
با درود. در این پُست، با دو نگاه و نظر به نمایش "مانیفست چو" در خدمت دوستان و مخاطبان گرامی هستیم. اولین نوشته نقدیست با عنوان "و مانیفست چو" به قلم پویان مقدسی، و دومین نوشته، نگاهیست با عنوان "مخاطب ممنوع" به قلم طنزآلود دوست و همکار محترم، بابک ربیعی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و مانیفست چو
بعد از حدود یک سال کش و قوس و بگیر و ببند، سه شنبه ۲۶ آذرماه، نمایش مانیفست چو، با نویسندگی و کارگردانی محمد رحمانیان، و بازی مهتاب نصیرپور، سیما تیرانداز، هومن برقنورد، اشکان خطیبی، افشین هاشمی و ترانه علیدوستی و زندهیاد احمد آقالو روی صحنهی تالار چهارسوی مجموعهی تئاترشهر رفت. خوشبختانه بلیت بود و من هم توانستم این اجرای افتتاحیه را ببینم.
پیش از هر چیز باید به گروه تئاتر پرچین برای اجرای این نمایش تبریک گفت و همچنین موسسهی فرهنگی هنری کارنامه که یک جورهایی دانشگاه نویسندگی خود من هم هست.
و بعد یاد احمد آقالو را گرامی میدارم که باز هم با آن صدای خشدار دلنشین، دلم را لرزاند. یادش گرامی.
تئاتر برای من عرصه بسیار محترمیست. عرصهی عمیق و مظلوم و گرمی که این سالها بعد از موسیقی بیشترین لطمهها را خورده است، و همین حضورش، با هر کیفیت هم غنیمت بزرگیست. دوست ندارم به دلیل همین مظلومیت، چندان به پر و پای تئاتریها پیچیده شود، تا آنها بتوانند راحتتر و بیدغدغهتر فعالیت کنند و پیش بروند. اما به هر روی بد نیست، با تمام این احترام، گاهی به نقد آثار روی صحنه پرداخته شود و سوالاتی که در ذهن مخاطب شکل میگیرد، بیان شود.
توی سالن انتظار ایستاده بودیم. به علت عدم چاپ و حاضر نشدن بروشور نمایش، یک نفر همه را ساکت کرد و گفت، نمایش به طور کامل به زبان انگلیسی اجرا میشود – این موضوع را از قبل میدانستم- عدهای تعجب کردند، اما خب، میتوانست جالب باشد.
نمایش را با دقت دیدم و با خشکه انگلیسییی که میدانم اکثر نمایش و دیالوگها را فهمیدم. عدهای هم پچپچ کنان در طول نمایش نقش مترجم را برای بغل دستیها بازی میکردند. گاهی از دیالوگی عدهای میخندیدند، و باقی هاج و واج و گیج، از خندهی بقیه لبخند میزدند. در طول تمام زمان نمایش دنبال کلید این استفاده از زبان انگلیسی گشتم. اما متأسفانه هیچ کلیدی در کار نبود. روزهای قبل مصاحبهی دست اندرکاران نمایش را خوانده بودم. میگفتند به دلیل وجود بخشهای فیلمهای مستند به زبان انگلیسی، و ایجاد یکدستی، کل نمایش به انگلیسی نوشته شده است !
خُب تا نمایش را ندیده بودم، این دلیل را توانستم قبول کنم، اما بعدش نه، و به هیچ وجه ! تمام مدت این فیلم مستند به 10 دقیقه هم نمیرسید و یک مونولوگ طولانی شخص "چو" بود.
سوال اینجاست که چرا ؟ اگر به دلیلهای دستاندرکاران در مصاحبهها مراجعه کنیم، و این موضوع را علت این انتخاب زبان برای نمایش بدانیم، باید بیتعارف و با جرأت گفت که این دوستان معنای تئاتر مستند را درست نمیدانند که این حرف را میزنند.
در موضوع های مستند برای سینما یا تئاتر، خالق یا سازندهی یک اثر، به دنبال حفظ و بیان دقیق یک حقیقتِ به وقوع پیوسته است. حال این حقیقت به دو روش میتواند به مخاطب نشان داده شود. اول، نشان دادن تصاویر و روند کامل و جامع و واقعی یک اتفاق. و راه دوم بازسازی دقیق روند یک اتفاق یا واقعه، به شکلی که حقیقت مورد نظر در آن گم نشود. در "مانیفست چو"، ما به وضوح با اتفاقی روبهروییم که در آن سرِ دنیا رخ داده، و تنها دارایی گروه، چند دقیقه مونولوگ تلویزیونیِ کم کیفیت از شخص "چو" است. خوب این دارایی ناچیز و همچنین امکانات محدود در حوزهی تئاتر، خوب به ما میفهماند که نباید به سراغ راه اول برویم، چون کارمان لنگ میماند. پس مجبوریم راه دوم، که همان بازسازی یک اتفاق است را انتخاب کنیم. وقتی این روش انتخاب شود، مهمترین رسالت نویسنده و کارگردان و گروه، انتقال حقیقت نهفته در آن اتفاق به بیننده است. با این تفاصیل، حال قضاوت کنیم که نمایش "مانیفست چو"، با انتخاب این زبان و این ساختار روایی چقدر موفق بوده است. به نظر من موفقیت بسیار ناچیز است.
تئاتربینهای ما چند نفرند ؟ حال از این چند نفر، چند نفر به زبان انگلیسی تسلط کامل دارند تا بتوانند از این نمایش سر در بیاورند ؟ وقتی به این ارقام نگاه کارشناسانه بیاندازید متوجه میشوید که این نمایش تنها با تعداد انگشتشماری رابطه برقرار میکند و نمی تواند حقیقت و رسالت خود را به شکلی وسیع منتقل کند. البته اگر هدف گروه، انتقال و نمایش این حقیقت به مخاطب باشد، که حتما هست و جز این نمیتواند باشد !!
خب این چه کاریست ؟ یک اطوار روشنفکری ؟ یا یک تمرین برای اجراهای خارج از ایران یا اگر خدا بخواهد فستیوالها ؟ یا یک فرم برای ایجاد تبلیغات ؟ یا نمایش قدرت در نوشتن به زبان انگلیسی ؟
این نمایش برای انتقال حقیقت مستند خود باید در ایران به زبان فارسی اجرا میشد. میشد بخشهای مستند "چو" دوبله و صداگذاری شود، و یا حتی خود افشین هاشمی بازیگر نقش "چو"، ترجمهی حرفهای "چو"ی واقعی را جلوی دوربین تکرار کند. با این دو روش هیچ لطمهای به مستند بودن کار زده نمیشد که هیچ، مخاطب هم اینطور گیج و واگیج نمیزد. منظور از مستند بودن یک نمایش و اثبات آن، نشان دادن قیافهی شخصیت مورد نظر یا حرف زدنش نیست. مهم این است که این قیافه و انگلیسی حرف زدن چه کمکی به انتقال موضوع میکند ؟ در "مانیفست چو" هیچ کمکی. متاسفانه این اشتباه بزرگ ساختاری از یک گروه کارکشته و قدیمی، اگر قصد و منظوری پشتش نباشد نابخشودنیست.
حال از این موضوع بسیار مهم که بگذریم، میرسیم به قاتل یک عده انسان بیگناه با ملیتهای مختلف در آمریکا. شخصیت "چو" در این نمایش عجیب است. یک کرهایِ پپهی تو سری خور که همه مسخرهاش میکنند و کمترین دیالوگ را در طول نمایش دارد. آدمی که وقتی صحنه تاریک و نمایش تمام میشود مخاطب دلش به حال او میسوزد. اما او قاتل است، چرا این موضوع فراموش میشود، یا نمایش میکوشد که این موضوع را القا کند که مقصر کس دیگری غیر از چو است؟ چرا بیننده باید دلش برای "چو" بسوزد ؟ آیا این تو سری خور بودن و مورد تمسخر قرار گرفتن دلیل این بازخورد حیوانی "چو" است که نویسندهی اثر بر روی آن اینقدر مانور داده ؟ یا باز هم همان شعارهای کودکانهی ضد آمریکایی دلیل چینش این روایت به این ترتیب است ؟ ما از این نمایش اینطور دریافت میکنیم که مردم و محیط آمریکا اینقدر بد است که "چو" و امثال "چو" مجبور میشود بزنند چند نفر را بکشد. و مقصر کیست ؟ همان مقصر همیشگی و مرسوم امروزی : آمریکا !
واقعا نتیجهگیری سطحی و شعاری و بیمنطقیست، و همه خوب میدانیم که اصلا اینگونه نیست. خیل متخصصین ملیتهای مهاجر مختلف به آمریکا نیز، توی همین محیط رشد کرده و به درجات عالی رسیدهاند. آنها چرا "چو" نیستند ؟ یا عمل "چو" را انجام نمیدهند ؟
نمیدانم، آیا این آسیب شناسی در مورد این اتفاق مستند است ؟ درست است ؟ یا رنگ و بوهای دیگری دارد ؟ به نظر من و هر انسان دیگری، کسی که در هر شرایطی چنین عمل فجیع و غیرانسانییی را انجام میدهد، یک بیمار روانیست، نه یک مظلوم مورد تمسخر و تحقیر قرار گرفته. دلیلهای مطرح شده در این نمایش برای عمل "چو"، حتی اگر بر اساس گفتههای مستند او باشد، کاملا هدایت شده و مغرضانه و غیر روانشناسانه است.
و اینجاست که به نظر من آن حقیقت مورد نظر و مهم در یک اثر مستند، خدشه برمیدارد. آیا حقیقت این اتفاق خونبار، چیزیست که آقای رحمانیان نوشته و اجرا کرده ؟
من قضاوت نمیکنم، شاید باشد، اما منطق و عقل و شناخت من از اینگونه نتیجهگیریهای مشترک در آثار مختلف تولید شده در رسانههای ما، چیز دیگری میگوید. به نظرم حقیقت این اتفاق فجیع در این اثر مستند گم، و به سمت و سوهای دیگری هدایت شده است. حالا دوستان چه این نمایش را به زبان انگلیسی اجرا کنند، چه ترکی و چه لُری، آن حقیقت واقعی برای من نمایان نمیشود.
در آخر هم چند سوال از دوستان دستاندرکار در گروه پرچین دارم، و آن این است که چرا اینقدر از جامعهی ایران، حداقل در این اثر آخر فاصله دارید ؟ دغدغه و حقیقت موجود در "مانیفست چو"، در کجای این سرزمین قابل بسط و بازسازی و درک است ؟ این نوشته و نمایش، چه بازخورد و تأثیری میتواند بر مخاطب ایرانی داشته باشد ؟ چرا به عنوان یک گروه ایرانی، از مسائل آن سر دنیا مینویسید، آن هم مسائلی که هیچ همپوشانییی با مسائل ایران ندارد ؟
خوب میدانم هر کس مختار است هر کاری که دوست دارد بنویسد و بسازد، و من فقط سوال کردم، با اینکه میدانم بیجواب خواهد ماند.
اما بد نیست از خوبیهای کار هم بگویم. شروع کار، هنگام نشستن تماشاچیها و دخالت مستقیم بازیگران و تهدیدهایشان، کار جذاب و غافلگیرکنندهای بود. کارگردانی اثر هم درخور بود. میزانسنها درست و حرکتهای بازیگران بسیار دقیق طراحی و اجرا شد. بازیها هم، با وجود عدم ظرفیت اثر برای انجام بازیهای خاص، مناسب و روان بودند. ریتم روایت هم به خوبی رعایت شده بود. بازی اشکان خطیبی را از همه بیشتر دوست داشتم. ترانه علیدوستیِ سینما، برایم چیز دیگریست. افشین هاشمی خوب بود. هومن برقنورد جا و ظرفیتی برای نشان دادن هنرش نداشت. مهتاب نصیرپور و سیما تیرانداز هم با مشکل برقنورد روبهرو بودند. گروه موسیقیِ کنج صحنه هم دستشان درد نکند، چون بسیار به فضاسازی اثر کمک کردند. لهجههای انگلیسی هم به نظرم بسیار خوب بود، انتظارش را نداشتم که همه اینطور روان صحبت کنند، اما کردند.
به هر صورت، این نوشته نظر و نگاه منتقدانهی شخصی من در مورد نمایش "مانیفست چو" است، که حتما به کام سازندگان آن، که مدیران موسسهای هستند که مدتهاست به آنجا میروم خوش نخواهد آمد. اما هنر عرصهی تعارف تکه پاره کردن و هندوانه زیر بغل دادن نیست. من میگویم، شاید بتواند مؤثر باشد.
پویان مقدسی.
آذر ۸۷
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مخاطب ممنوع !
اولین بار نیست سوژهی خبری بینالمللییی دستمایهی خلق هنری میگردد.
سرخط خبر:
دانشجوی مهاجر کرهای مقیم آمریکا، استادان و همکلاسیهای خود را با شلیک گلوله کشت.
اذهان جهانیان از کارگران و کارمندان و بازرگانان گرفته، تا سیاستمداران و کارگردانان و رحمانیان ! (مخصوصا این آخری) مشغول میشود.
گمانهزنیهای خبرگزاریهای جهان برای انگیزهی قاتل، گوناگون است. به نتیجهی واحدی نمیرسند.
هزاران کیلومتر اینورتر اما، ذهن خلاق نویسنده کارگردانی کمکمان میکند که حین نمایش این جریان دراماتیزه شده، جواب پرسشهایمان را بگیریم. اما...
از گیت سالن که رد میشوم، یک سری دلقکسرباز (انگلیسی، شایدم آمریکایی) با تفنگهایشان تماشاچیها را تهدید میکردند. یکیشان که اشکان خطیبی بود به گمانم، به زبان مادری خود به گمانش، ناسزایی داد و امر کرد به نشستنم (من هم البته به زبان مادریام (لُری) از خجالتش درآمدم و نشستم).
طراحی لباس کماندویی- اجرای زندهی موسیقی Jazz- نوازندگی و خوانندگی به زبان انگلیسی بازیگرها- رد و بدل شدن پیاپی فحشهای آمریکایی (البته با لهجهی فصیح انگلیسی!)- میزانسنهای وسترن اسپاگتی بازیگرها ...
تمام اینها به فکر کارگردان ابزاری بود که جمعآوری کرده و کنار هم چیده بود برای بازآفرینی حادثه در ینگه دنیا. البته انتخاب زبان انگلیسی برای نمایش هم باید به موارد بالا اضافه کرد.
فقط میماند:
انتقال فضا که منتقل نشده بود... !
و مخاطب آمریکایی انگلیسی که توی سالن وجود نداشت.
بیرون میزنم و در این فکرم که مایکل مور یا الیور استون، شایدم وودی آلن، کِی فیلمی به زبان فارسی دربارهی "ممد بیجه" خواهند ساخت... !؟!
بابک ربیعی
آذر ۸۷
پینوشت: عکس بالای مطلب از وبلاگ مانیفست چو گرفته شده است.