تبليغاتX
واژه‌ی سرخ
گاهنوشت‌های پویان مقدسی
 

چند روز پیش بود که داشتم ترانه‌ی "کیو کیو، بنگ بنگ" را با صدای گوگوش می‌شنیدم. ترانه‌ی درخشانی با ترانه‌سرایی زویا زاکاریان، آهنگسازی مهرداد آسمانی و تنظیم منوچهر چشم‌آذر.

ترانه شرح زندگی یک نسل روشنفکر است. نسل درگیر در دغدغه‌هایی که همانا مسائل اجتماعی و هنری از جمله ادبیات و شعر و سینما و در نهایت روشنفکری ست. نسلی که در دهه‌های پیش از انقلاب و پس از مشروطه در ایران شکل گرفتند و در دهه‌های سی و چهل و پنجاه به اوج فعالیت رسیدند و با انقلاب، و با فشارهای موجود به تبعیدی ناخواسته کشیده شدند و امروز هم همچنان این سفر طولانی ادامه دارد. این ترانه به نظر من یکی از بهترین ترانه‌های تولید شده در چند سال اخیر است. ترانه‌ای که در آن به شرح دقیقی از احوال یک نسل رنج کشیده پرداخته شده است.
گوشه‌ای از این ترانه حسابی فکرم را به خودش مشغول کرده است.
در جایی از ترانه چنین نوشته شده:

... تو مسجد شاعر چپ
تو کافه مومن مست
عجب سرگیجه‌ای بود
برادر خاطرت هست...

