در آن نحوست و زشتی و پلیدی جنگ به خوبی دیده می شود.
با این اتفاق، گروه به خوبی می فهمد که جمع یا در محاصره است یا در تیررس. به همین دلیل راوی به بر هم خوردن آرامش و بی اهمیت شدن خورشید و بهار و زیبایی، اشاره ی مستقیم می کند، و می گوید که حالا حتی تمام شدن جنگ هم اهمتی ندارد، چون بار دیگر ابلیس جنگ و مرگ، به وضوح و شفاف، و با قدرت هر چه تمام تر، در مقابل چشم همه ظاهر شده است. راوی، مرگ سرباز کنار جاده را، نشانه ای از مرگ همه ی جمع می داند. این پایان، تنفر و ترس عمیق خود سربازان از جنگ و اتفاقات جاری در آن را به خوبی مقابل چشم خواننده قرار می دهد. در سطر آخر، راوی با اشاره ای کاملا غیر مستقیم می گوید که بعد از سرباز لب جاده، نوبت ستوان رسید و سر بدون تنه اش، با آن پوزخند ترس آور مرگ، پیش چشم گروه قرار گرفت. و بعد از آن حتما درگیری دوباره شروع شده است. سه نقطه ی پایانی، نشان می دهد که ممکن است تا چند دقیقه ی دیگر حتی راوی هم با مرگ رو به رو شود.
هسته و هدف داستان بل، همین همیشه در ترس و دلهره بودن، این همیشه در هراس از مرگ بودن سربازان در جبهه هاست که موضوع بسیار عمیق و انسانی یی ست که کمتر به آن توجه شده است.
در ادبیات و سینمای جنگ ما، ما بیشتر قهرمان سازی کاذب کرده ایم، تا نشان دادن لحظات واقعی دلهره ها و ترس های جوانان این سرزمین در جبهه های جنگ. این داستان نمونه ی بسیار خوبی ست برای نزدیک شدن به این حوزه از سینما و ادبیات جنگ.
به نظرم این داستان می تواند طرح فیلم نامه ی اقتباسی کوتاه بسیار خوبی باشد، با موضوعی کاملا متفاوت و در عین حال عمیق و انسانی.

در پایان جا دارد اشاره ای هم به ترجمه ی خوب و روان آقای عبدالهی بکنم. شاید مهمترین چیزی که مترجم در این متن به خوبی حفظش کرده و با آن ارزش داستان را نگه داشته، ریتم روایت است. و همچنین استفاده از واژه های درست و به جا، و همچنین عدم استفاده از ضمیر ها و حروف اضافه و ربطی بی موردی که در ترجمه ها بسیار به متن ضربه می زند.

پویان مقدسی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 20:21  توسط پویان مقدسی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
(عکس بالا از ناصر تقوایی است) چه زیباست، به احترام کسی که می نویسد، چه خوب و چه بد، چه با ارزش و چه بی ارزش، از استفاده ی بدون اجازه ی نوشته هایش خودداری کنیم ...

پیوندهای روزانه
رفلکسیون
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی در راه...
...هر جا می‌ری صدای رادیوش میاد
شماره‌ی 27 ماهنامه‌ی خاکستری منتشر شد
"احمد آقالو" درگذشت
شماره ی 26 ماهنامه ی خاکستری منتشر شد
فرج الله سلحشور : سينما جايى مناسب براى خانم ها نيست
و نسیم آزادی، بر گیسوان گلشیفته وزید
گفت‌وگو با ترانه عليدوستي؛ بازيگر فيلم «كنعان»
از کلارگ گیبل تا ناصر تقوایی، در کافه گل رضاییه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
مطالب گذشته
قلب من
از آن روز
خاک آشنا
ترانه علیدوستی و اسپات لایتش
تا روز آزادی
پرچمداران فردا
برای تو
پرهای بسته ی من
فریاد کن
ما می مانیم...
ترانه ی خونین
درباره ی الی...
کولی ها
در به در
پرنده های مهاجر
به من دل نبند
ما زاده ی رنجیم...
یه روزی...
خوب یادم هست...
اون ور میدون ...
آفرینش به روایت من و صادق هدایت !
مردگان دیگر فرمان نمی برند
"بزنگاه" و حکم توقیف !
قصه های ناتمام من و ناصر تقوایی
چخوف بخوانید، چخوف بی همتا !
مدرسه، یا سربازخانه ؟
شک نکن !
وقتی سانسورچی سانسور شد !
تیرکمان
خسرو شکیبایی هم رفت
نام تو
ناخدا خورشید
مردی که ...
خالی خانه
"کنعان"، دو قدم تا ماندگاری
ای شاعر ...
به داد تئاتر شهر برسید !
روشنفکری از نگاه نیما
سینمای اقتباس؛ از آرامش در حضور دیگران تا کنعان
متاسفم خانم نیکی کریمی ...
دلم برای باغچه می‌سوزد
آه، بهروز وثوقی...
آواز گنجشک‌ها و تفکری ماقبل تاریخی
مثل هر روز...
خواب مرگ
تنها صداست که می‌ماند...
ماسوله، میراثی رو به نابودی
اسب‌ها
دیالوگ نویسی
و مانیفست چو...
بارون و پنجره
۷۰ سالگی‌ات خجسته بیضایی بزرگ
با "ابی"
چرا "چای تلخ" نباید ساخته می‌شد!
ايرج جنتي عطايي نمايشنامه نويس و کارگردان
زندگی حیوانی
روشنفکری هفت‌رنگ
شبِ جمعه
هنر، آینه‌ی بی‌خش تاریخ
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی
نترسیم
ما می‌تونیم...
آقای فرهادی، تبریک
دستاي من...
نگاه نیما به ازدواج به سبک ایرانی
مرا ببین
دریا !
نوروز 88 خجسته
عشق یا قفس ؟!
وقتی همه خوابیم، چه کسی بیدار است ؟
عادت
تو بیا
پیوندها
بابک بیات
ایرج جنتی عطایی
ابی
ماهنامه خاکستری
اردلان سرفراز
فرید زلاند
Spotlight
احمد فتاحی
پیروز جعفری
مهدی عاطف راد
دینگ دانگ
امیر جمشیدی
ترانه خانه
اصغر فرهادی .... محمد
ترانه علیدوستی .... مهدی
زهرا علی اکبری
بهزاد افشاری
نیما سپنتا
مارال بنی‌آدم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM