![]() |
![]() |
|
| گاهنوشتهای پویان مقدسی |
|
چهار سال پیش که به موسسه فرهنگی هنری "کارنامه" رفتم و در کلاس فیلم نامه نویسی "ناصر تقوایی" ثبت نام کردم، فکرش را هم نمی کردم که این طور با نوشتن، و از آن مهم تر، ناصر تقوایی درگیر شوم. نه که دعوایمان شود، بلکه کلاس او، دانش او، و نگاه منحصر به فردش به هنر، نوشتن، و جهان، مرا سخت درگیر کرد. از همان جلسات اول خوب فهمیدم که ماندنی هستم توی این کلاس و پای حرف هایش. از آن روز، و دست خط ها و نوشته های خام و بی تجربه و کم سوادانه ام، تا امروز چند سال و چند دوره گذشته است. از فیلم نامه نویسی اقتباسی گرفته تا کارگردانی و داستان نویسی و از آن ها مهمتر، آزاده بودن، تحلیلگر بودن، امروزی بودن، همراه با مردم بودن و تیزبین بودن را پیش او یاد گرفتم– او سخاوتمندانه یاد داد، حالا من چقدر آموختم بماند- و هر بار و هر دوره بیشتر خودم را مدیون دانش و عشق او به کارش دیدم. اما خوب یادم هست که از همان اوایل، مثل هر جوانی که وارد عرصه ای می شود رویاها امان نمی دادند، و خودم را در کار و پروژه ای کنار ناصر تقوایی می دیدم. می دیدم که دارم در نوشتن و فیلم سازی، در کنارش قد می کشم. اما این رویای دور، چندی پیش با اعتماد و لطف او به من، چنان نزدیک و حقیقی شد که خودم هم سخت باورش کردم. برای عکاسی، با او عازم آبادان شدم. دو نفری، من و استاد و یک هفته زمان برای جوانه بستن ذهن من از با او بودن و باز هم آموختن. آموختن از دقت و پشتکار او در کار، آموختن از دید وسیعش برای یافتن سوژه های متفاوت و ناب، آموختن از جنگیدنش برای انجام کار خوب. یک هفته زندگی در یک اتاق، و کار در یک جا، بزرگترین چیزی بود که او مهربانانه به من هدیه داد. اما موضوع عکاسی، هر چیزی بود که پس از بیست سال متارکه ی جنگ، ما را به یاد جنگ می اندازد. جنگ ! چیزی که من در تهران تنها خاطرات گنگی از آن دارم، برای آبادانی ها هنوز فاجعه ی مجسم است. برای مردمی که دو قدم با عراق فاصله دارند و میراث ویرانگی هشت سال خونریزی پیش چشم شان است، هنوز جنگ داغ داغ است. قبلا آبادان رفته بودم، اما با ناصر تقوایی آبادان دیگری را دیدم و لمس کردم. با او اسکله ای را دیدم که زمانی، هر روز چندین کشتی بزرگ خارجی، لبریز از کالا به آن رفت و آمد داشت، و حالا سوت و کور بود. و جز چند لنج قدیمی و چند کشتی ایرانی چیز دیگری آنجا نبود. چندین سینما دیدم که می گفتند زمانی مدرن ترین سینماهای ایران بودند و حالا همه ویران شده بودند. یا از جنگ، یا از عدم احساس احتیاج مسئولین به سینما. سالن تئاتری که سی سال بود درش تخته شده بود. بزرگترین و مدرن ترین پالایشگاه ایران، پالایشگاهی که زمانی روزانه چند هزار بشکه بنزین تولید می کرد، هنوز مخروبه ای بود بی در و پیکر. و بزرگ ترین نخلستان های جهان در حوالی اروند کنار، که روزی بهترین و مرغوب ترین خرمای جهان را داشت، خشک بود و هزاران نخل بی کله مانند ارواح سرگردان در آن ها خودنمایی می کردند. و مردمی که روزگاری شاد بودند و دارا، امروز در این شهر فراموش شده، با خاطرات خوش گذشته زندگی می کردند. خاطرات شلوغی شهر، حضور خارجی ها، کاباره ها، خواننده ها، سینماها، رونق اقتصادی و کار. با دیدن این شهر و صحبت با مردمش بود که خوب فهمیدم آبادان را تنها جنگ ویران نکرد ! اما امروز شهر خلوت است. بیکار فراوان است. فقر بسیار است، و آبادان، دیگر آباد نیست. این ترانه را تقدیم می کنم به استادم ناصر تقوایی و دلتنگی های همیشه گی او برای زادگاه هنوز جنگ زده اش آبادان. آبادان چراغ خونی خورشید شهر چادر دود پوشیده هزارون نخل بی کله نگاه کن کوچه هامونُ یه کشتی با تن سوراخ صدای شَروه پیچیده بَلم ها واژگون رو شط خدایا شهر من اینجاست ؟ پویان مقدسی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 13:24 توسط پویان مقدسی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
(عکس بالا از ناصر تقوایی است) چه زیباست، به احترام کسی که می نویسد، چه خوب و چه بد، چه با ارزش و چه بی ارزش، از استفاده ی بدون اجازه ی نوشته هایش خودداری کنیم ...
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|