این قسمت از ترانه در توصیف حال و هوای آدم‌ها و شبه روشنفکران سال‌ها و روزهای پیش از انقلاب نوشته شده است. بیت عجیب و غریبی‌ست که اگر عمیق به آن نگاه کنیم، شاید بشود از لابه‌لای سطرهای کوتاه آن یکی از  مشکلات اساسی و مهم مردم این سرزمین را دریافت کرد. مشکلی که امروز بسیار بدتر از دوره‌ای که زویا زاکاریان تصویر کرده است قابل مشاهده است.
مشکل اینجاست که وقتی با به اصطلاح انسان روشنفکری صحبت می‌کنی، حتی اگر این صحبت مدت‌ها طول بکشد، نمی‌توانی بفهمی که این دوست چگونه فکر می‌کند و ایدئولوژی‌اش برای زندگی و کار چیست ؟ وقتی پای صحبت این دوستان که همه جا هم هستند، از مطبوعات گرفته تا ادبیات، از سینما تا تئاتر و موسیقی تا دانشگاه و جهان وب، با شخصیت‌هایی مواجه هستی که شبیه ترشی هفت بیجار هستند و جانوری به نام آفتاب‌پرست. قیافه‌ها و اداها و لباس پوشیدنشان امروزی و مدرن است، می‌گویند عاشق آزادی هستند، عاشق هنر آوانگارد، عاشق سارتر و کافکا و چخوف و داستایوفسکی و شاملو و لورکا و برگمان و پازولینی، و در کنار این عشق‌ به هنرمندان راستین جهان، برای مرگ قیصر امین‌پور هم اشک می‌ریزند، گاهی هم فیلم‌های حاتمی‌کیا را دوست دارند، عاشق شریعتی‌اند، داستان‌های باسمه‌ای انقلابی را هم بد نمی‌دانند، تئاترهای جواد هاشمی ای هم می بینند، توی کیفشان، لابه‌لای ماتیک‌های هفت رنگ و عطر و کتابچه‌ی اشعار فروغ، آیت الکرسی هم پیدا می‌شود. محرم هم همپای مد، و نه برای عزاداری سیاه می‌پوشند، رگ گردنشان برای اصلاحات باد می‌کند و به دروغ و ارتجاع پوزخند می‌زنند و آرزومند رهایی انسانند، و از همه مهمتر سخت ادعاهای روشنفکر بودن دارند. در حال نوشتن عکس می‌اندازند، حرف یومیه‌شان شعر است و حفظیاتی که از نیما و اخوان و گاهی شاعران اهل بیت دارند، و آرمان‌شهرشان پاریس است و کافه‌های روشنفکری، حجاب مدرن هم بد نمی‌دانند، البته در پستو و پشت دیوار اگر شراب خوبی هم باشد، به یاد همان کافه‌ها لبی تر می‌کنند، بیتلز و ابی و داریوش گوش می‌دهند و گاهی هم نوحه، خلاصه که هزار خصیصه‌ی بسیار جالب دیگر هم دارند که در این مجال نمی‌گنجد.
بله این آدم‌ها نماینده‌های نسل من و نسل‌های پیش از من هستند. آدم‌هایی که از سینما و تلویزیون و تئاتر و ادبیات و موسیقی و مطبوعات مملکتمان گرفته، تا توی کافه‌های شهر و صف‌های جشنواره و توی کلاس‌های دانشگاه پرسه می‌زنند و من و تو نمی‌توانیم بفهمیم عشق سارتر و لورکا را چه به قیصر امین‌پور، تفکر کافکا و پازولینی را چه به شریعتی، فروغ را چه به آیت‌الکرسی، پاریس را چه به این مملکت، و این ادا و اطوار را چه به روشنفکری ؟
سوال بزرگی‌ست که زویا زاکاریان نازنین هم در ترانه‌اش به درستی به آن اشاره کرده است و علامت سوال را جلوی چشم شنونده‌ی هوشمند قرار داده است.
من مطمئن هستم یکی از دلایل اصلی مشکلات جاری در جامعه‌ی روشنفکری ما، همین هفت رنگ بودن روشنفکرنماهایی ست که با این اداها نان می‌خورند. من برای تمامی تفکرات و ایدئولوژی‌ها تا زمانی احترام قائلم که با دروغ قاطی نشوند و برای کشف و نشان دادن داشته‌های خودشان کوشش کنند. کسی که عاشق لورکا و کافکاست پیرو یک تفکر است، و علاقه‌مند قیصر امین‌پور پیرو تفکری دیگر. آدمی که فروغ می‌خواند یک فکر دارد و عاشق علی شریعتی یک نظر. عشق به مدرن زیستن یک علاقه است و عاشق سنت بودن عشقی دیگر. اما نمی‌دانم چگونه است که در این سرزمین ما با آدم‌هایی سر و کار داریم که همه‌ی این عشق‌ها و علایق را با هم و یک‌جا دارند و با تمام تفکرات و عقاید جاری در جهان لاس می‌زنند و به همه‌ی آنها معتقدند و به نسبت محیطی که به آن وارد می‌شوند، یکی از این عشق‌ها را رو می‌کنند و به کار می‌گیرند. جایی لازم است از نام شاملو استفاده کرد، جایی هم شریعتی، جایی لازم است پازولینی را تأیید کرد، جای دیگر حاتمی‌کیا، یک‌جا لازم است که پیرو ساعدی باشند و جای دیگر فلان نویسنده‌ی برنده‌ي جایزه‌ی دفاع مقدس، جایی هم لازم است مدرن بود و جای دیگر سنتی.
به هر روی مثل همیشه و در طول تاریخ، نام روشنفکر حقیقی و بی ادا و اطوار و یکرنگ و یکدل است که لابه‌لای بازی‌های این انسان‌های هفت رنگ گم می‌شود و از شأن و منزلت این واژه‌ی محترم کاسته می‌گردد، تا عده‌ای بتوانند خود و جماعت را گول بزنند. متاسفانه اکثریت قریب به اتفاق جوانان امروز این سرزمین و هنرمندان فعال ما از این قماشند. قماشی که نه در اثرشان و نه در حرف‌هایشان بروز نمی‌دهند که چگونه می‌اندیشند و نظر اصلی‌شان چیست و یکی به نعل می‌زنند و یکی به میخ. جماعتی که پشت هر فرقه و تفکری نماز می‌خوانند و برای هر عقیده‌ای سینه می‌زنند که باشند.
نمی‌دانم عاقبت این رنگ‌بازی‌ها به کجا می‌انجامد و تا کی باید شاهد این عدم ثبات عقاید در میان قشری باشیم که به قول خودشان دغدغه‌ی اندیشه و اندیشیدن دارند. این دوستان اولین اصل روشنفکری و تفکر که همان صراحت است را با این شامورتی‌بازی‌ها و ادا اطوارها زیر پا می‌گذارند و عملشان از اساس بی‌معنی می‌شود. امیدوارم شاهد روز میلاد دوباره و جان گرفتن دیگر بار روشنفکری و دگراندیشی حقیقی در این جامعه باشیم. با رسیدن آن روز است که می‌توان به پیشرفت و حرکت رو به جلوی حقیقی ایمان آورد، نه با این بازی‌های امروز.

پویان مقدسی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 19:27  توسط پویان مقدسی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
(عکس بالا از ناصر تقوایی است) چه زیباست، به احترام کسی که می نویسد، چه خوب و چه بد، چه با ارزش و چه بی ارزش، از استفاده ی بدون اجازه ی نوشته هایش خودداری کنیم ...

پیوندهای روزانه
رفلکسیون
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی در راه...
...هر جا می‌ری صدای رادیوش میاد
شماره‌ی 27 ماهنامه‌ی خاکستری منتشر شد
"احمد آقالو" درگذشت
شماره ی 26 ماهنامه ی خاکستری منتشر شد
فرج الله سلحشور : سينما جايى مناسب براى خانم ها نيست
و نسیم آزادی، بر گیسوان گلشیفته وزید
گفت‌وگو با ترانه عليدوستي؛ بازيگر فيلم «كنعان»
از کلارگ گیبل تا ناصر تقوایی، در کافه گل رضاییه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
مطالب گذشته
قلب من
از آن روز
خاک آشنا
ترانه علیدوستی و اسپات لایتش
تا روز آزادی
پرچمداران فردا
برای تو
پرهای بسته ی من
فریاد کن
ما می مانیم...
ترانه ی خونین
درباره ی الی...
کولی ها
در به در
پرنده های مهاجر
به من دل نبند
ما زاده ی رنجیم...
یه روزی...
خوب یادم هست...
اون ور میدون ...
آفرینش به روایت من و صادق هدایت !
مردگان دیگر فرمان نمی برند
"بزنگاه" و حکم توقیف !
قصه های ناتمام من و ناصر تقوایی
چخوف بخوانید، چخوف بی همتا !
مدرسه، یا سربازخانه ؟
شک نکن !
وقتی سانسورچی سانسور شد !
تیرکمان
خسرو شکیبایی هم رفت
نام تو
ناخدا خورشید
مردی که ...
خالی خانه
"کنعان"، دو قدم تا ماندگاری
ای شاعر ...
به داد تئاتر شهر برسید !
روشنفکری از نگاه نیما
سینمای اقتباس؛ از آرامش در حضور دیگران تا کنعان
متاسفم خانم نیکی کریمی ...
دلم برای باغچه می‌سوزد
آه، بهروز وثوقی...
آواز گنجشک‌ها و تفکری ماقبل تاریخی
مثل هر روز...
خواب مرگ
تنها صداست که می‌ماند...
ماسوله، میراثی رو به نابودی
اسب‌ها
دیالوگ نویسی
و مانیفست چو...
بارون و پنجره
۷۰ سالگی‌ات خجسته بیضایی بزرگ
با "ابی"
چرا "چای تلخ" نباید ساخته می‌شد!
ايرج جنتي عطايي نمايشنامه نويس و کارگردان
زندگی حیوانی
روشنفکری هفت‌رنگ
شبِ جمعه
هنر، آینه‌ی بی‌خش تاریخ
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی
نترسیم
ما می‌تونیم...
آقای فرهادی، تبریک
دستاي من...
نگاه نیما به ازدواج به سبک ایرانی
مرا ببین
دریا !
نوروز 88 خجسته
عشق یا قفس ؟!
وقتی همه خوابیم، چه کسی بیدار است ؟
عادت
تو بیا
پیوندها
بابک بیات
ایرج جنتی عطایی
ابی
ماهنامه خاکستری
اردلان سرفراز
فرید زلاند
Spotlight
احمد فتاحی
پیروز جعفری
مهدی عاطف راد
دینگ دانگ
امیر جمشیدی
ترانه خانه
اصغر فرهادی .... محمد
ترانه علیدوستی .... مهدی
زهرا علی اکبری
بهزاد افشاری
نیما سپنتا
مارال بنی‌آدم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM