تبليغاتX
واژه‌ی سرخ
گاهنوشت‌های پویان مقدسی
 

لای در باز شد و پسر سرید تو. کاپشنش خیس بود و کلاه پشمی اش خیس تر. کوله ای که پشتش آویزان بود، شکم داده بود و تنه اش را عقب می کشید. دماغش قرمز بود و دست هایش، که یکی از آنها بالا بود، به کبودی می زد. ناله ی در که بلند شد، سر بچه ها به طرفش چرخید. آقا معلم هم با آن کت و شلوار سورمه ای و عینک کاچویی و ته ریش و کتاب توی دست، حرف زدن را برید و نگاهش کرد. پسر که سرش پایین بود  گفت :

-          آقا اجازه
معلم اخم هایش تو هم رفت و گفت :
-          برو بیرون
-          به خدا ترافیک بود ...
معلم توی حرفش دوید و لب و دهنش را کج کرد و با غیظ گفت :
-          غلط کردی، کار هر روزته، امروز بارونه، دیروز چی ؟ تو آدم بشو نیسی کره خر
پسر با دست هوا کرده این پا آن پا می کرد و روی دو پایش تاب می خورد. معلم گفت :
-          وقتی دادم اخراجت کردن می فهمی اینجا مدرسه س و خونه ی خالت نیس !
-          آقا اجازه، تو رو خدا ... رامون دوره ... دیگه دیر نمیایم
-          خفه شو
معلم کتاب را روی میز انداخت و به طرفش آمد. دست انداخت و گوشش را پیچاند. پسر مچاله شد توی خودش. معلم با دست دیگر که انگشتری عقیق گنده ای توی انگشتش بود پس کله اش کوبید. شیون پسر بلند شد.
-          آقا اجازه، چرا می زنید ؟
-          واسه این که آدم شی، واسه این که سر وقت بیای، واسه این که ... حاضر جوابی می کنی ؟
-          آقا اجازه، ببخشید ... ببخشید
معلم نمی بخشید، می زد. دندان هایش را روی هم فشار می داد و به سر و صورت بچه می کوبید. کلاس خفه شده بود. بچه ها خیره خیره پسر را دنبال می کردند که گریه می کرد و به این طرف و آن طرف کشیده می شد. معلم لگد آخر را که زد، پسر که دیگر گریه نمی کرد روی زمین پهن شد. معلم نفس نفس زنان به طرفش آمد و دستش را گرفت و روی زمین کشیدش. رد خیسی پشت پسر روی زمین می ماسید و پیش می رفت. در کلاس با لگد باز شد و پسر به بیرون پرت شد. معلم در را بست. عمیق نفس کشید. عینکش را عقب داد و آستین های کتش را تکاند و  رفت طرف تخته و رو به بچه ها ایستاد و گفت :
-          بله داشتم می گفتم. پیامبر اکرم وقتی از تو کوچه رد می شدن، قبل از بچه ها به اونا سلام می کردن. اونا رو رو پشت نازنینشون سوار می کردن و می چرخوندن و باهاشون بازی می کردن. پیامبر عاشق بچه ها بودن و می گفتن باید با اونا درست رفتار کرد ... !

.............................................

نمی دانم این صحنه را پسرها چند بار توی مدرسه و دوره تحصیلشان دیده اند. وقیح ترین و حیوانی ترین رفتاری که می شود با یک کودک کرد را بعضی از همین معلم ها، که برای تربیت و آموزش کودکان حقوق می گیرند با آن ها انجام می دهند. از همان اوان کودکی تخم نفرت در دل آنها می کارند، به جای نهال عشق.
هر وقت نام مدرسه و دوران مدرسه می آید برزخ می شوم. حالم گرفته می شود از 12 سال رنج، 12 سال زور، 12 سال تحقیر، 12 سال سکوتم در برابر این بیماران روانی ...
تلخ ترین سال های عمرم بود. سال هایی که به زور باید کارهایی که آنها می خواستند انجام می دادم، به زور نماز، به زور سرود، به زور درس، به زور مشق، به زور ادب، به زور تربیت و به زور زندگی. بهترین و خوش ترین سال ها، سال های سرخوشی و بی دغدغه گی، با حضور برخی از این معلم ها و ناظم ها و مدیرهای عقده ایِ بی سوادِ مزدور، به سال های ترس و دلهره و یاس بدل شد. در طول این 12 سال همیشه دانش آموز متوسط به پایینی بودم، چون علاقه ای نبود، شوقی نبود، عشقی نبود. هرچه بود زور بود و زور و زور.
تازه حالا که 8، 9 سالی از پایان مدرسه می گذرد می فهمم که چه بر من و بسیاری از کودکان و نوجوانان گذشت و می گذرد در این مدارس. پسرها به یک نحو و دخترها به شکلی دیگر. وقتی که خودم یک سالی به عنوان معلم ورزش به این محیط برگشتم فهمیدم که چگونه روح کودکان در این سربازخانه های عقیدتی سیاه می شود، چگونه مغزها شستشو داده می شود، چگونه اندیشه ی امروزی دزدیده می شود و به جایش تفکر گندیده ی بی ارزش و خرافی در ذهن شان چپانده می شود. آن قدر این محیط برایم سنگین بود که نماندم. نه ماه به خاطر تعهد و قولم کار کردم و بعدش از آنجا دور شدم. باید اعتراف کنم فرار کردم، چون مسئولان حرفم را نمی فهمیدم و زورم به آنها نمی رسید.
باید به داد این کودکان و این مدارس رسید !! به داد فرداسازان این سرزمین که امروز از 6 سالگی، به مدت 13 سال مغزشویی می شوند و زیر بار زور زندگی کردن و دم نزدن را می آموزند. باید برای رهایی شان کاری کرد. فکر می کنم امروز رهایی این کودکان، امری مهمتر از رهایی این ملت است.
وقتی این مطلب را می نوشتم به یاد ترانه ی "معلم بد" افتادم. سروده ی زیبای "شهیار قنبری" با آهنگسازی "فرید زلاند" و اجرای درخشان "ابی". درد شهیار در چهل سال پیش و دوران مدرسه اش، درد همین امروز ماست. تازه ی تازه ...

آهای معلم بد
چقدر جریمه باید ؟
آهای معلم بد
چقدر جریمه باید ؟

چند تا ستاره بسه
برای جمع و منها
برای ضرب و تقسیم
تا کشف این معما ؟

تا بوسه ی قدیمی
چند تا ترانه راهه ؟
چند تا سپیده رنگی
چند تا سپید سیاهه ؟

به تیغ آفتاب قسم
نفس بریده منم
از لج این کج کلاه
دوباره رج می زنم

جریمه های خطی
جریمه های حرفی
جریمه های آبی
جریمه های برفی

علم بهتر است یا ثروت
گوشه ی پرت نیمکت
بغل بغل تعارف
غزل غزل خشونت

آهای معلم بد
چقدر جریمه باید .... 

پویان.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 12:57  توسط پویان مقدسی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
(عکس بالا از ناصر تقوایی است) چه زیباست، به احترام کسی که می نویسد، چه خوب و چه بد، چه با ارزش و چه بی ارزش، از استفاده ی بدون اجازه ی نوشته هایش خودداری کنیم ...

پیوندهای روزانه
رفلکسیون
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی در راه...
...هر جا می‌ری صدای رادیوش میاد
شماره‌ی 27 ماهنامه‌ی خاکستری منتشر شد
"احمد آقالو" درگذشت
شماره ی 26 ماهنامه ی خاکستری منتشر شد
فرج الله سلحشور : سينما جايى مناسب براى خانم ها نيست
و نسیم آزادی، بر گیسوان گلشیفته وزید
گفت‌وگو با ترانه عليدوستي؛ بازيگر فيلم «كنعان»
از کلارگ گیبل تا ناصر تقوایی، در کافه گل رضاییه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
مطالب گذشته
قلب من
از آن روز
خاک آشنا
ترانه علیدوستی و اسپات لایتش
تا روز آزادی
پرچمداران فردا
برای تو
پرهای بسته ی من
فریاد کن
ما می مانیم...
ترانه ی خونین
درباره ی الی...
کولی ها
در به در
پرنده های مهاجر
به من دل نبند
ما زاده ی رنجیم...
یه روزی...
خوب یادم هست...
اون ور میدون ...
آفرینش به روایت من و صادق هدایت !
مردگان دیگر فرمان نمی برند
"بزنگاه" و حکم توقیف !
قصه های ناتمام من و ناصر تقوایی
چخوف بخوانید، چخوف بی همتا !
مدرسه، یا سربازخانه ؟
شک نکن !
وقتی سانسورچی سانسور شد !
تیرکمان
خسرو شکیبایی هم رفت
نام تو
ناخدا خورشید
مردی که ...
خالی خانه
"کنعان"، دو قدم تا ماندگاری
ای شاعر ...
به داد تئاتر شهر برسید !
روشنفکری از نگاه نیما
سینمای اقتباس؛ از آرامش در حضور دیگران تا کنعان
متاسفم خانم نیکی کریمی ...
دلم برای باغچه می‌سوزد
آه، بهروز وثوقی...
آواز گنجشک‌ها و تفکری ماقبل تاریخی
مثل هر روز...
خواب مرگ
تنها صداست که می‌ماند...
ماسوله، میراثی رو به نابودی
اسب‌ها
دیالوگ نویسی
و مانیفست چو...
بارون و پنجره
۷۰ سالگی‌ات خجسته بیضایی بزرگ
با "ابی"
چرا "چای تلخ" نباید ساخته می‌شد!
ايرج جنتي عطايي نمايشنامه نويس و کارگردان
زندگی حیوانی
روشنفکری هفت‌رنگ
شبِ جمعه
هنر، آینه‌ی بی‌خش تاریخ
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی
نترسیم
ما می‌تونیم...
آقای فرهادی، تبریک
دستاي من...
نگاه نیما به ازدواج به سبک ایرانی
مرا ببین
دریا !
نوروز 88 خجسته
عشق یا قفس ؟!
وقتی همه خوابیم، چه کسی بیدار است ؟
عادت
تو بیا
پیوندها
بابک بیات
ایرج جنتی عطایی
ابی
ماهنامه خاکستری
اردلان سرفراز
فرید زلاند
Spotlight
احمد فتاحی
پیروز جعفری
مهدی عاطف راد
دینگ دانگ
امیر جمشیدی
ترانه خانه
اصغر فرهادی .... محمد
ترانه علیدوستی .... مهدی
زهرا علی اکبری
بهزاد افشاری
نیما سپنتا
مارال بنی‌آدم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM