تبليغاتX
واژه‌ی سرخ
گاهنوشت‌های پویان مقدسی

 

فیلم تازه ی بهمن فرمان آرا بعد از مدت ها کش و قوس و بگیر و ببند روی پرده رفت. فیلم را که دیدم خوب فهمیدم دلیل این بگیر و ببندها چه بوده و چرا مسئولان اینقدر سنگ اندازی کردند. فیلم همانطور که از نامش پیداست، فیلمی ست با تم و درون مایه ی اصلی بازگشت به اصل ها و ریشه ها، فیلمی که بیننده را به فکر کردن در مورد گذشته و فرهنگ و داشته و نداشته هایش وا می دارد، و این موضوع از موضوعاتی ست که مسئولان با آن مشکلات اساسی دارند و می کوشند در تلاشی بیهوده، ایرانیان را از گذشته و فرهنگ و منزلت خود دور کنند و بی شک این فیلم هم مشمول همین غضب بوده است.
داستان این گونه است که "نامدار" نقاش پا به سن گذاشته، برای پیدا کردن آرامش و جدا شدن از شلوغی های شهر و ایجاد فضایی برای کار مداوم، به روستایی دور افتاده در کردستان که زادگاه اوست رفته و زندگی آرامی را برای خود ساخته، و کار می کند. اما ورود خواهرزاده ی جوان و امروزی به زندگی او، و همچنین بازگشت عشق کهنه ی او از سفری طولانی، زندگی و ذهنیت او را دچار تحول و تحرکی تازه می کند. در این رابطه ی دو طرفه، خواهر زاده ی امروزی هم به شدت تحت تاثیر زندگی و نگاه نامدار و آرامش طبیعت قرار می گیرد و همچنین با درگیر شدن در ماجرای عشقی یی خطرناک، اما امیدبخش دچار تحول و تغییر می شود.
ساختار روایت همانطور که می بینید، ساختاری کلاسیک است و دوره ای از زندگی پرسوناژهایی را دنبال می کند که تحت تاثیر اتفاقات پیش آمده دچار تغییرات روحی روانی یی می شوند و نویسنده با پایانی باز برای سرنوشت هر دو شخصیت اصلی، فیلم را به پایان می برد.
فیلم را دوست داشتم و چند باری در چند پلان دلم لرزید و احترامم را نسبت به نگاه عمیق آقای فرمان آرا بیشتر برانگیخت. فیلم یک فیلم کاملا روشنفکری ست. با شخصیت اصلی یی حقیقی که دغدغه های هنری، انسانی و اجتماعی-سیاسی خاص خود را دارد و این باورها را بی تعارف بیان می کند و سفت و محکم روی دیدگاه های خود ایستاده و به آن اعتقاد دارد، و در عین حال گوش شنوایی دارد برای شنیدن و دیدن حقیقت های موجود در جامعه ی روز و مسائل جوانان.
شاید اساسی ترین گره داستانی، تقابل دو نسل متفاوت از دو جنس مختلف در این فیلم باشد. هنرمندی قاطع و سفت و محکم از نسل هنرمندان پاگرفته در پیش از انقلاب، با جوانی امروزی که کوله پشتی اش پر از وسائل الکترونیکی مدرن است و تفکرات خاص خود را دارد و بی برنامه و بی هدف پیش می رود، چالش بزرگ تقابل این دو نسل را به تصویر می کشد. در طول اتفاقات جاری، این رابطه و تقابل رشد می کند و قد می کشد و با تدبیر نامدار و همراهی بابک، و گفتگو و تعامل به جایی می رسد که هر دو شخصیت تحت تاثیر هم قرار می گیرند و به حرف های یکدیگر گوش می کنند و برای پیشرفت و حرکت به یکدیگر کمک می کنند. شاید عده ای از منتقدان تغییر و تحولات حاصل شده را در بابک، و ماندگار شدنش در روستا را غیر حقیقی ببینند، اما از نظر من اصلا این گونه نیست. ما در این فیلم تنها با دوره ی تغییر جوان رو به رو هستیم و نه با آینده ی او که ببینیم آیا به این شکل زندگی ادامه خواهد داد و باز هم از نظر فکری دایی خود را حمایت خواهد کرد، یا نه، دوام نمی آورد و روستا را ول می کند و به دنبال زندگی خودش می رود. به نظر من شکل زندگی نامدار و نگاه و تفکر او، آن قدر جذابیت دارد که جوان بی خانمان، تنها و مستعدی چون بابک را به خود جذب کند. همچنین در این مورد نباید از عشق بابک هم غافل شد. عشق عاملی ست که هر کسی را به انجام کارهای ناممکن وا می دارد. بابک هم  با عشقی که به دخترک کُرد پیدا می کند، بهانه ی اصلی برای ماندن را نیز بدست می آورد.
فرمان آرا به خوبی با این شیوه ی چینش داستان، نشان می دهد که هر فردی را می توان دوباره به داشته هایش دلبسته کرد. دوباره می شود جوان روستایی یی را که در تهران عمله گی می کند با تدبیر به روستایش برگرداند که کشاورزی کند. می توان به قومیت های مختلف و مردم آموخت که به داشته های خود احترام بگذارند و آنها را بشناسند و ساده از کنار آنها عبور نکنند و برای حفظ آنها بکوشند.
به نظرم موضوع مهم دیگر فیلم، تصویر کردن زندگی و مسئله ی گذر زمان در آن است. فیلم به خوبی زندگی و عبور و حرکت را به تصویر می کشد. زندگی یی که باید با رنج ها مشقت های آن ساخت و برای ساختن فردایی بهتر تلاش کرد. زندگی نامدار نمونه ی این زندگی ست. با تمام کاستی ها و سختی ها. بابک نیز در ادامه و انتها و تحت تاثیر او و محبت او، روش نامدار را پیش می گیرد و می خواهد برای خواست ها و آرزوهایش کار کند. بابک هم مانند نامدار دنبال عشقی سخت و تقریبا ناممکن می رود، اما مهم رفتن اوست. بابک هم تصمیم می گیرد به هر بهانه ای توی روستا بماند و کار کند. به نظر من زندگی بابک و نامدار دنباله ی یکدیگر است. در پایان فیلم به خوبی این موضوع را می بینیم. نامدار نگران و سراسیمه برای دیدن معشوقه ی از خارج برگشته و سرطانی خود به تهران می رود، و بابک با وجود کتکی که از جوانان کرد خورده، دوباره بر سر راه دختر کُرد گل می چیند. این تصویر و تلالو عشق در وجود هر دو شخصیت بسیار زیباست. نامدار به سمت عشقی می رود که معشوق آن رو به مرگ است، و بابک به سمت آغاز عشقی می رود که ممکن است پایان شومی داشته باشد. و هر دو مصمم. این دقیقا نشان دهنده ی پیوند دو نسل با یکدیگر است و دنباله ی یکدیگر بودن آنها و ادامه ی یک حیات هوشمندانه و عاشقانه.
موضوع مثبت دیگر که به فیلم کمک زیادی کرده است، فضای جاری در اثر است که به خوبی توسط کارگردان در رگ های اثر جریان یافته است. جالب است که داستان در روستایی دورافتاده به وقوع می پیوندد، اما ما به خوبی از این راه دور با مسائل روز یک جامعه آشنا می شویم. به بیان دیگر این لوکیشن دور، ایزوله نیست و ارتباطش با جهان قطع نشده تا یک داستان خاص در آن روایت شود، بلکه به خوبی هوای سیاسی- اجتماعی جاری در یک جامعه به نام ایران، در این نقطه ی دور افتاده هم لمس می شود.
به نظر من فیلم در انتقال مضمون های اصلی موفق عمل کرده و توانسته تفکر کارگردان و نویسنده را به بیننده منتقل کند، هر چند شاید می شد بهتر و قوی تر این کار را انجام داد. نکته ی برتر این فیلم در سینمای این روزهای ایران، صرفنظر از مسائل فنی فیلم، همین حضور فلسفه و فکری مهم در پس کار است، و ساخته شدن فیلمی که بر اساس یک دغدغه ی اساسی در ذهن خالق آن شکل گرفته است. مسئله ای که این روزها چندان در سینمای ایران وجود ندارد، یا اگر هم هست، بیانگر تفکر یا ذهنیتی در مورد مسائل روزمره و دم دستی و به بیان دیگر بی خطر است. فرمان آرا با ساختن شخصیت هنرمندی انسان دوست، کاری، موفق، روشنفکر و دلبسته به اصلیت و فرهنگ خود، و همچنین شراب خوار، تیپ های فرمایشی جاری در تلویزیون و سینمای ایران را به سختی می شکند و جسورانه یک شراب خوار به قول معتقدان ملحد را، قهرمان شریف داستان خود می کند. انسانی که الگوی ارزشمندی می شود برای یک جوان سرگشته. فرمان آرا با این عمل خود، تعریف کلیشه ای آدم های خوب و بد را در سینما و تلویزیون ما تغییر می دهد و بیان می کند که شراب خوار بودن و نماز نخواندن، هیچ دلیل موثق و قانع کننده ای برای بد بودن یک انسان نیست. فرمان آرا با این کار تفکری حقیقی، امروزی و جهانی را در مورد شخصیت اصلی خود به بیننده نشان می دهد.
اما به هر صورت، فیلم دارای مشکلات زیادی هم از نظر روایت هست که به کیفیت روند داستان فیلم ضربه زده است. مشکل اساسی اول از نظر من، مشکلی ست که سینماگران بزرگ و پیشکسوت ما چون بهرام بیضایی و داریوش مهرجویی هم در فیلم های اخیرشان با آن دست به گریبان بوده اند، و آن طرح موضوعات اجتماعی گسترده و گوناگون در یک فیلم است، به شکلی که بیننده فکر می کند فیلمساز احساس وظیفه کرده که تمام مشکلات جامعه را در یک فیلم بیان کند. این تعدد موضوعات باعث می شود که در فیلم حدودا صد دقیقه ای فرصت لازم برای طرح و شکل گیری همه ی این موضوعات پیش نیاید و حتی بیان این مسائل وقت مطرح کردن درون مایه ی اصلی را هم بگیرد. "خاک آشنا" هم با این مشکل رو به روست. طرح مسئله ی اعتیاد بابک و حضور دوستان او، مسئله ی غارت میراث فرهنگی، مسئله ی زندانی سیاسی یی که توسط نیروهای پاسگاه دستگیر می شود، موضوعاتی هستند که نه پرداخته می شوند و نه درست شکل می گیرند. این موضوع ها هر کدام به تنهایی می توانند موضوع یک فیلم باشند. طرح این موضوعات جانبی و بی ارتباط باعث شده که به عنوان مثال ما کمتر با کشاورزی در منطقه ی روستایی آشنا شویم که بابک در آخر به آن پناه می برد. یا چندان تنهایی ها و کار کردن نامدار را نبینیم.
مسئله ی منفی دیگر به نظر من، دیالوگ نویسی های نه چندان امروزی فیلم بود. این دیالوگ ها به شدت توضیحی بودند. بسیاری از حرف هایی که رد و بدل می شد به خوبی توسط بیننده توسط تصویرها دیده می شد، اما فیلمساز انگار که بخواهد مخاطب را شیر فهم کند به توضیح مجدد مسائل می پرداخت. در بسیاری از موارد این اتفاق می افتد که به نظر من باز هم به روایت شسته رفته ی کار لطمه می زند.
موضوع دیگر که به نظر من نقطه ی ضعفی برای کار به حساب می آید این است که فیلم در مورد زندگی یک نقاش است، اما بیننده چندان با فوت و فن این نقاش و شیوه ی کار کردن او آشنا نمی شود. ما بیشتر در این فیلم با نگاه و عقاید نامدار آشنا می شویم تا شیوه ی کار و شغل او. فیلمساز تنها ما را با چند تابلوی کشیده شده رو به رو می کند و کشیدن چند قلمو به روی بوم که هیچ حس و حالی از درون این نقاش را به ما نمی دهد. به نظر من فیلمساز با نزدیک شدن به این بعد از زندگی نقاش، می توانست تصویری عمیق تر و قابل لمس تر از این هنرمند به بیننده بدهد. طبق معمول بسیاری از آثار ادبی و سینمایی ما، به آسانی و راحتی از کنار این شغل و حرفه عبور شده است.
اما از مسائل روایی فیلم که بگذریم به مسائل فنی می رسیم که نگاه کلی یی به آنها می اندازم. دکوپاژ و طراحی پلان ها، حرکات دوربین و قاب بندی ها، همگام با داستان فیلم، رنگ و بویی کلاسیک دارند که به نظرم انتخاب درستی بوده. عدم استفاده از حرکت های بی دلیل دوربین و گرفتن پلان های طولانی و یکسره، در انتقال حس آرامش و زندگی کم دغدغه ی روستایی بسیار موثر بوده و انتخابی هوشمندانه می باشد. این دکوپاژ و تصاویری که در بسیاری از پلان ها ارتباط زیادی با طبیعت دارد، طبق معمول با فیلمبرداری خوب محمود کلاری به شکلی زیبا به تصویر کشیده شده اند.
بازی ها به نظر من بسیار روان و خوب هستند و تمام بازیگران در حد ظرفیت داستان خوب عمل کرده اند. تدوین کار هم به نظرم به غیر از یکی دو پلان که به عنوان پلان های لایی استفاده شده اند، بسیار خوب است و انتظاری جز این از عباس گنجوی نیست.
به هر روی خوشحالم که در این وانفسا، فیلمی با این مضمون و با این نوع نگرش از کارگردانی کارکشته و قدیمی روی پرده رفته و امیدوارم مردم با استقبال از این فیلم بتوانند نگاه خوب و ظریف فرمان آرا را دریافت کنند و اندکی در مورد شرایط امروز خود بیاندیشند و به نتایج درست و کارآمدی برسند.

در پایان هم درودی بلند بالا دارم برای استاد فرمان آرای عزیز و تمامی عوامل این اثر که در حد بضاعت و با وجود مشکلاتی که در ساخت چنین مضامینی وجود دارد، کاری در خور و اثرگذار را در مقابل چشم بینندگان قرار داده اند.

پویان مقدسی
شهریور 88

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 1:39  توسط پویان مقدسی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
(عکس بالا از ناصر تقوایی است) چه زیباست، به احترام کسی که می نویسد، چه خوب و چه بد، چه با ارزش و چه بی ارزش، از استفاده ی بدون اجازه ی نوشته هایش خودداری کنیم ...

پیوندهای روزانه
رفلکسیون
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی در راه...
...هر جا می‌ری صدای رادیوش میاد
شماره‌ی 27 ماهنامه‌ی خاکستری منتشر شد
"احمد آقالو" درگذشت
شماره ی 26 ماهنامه ی خاکستری منتشر شد
فرج الله سلحشور : سينما جايى مناسب براى خانم ها نيست
و نسیم آزادی، بر گیسوان گلشیفته وزید
گفت‌وگو با ترانه عليدوستي؛ بازيگر فيلم «كنعان»
از کلارگ گیبل تا ناصر تقوایی، در کافه گل رضاییه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
مطالب گذشته
قلب من
از آن روز
خاک آشنا
ترانه علیدوستی و اسپات لایتش
تا روز آزادی
پرچمداران فردا
برای تو
پرهای بسته ی من
فریاد کن
ما می مانیم...
ترانه ی خونین
درباره ی الی...
کولی ها
در به در
پرنده های مهاجر
به من دل نبند
ما زاده ی رنجیم...
یه روزی...
خوب یادم هست...
اون ور میدون ...
آفرینش به روایت من و صادق هدایت !
مردگان دیگر فرمان نمی برند
"بزنگاه" و حکم توقیف !
قصه های ناتمام من و ناصر تقوایی
چخوف بخوانید، چخوف بی همتا !
مدرسه، یا سربازخانه ؟
شک نکن !
وقتی سانسورچی سانسور شد !
تیرکمان
خسرو شکیبایی هم رفت
نام تو
ناخدا خورشید
مردی که ...
خالی خانه
"کنعان"، دو قدم تا ماندگاری
ای شاعر ...
به داد تئاتر شهر برسید !
روشنفکری از نگاه نیما
سینمای اقتباس؛ از آرامش در حضور دیگران تا کنعان
متاسفم خانم نیکی کریمی ...
دلم برای باغچه می‌سوزد
آه، بهروز وثوقی...
آواز گنجشک‌ها و تفکری ماقبل تاریخی
مثل هر روز...
خواب مرگ
تنها صداست که می‌ماند...
ماسوله، میراثی رو به نابودی
اسب‌ها
دیالوگ نویسی
و مانیفست چو...
بارون و پنجره
۷۰ سالگی‌ات خجسته بیضایی بزرگ
با "ابی"
چرا "چای تلخ" نباید ساخته می‌شد!
ايرج جنتي عطايي نمايشنامه نويس و کارگردان
زندگی حیوانی
روشنفکری هفت‌رنگ
شبِ جمعه
هنر، آینه‌ی بی‌خش تاریخ
نمایشگاه عکس ناصر تقوایی
نترسیم
ما می‌تونیم...
آقای فرهادی، تبریک
دستاي من...
نگاه نیما به ازدواج به سبک ایرانی
مرا ببین
دریا !
نوروز 88 خجسته
عشق یا قفس ؟!
وقتی همه خوابیم، چه کسی بیدار است ؟
عادت
تو بیا
پیوندها
بابک بیات
ایرج جنتی عطایی
ابی
ماهنامه خاکستری
اردلان سرفراز
فرید زلاند
Spotlight
احمد فتاحی
پیروز جعفری
مهدی عاطف راد
دینگ دانگ
امیر جمشیدی
ترانه خانه
اصغر فرهادی .... محمد
ترانه علیدوستی .... مهدی
زهرا علی اکبری
بهزاد افشاری
نیما سپنتا
مارال بنی‌آدم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM