
چند روزی را در سفر، با یکی از اقوام جوان و هم سن و سالی گذراندم که به قول خودش "درگیر یک رابطه ی عشقی جدی" شده و به شدت هم از این رابطه ابراز خشنودی می کند و به آن امیدوار است. من و این آشنا چند روز تعطیلات را با خانواده به گوشه ای از این سرزمین رفته بودیم و معشوقه ی این آشنا اما، در تهران ما را با موبایل دنبال می کردند.
از آن جایی که من زیاد به این رابطه ها و دوستی ها و به اصطلاح عشق ها دقت می کنم و دنبال شناخت عمیق تر این روابط هستم، تصمیم گرفتم که این چند روز را بپردازم به این آشنا که در این متن برای شناسایی بهتر و خوانش آسانتر او را احمد می نامم. این کار را کردم و نکات جالبی دستگیرم شد که دقیقا همسو با دانسته ها و یافته های قبلی ام در این زمینه بود. اولین چیزی که فهمیدم این بود که عشق و رابطه ی عاشقانه در کتاب لغت جوانان ما، یعنی قفس. آن هم نه یک قفس گل و گشاد و جادار، بلکه قفسی تنگ و تاریک که انسان را به سرعت به نفس نفس می اندازد. از همان شروع سفر معشوقه ی محترم حرکت متحورانه ی خود را با موبایل، این وسیله ی عجیب و غریب آغاز کرد. هر لحظه و دقیقه، و هر وجب به وجب صدای دینگ دینگ اس ام اس هایش بلند می شد و گزارش کار می گرفت و مطمئن می شد که احمد آقایش در موضعی بی حضور دختر قرار دارد، یا در این شرایط به یاد معشوقه اش هست یا قلبش برای او می تپد، یا هنوز او را دوست دارد، یا اینکه بوس بوس، یا اینکه چرا دیشب قبل از خواب اس ام اس نزدی، یا اینکه دلم برات تنگ شده عزیزم ؟؟ ناگفته نماند در موارد مشابه این فامیل عزیز ما هم دست کمی از معشوقهی خود نداشتند و مانند سوهانی مدام در حال صیقل دادن میله های این قفس بودند و سین جیم های عاشقانه می فرمودند.
جالب این جاست که با تمام این تفاصیل احمد آقای ما از این قفس ساز ظریف بسیار هم راضی ست و عشق می کند و این گونه گیر و بست ها را این طور تفسیر می کند که معشوقه اش چقدر به فکر اوست که لحظه به لحظه او را کنترل می کند. معشوقه هم حتما به صورت متقابل از این سایه ی سنگین کنترل عاشقانه لذت می برند و از لابه لای این کجا بودی، کجا رفتی، کجا خواهی رفت ها جستجوی عشق افلاطونی می کند.
اصولا ملت ما همیشه در برابر مسائل جدی و پیچیده کمترین و دم دستی ترین درک را از موضوع دارند، و همیشه خوشبینانه ترین برداشت را از هر اتفاق می کنند. این احمد آقا و معشوقشان هم به جای این که این رفتار کودکانه اما حساب شده را آغاز گیر افتادن خود در قفسی به نام زندگی زناشویی ناموفق یا رفاقت خفه کننده به سبک ایرانی بدانند، نفس عمیق می کشند و با دیدن اس ام اس یا اسم یکدیگر بر روی صفحه ی نمایش موبایل های خود دلشان غنج می زند و نیششان تا بناگوش باز می شود.
وقتی به آمار طلاق و ناکامی های روابط پسر و دختری در این کشور نگاه می کنیم، به خوبی می توانیم ادامه ی این رابطه را پیش بینی کنیم. احمد آقا و معشوقه همین طور خوش خوشان و با عشق باسمه ای و خاله زنکی و زندان وار خود، و با تکیه ی مطلق بر روی احساساتی که چندان شناخت درستی از آن ندارند، با هزار بدبختی وارد زندگی مشترک می شوند و تازه آنجاست که مشکلات فرود می آید و این دو کفتر عاشق وقتی یک مدت بدون حصار و گیرهای مرسوم دوران دوستی، در کنار هم زندگی میکنند، متوجه می شوند که هر دو در کنار یکدیگر به دو زندان بان قدر و حرفه ای تبدیل شده اند که وظیفه شان فقط چیدن بال های پرواز یکدیگر است و نه دیگر از عشق خبری هست، و نه از زندگی. آن جاست که دیگر بوس بوس و دوستت دارم ها و توضیح المسائل تلفنی رنگ می بازد و زندگی حقیقی و در کنار آن رابطه ی حقیقی چهره رو می کند. آن جاست که احمد آقا و معشوقه بعد از دو سال بر سر و مغز هم کوبیدن، به دلیل عدم شناخت درست از یکدیگر به محضر می روند و خود را از عشق – ببخشید قفس- آتشین و پاک خود رهایی می بخشند.
تا همین امروز، و با این همه دقت در این زمینه، معدود جوانانی را دیده ام که در کنار جوانی کردن با عشق و معشوق شان، در کنار بوسه و مهر و لبخند، با هم چند کلام درمورد حقایق اخلاقی و روحی روانی هم صحبت کنند. کمتر زوج هایی را دیده ام که حتی پس از سال ها دوستی و زندگی بتوانند تصویر دقیقی از همراه و همسر خود بدهند. کمتر کسانی را دیده ام که بدانند در این روابط چه می کنند و بخش اساسی ای از عمر و احساس خود را صرف چه شادی ها و غم ها و شکست هایی کرده اند.
این ناکامی های عشقی، در اکثریت مواقع زاییده ی تکیه ی صرف به مقوله ی احساس است. جوانانی که بی شناخت از خود و طرف مقابل، و تنها با تکیه بر احساس و شوق عاشق شدن، برای فردای خود و همراه خود دروغ بافی می کنند، و فردا در زندگی حقیقی با کله به دیوار حقیقت می خورند و یارای ایستادن و ایستادگی ندارند.
ریشه یابی این مشکل وسیع، کار ساده ای نیست و در این چند خط نمی گنجد. اما می توان چنین نتیجه گرفت که جوانان ما در انتخاب های خود هیچ تعریف و معیاری جز تصمیم های سرسری و شوق و لذت های لحظه ای را در نظر نمی گیرند و هیچ تعریف درستی از عشق ندارند و در ضمن آن را ناجی همه ی بدبختی ها نیز می دانند، بدون اینکه بتوانند تصور کنند عشق این چیزی نیست که احمد و معشوقه اش و میلیون ها جوان این سرزمین درگیر آن هستند و با تکیه با آن برای فردای خود تصمیم می گیرند.
این عشق قفس وار نیز زاییده ی زندگی در محیط استبدادی ست. همه ی ما خواسته و نخواسته مستبد هستیم، حتی در عشق. زور می زنیم با تلفن ها و اس ام اس ها و بگیر و ببندها طرف خود را چهار میخ کنیم، و نمی فهمیم که کسی که در ذهنش تصمیم به رفتن بگیرد، دیگر نگه داشتنی نیست. نمی فهمیم راه اثبات عشقمان به یکدیگر زنجیر بافتن برای پاهای هم نیست، بلکه پر پرواز هدیه دادن به یکدیگر است. نمی توانیم درک کنیم باید به همراه و همسر خود فرصت رهایی و نفس کشیدن بدهیم. نمی توانیم درک کنیم که همراه مان مجبور به همراهی لحظه به لحظه ی ما نیست. می خواهیم به هر قیمتی شده یکدیگر را نگه داریم، نه اینکه همراهی کنیم.
یاد شعر مارکوت بیگل می افتم که می نویسد:
اگر می خواهی نگهم داری دوست من
از دستم می دهی
اگر می خواهی همراهیم کنی دوست من
تا انسان آزادی باشم،
میان ما همبستگی یی از آن گونه می روید
که زندگی هر دو تن را
غرقه در شکوفه می کند.
و یا یاد ترانه ی "پوست شیر" از ایرج جنتی عطایی که از تنهایی و سختی های آن می نالد، اما دنبال دستی ست که برای او قفس نسازد:
تنهایی شاید یه راهه
راهیه تا بی نهایت
قصه ی همیشه تکرار
هجرت و هجرت و هجرت
اما تو این راه که همراه
جز هجوم خار و خس نیست
کسی شاید باشه شاید
کسی که دستاش قفس نیست
بد نخواهد بود که به این موضوع بیشتر توجه کنیم و خودمان را برای این گونه عاشق بودن تربیت کنیم. بیاموزیم که عشق و رابطه ی درست میان دو نفر، نیاز به نگهداری گشاده دستانه دارد، نه به کنترل و زندان. بیاموزیم که عشق هم مانند خود ما هنگام زیستن در فضای آزاد ست که جوانه می زند و رشد می کند. زندان هر پدیده ای را در خود فرسوده و ویران می کند، حتی عشق را. به احمد آقا و معشوقش و همه پیشنهاد می کنم، زندان بانی را کنار بگذارند و همراهی را تمرین کنند و به همراه خود فرصت نفس کشیدن و پرواز بدهند.
پویان مقدسی
فروردین 88