<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>واژه‌ی سرخ</title>
<link>http://vaajeyesorkh.blogfa.com/</link>
<description>گاهنوشت‌های پویان مقدسی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 25 Sep 2009 09:56:26 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>قلب من</title>
<link>http://vaajeyesorkh.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو ای همراه دیرینه&lt;BR&gt;تو ای بیداد بی فرجام و بی انجام&lt;BR&gt;هراسی نیست:&lt;BR&gt;وجودم را بزن آتش&lt;BR&gt;برای عبرت دنیا و این آزاده مردانش&lt;BR&gt;کتابم را به گوری کهنه و تاریک پنهان کن&lt;BR&gt;و شعرم را به دالانی سیاه افکن&lt;BR&gt;صدایم را به دست باد بسپار و &lt;BR&gt;نگاهم را به ذهن خاکِ بی حاصل&lt;BR&gt;همین دستان خالی را&lt;BR&gt;همین پاهای لرزان را&lt;BR&gt;به بند کهنه ای آویز&lt;BR&gt;و خون سرخِ بی مقدار و ارزش را&lt;BR&gt;برای ترس بیداران به پای تک نهال باغ فردا ریز...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ولی بشناس قلبم را و باور کن&lt;BR&gt;که هر لحظه برای عشقِ دور از دست جنگیدم&lt;BR&gt;برای بوسه بر لب های پرآواز آزادی&lt;BR&gt;برای آشتی با اشک های بی دریغ قوم بیداران&lt;BR&gt;برای بیعتی مانا و جاویدان به خون صدهزاران عاشق سر داده در این راه طولانی&lt;BR&gt;و صد زخم عمیق از تو نشسته بر تن و این جان...&lt;BR&gt;مرا بشناس و باور کن&lt;BR&gt;تو ای همراه دیرینه&lt;BR&gt;تو ای بیداد بی فرجام و بی انجام&lt;BR&gt;که قلبم بی زوال و مرگ خواهد ماند&lt;BR&gt;و آواز حقیقت را برای نسل های تازه ی فردای این مردم &lt;BR&gt;دوباره با غروری سرخ خواهد خواند&lt;BR&gt;مرا بشناس و باور کن&lt;BR&gt;که قلبم چون نسیمی خوش خبر از راه می آید&lt;BR&gt;اگر حتی تمام شهر را خاموشی و وحشت فرا گیرد&lt;BR&gt;اگر حتی صدای ناب آزادی&lt;BR&gt;به زور خون-هراسی تلخ&lt;BR&gt;به رویایی عقیم و دور و درمانده بدل گردد&lt;BR&gt;مرا بشناس و باور کن که قلب من نمی میرد&lt;BR&gt;و رنگ این تباهی های غمگین را نمی گیرد&lt;BR&gt;مرا بشناس و باور کن که قلب من&lt;BR&gt;سرانجام از دل تاریخ می آید&lt;BR&gt;و تا آن روشن فردا و آزادی نمی میرد&lt;BR&gt;نمی میرد&lt;BR&gt;نمی میرد...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پویان مقدسی&lt;BR&gt;شهریور 88&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 09:56:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vaajeyesorkh&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>vaajeyesorkh</dc:creator>
<guid>http://vaajeyesorkh.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از آن روز</title>
<link>http://vaajeyesorkh.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;از آن روزی که پچ پچ های پنهان همین مردم &lt;BR&gt;پس از یک شوک طولانی و بی سامان به لب بارید&lt;BR&gt;از آن روزی که فریاد فروخورده&lt;BR&gt;به تن پوش خیابان های شهر مرده ها تابید&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دگر ترس ها رفتند از دل ها&lt;BR&gt;و یأس منتشر یکدم فرو مُرد و امیدی ساخت از فردا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از آن روزی که آن دختر&lt;BR&gt;بدون وحشت از کابوس صد دژخیم&lt;BR&gt;به میدان آمد و شعر رهایی خواند&lt;BR&gt;و با دستان پر صُلحش&lt;BR&gt;به قلب یک جهان فرمان شادی راند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دگر ترس ها رفتند از دل ها&lt;BR&gt;و یأس منتشر یکدم فرو مُرد و امیدی ساخت از فردا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از آن روزی که آن مادر&lt;BR&gt;تنِ خونین فرزند جوانش را به خاکِ سرد گور بی نشان بخشید&lt;BR&gt;و در چشمان پر دردش&lt;BR&gt;غرور انتقامی سختتر تازید&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دگر ترس ها رفتند از دل ها&lt;BR&gt;و یأس منتشر یکدم فرو مُرد و امیدی ساخت از فردا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از آن لحظه که آن مردانِ فردایی&lt;BR&gt;کنار جوخه های آتشِ سنگین بی رحمان&lt;BR&gt;به سینه های بی پروا گل سرخی زدند از خون&lt;BR&gt;و با لبخند پر معنا از این دنیا گذر کردند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دگر ترس ها رفتند از دل ها&lt;BR&gt;و یأس منتشر یکدم فرو مُرد و امیدی ساخت از فردا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از آن روزی که صد شاعر&lt;BR&gt;قلم ها از ته گنجه درآوردند و از پیروزیِ پرواز ما گفتند&lt;BR&gt;و شعر فاتحان ناشناس شهر را با عشق پروردند&lt;BR&gt;از آن روزی که تو دستان پر مهر و فروغت را&lt;BR&gt;به دست گرم من دادی برای فتح صبح خوب آزادی&lt;BR&gt;از آن لحظه که ما مشتی گره کرده شدیم از خشمِ این بیداد&lt;BR&gt;و دل هامان سرودی یکصدا را تا شهادت خواند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دگر ترس ها رفتند از دل ها&lt;BR&gt;و یأس منتشر یکدم فرو مُرد و امیدی ساخت از فردا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پویان مقدسی&lt;BR&gt;شهریور 88&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 14:37:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vaajeyesorkh&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>vaajeyesorkh</dc:creator>
<guid>http://vaajeyesorkh.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاک آشنا</title>
<link>http://vaajeyesorkh.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ww2.roozonline.info/archives/images/khakashnab.jpg&quot; align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فیلم تازه ی بهمن فرمان آرا بعد از مدت ها کش و قوس و بگیر و ببند روی پرده رفت. فیلم را که دیدم خوب فهمیدم دلیل این بگیر و ببندها چه بوده و چرا مسئولان اینقدر سنگ اندازی کردند. فیلم همانطور که از نامش پیداست، فیلمی ست با تم و درون مایه ی اصلی بازگشت به اصل ها و ریشه ها، فیلمی که بیننده را به فکر کردن در مورد گذشته و فرهنگ و داشته و نداشته هایش وا می دارد، و این موضوع از موضوعاتی ست که مسئولان با آن مشکلات اساسی دارند و می کوشند در تلاشی بیهوده، ایرانیان را از گذشته و فرهنگ و منزلت خود دور کنند و بی شک این فیلم هم مشمول همین غضب بوده است.&lt;BR&gt;داستان این گونه است که &quot;نامدار&quot; نقاش پا به سن گذاشته، برای پیدا کردن آرامش و جدا شدن از شلوغی های شهر و ایجاد فضایی برای کار مداوم، به روستایی دور افتاده در کردستان که زادگاه اوست رفته و زندگی آرامی را برای خود ساخته، و کار می کند. اما ورود خواهرزاده ی جوان و امروزی به زندگی او، و همچنین بازگشت عشق کهنه ی او از سفری طولانی، زندگی و ذهنیت او را دچار تحول و تحرکی تازه می کند. در این رابطه ی دو طرفه، خواهر زاده ی امروزی هم به شدت تحت تاثیر زندگی و نگاه نامدار و آرامش طبیعت قرار می گیرد و همچنین با درگیر شدن در ماجرای عشقی یی خطرناک، اما امیدبخش دچار تحول و تغییر می شود. &lt;BR&gt;ساختار روایت همانطور که می بینید، ساختاری کلاسیک است و دوره ای از زندگی پرسوناژهایی را دنبال می کند که تحت تاثیر اتفاقات پیش آمده دچار تغییرات روحی روانی یی می شوند و نویسنده با پایانی باز برای سرنوشت هر دو شخصیت اصلی، فیلم را به پایان می برد.&lt;BR&gt;فیلم را دوست داشتم و چند باری در چند پلان دلم لرزید و احترامم را نسبت به نگاه عمیق آقای فرمان آرا بیشتر برانگیخت. فیلم یک فیلم کاملا روشنفکری ست. با شخصیت اصلی یی حقیقی که دغدغه های هنری، انسانی و اجتماعی-سیاسی خاص خود را دارد و این باورها را بی تعارف بیان می کند و سفت و محکم روی دیدگاه های خود ایستاده و به آن اعتقاد دارد، و در عین حال گوش شنوایی دارد برای شنیدن و دیدن حقیقت های موجود در جامعه ی روز و مسائل جوانان.&lt;BR&gt;شاید اساسی ترین گره داستانی، تقابل دو نسل متفاوت از دو جنس مختلف در این فیلم باشد. هنرمندی قاطع و سفت و محکم از نسل هنرمندان پاگرفته در پیش از انقلاب، با جوانی امروزی که کوله پشتی اش پر از وسائل الکترونیکی مدرن است و تفکرات خاص خود را دارد و بی برنامه و بی هدف پیش می رود، چالش بزرگ تقابل این دو نسل را به تصویر می کشد. در طول اتفاقات جاری، این رابطه و تقابل رشد می کند و قد می کشد و با تدبیر نامدار و همراهی بابک، و گفتگو و تعامل به جایی می رسد که هر دو شخصیت تحت تاثیر هم قرار می گیرند و به حرف های یکدیگر گوش می کنند و برای پیشرفت و حرکت به یکدیگر کمک می کنند. شاید عده ای از منتقدان تغییر و تحولات حاصل شده را در بابک، و ماندگار شدنش در روستا را غیر حقیقی ببینند، اما از نظر من اصلا این گونه نیست. ما در این فیلم تنها با دوره ی تغییر جوان رو به رو هستیم و نه با آینده ی او که ببینیم آیا به این شکل زندگی ادامه خواهد داد و باز هم از نظر فکری دایی خود را حمایت خواهد کرد، یا نه، دوام نمی آورد و روستا را ول می کند و به دنبال زندگی خودش می رود. به نظر من شکل زندگی نامدار و نگاه و تفکر او، آن قدر جذابیت دارد که جوان بی خانمان، تنها و مستعدی چون بابک را به خود جذب کند. همچنین در این مورد نباید از عشق بابک هم غافل شد. عشق عاملی ست که هر کسی را به انجام کارهای ناممکن وا می دارد. بابک هم  با عشقی که به دخترک کُرد پیدا می کند، بهانه ی اصلی برای ماندن را نیز بدست می آورد. &lt;BR&gt;فرمان آرا به خوبی با این شیوه ی چینش داستان، نشان می دهد که هر فردی را می توان دوباره به داشته هایش دلبسته کرد. دوباره می شود جوان روستایی یی را که در تهران عمله گی می کند با تدبیر به روستایش برگرداند که کشاورزی کند. می توان به قومیت های مختلف و مردم آموخت که به داشته های خود احترام بگذارند و آنها را بشناسند و ساده از کنار آنها عبور نکنند و برای حفظ آنها بکوشند.&lt;BR&gt;به نظرم موضوع مهم دیگر فیلم، تصویر کردن زندگی و مسئله ی گذر زمان در آن است. فیلم به خوبی زندگی و عبور و حرکت را به تصویر می کشد. زندگی یی که باید با رنج ها مشقت های آن ساخت و برای ساختن فردایی بهتر تلاش کرد. زندگی نامدار نمونه ی این زندگی ست. با تمام کاستی ها و سختی ها. بابک نیز در ادامه و انتها و تحت تاثیر او و محبت او، روش نامدار را پیش می گیرد و می خواهد برای خواست ها و آرزوهایش کار کند. بابک هم مانند نامدار دنبال عشقی سخت و تقریبا ناممکن می رود، اما مهم رفتن اوست. بابک هم تصمیم می گیرد به هر بهانه ای توی روستا بماند و کار کند. به نظر من زندگی بابک و نامدار دنباله ی یکدیگر است. در پایان فیلم به خوبی این موضوع را می بینیم. نامدار نگران و سراسیمه برای دیدن معشوقه ی از خارج برگشته و سرطانی خود به تهران می رود، و بابک با وجود کتکی که از جوانان کرد خورده، دوباره بر سر راه دختر کُرد گل می چیند. این تصویر و تلالو عشق در وجود هر دو شخصیت بسیار زیباست. نامدار به سمت عشقی می رود که معشوق آن رو به مرگ است، و بابک به سمت آغاز عشقی می رود که ممکن است پایان شومی داشته باشد. و هر دو مصمم. این دقیقا نشان دهنده ی پیوند دو نسل با یکدیگر است و دنباله ی یکدیگر بودن آنها و ادامه ی یک حیات هوشمندانه و عاشقانه.&lt;BR&gt;موضوع مثبت دیگر که به فیلم کمک زیادی کرده است، فضای جاری در اثر است که به خوبی توسط کارگردان در رگ های اثر جریان یافته است. جالب است که داستان در روستایی دورافتاده به وقوع می پیوندد، اما ما به خوبی از این راه دور با مسائل روز یک جامعه آشنا می شویم. به بیان دیگر این لوکیشن دور، ایزوله نیست و ارتباطش با جهان قطع نشده تا یک داستان خاص در آن روایت شود، بلکه به خوبی هوای سیاسی- اجتماعی جاری در یک جامعه به نام ایران، در این نقطه ی دور افتاده هم لمس می شود.&lt;BR&gt;به نظر من فیلم در انتقال مضمون های اصلی موفق عمل کرده و توانسته تفکر کارگردان و نویسنده را به بیننده منتقل کند، هر چند شاید می شد بهتر و قوی تر این کار را انجام داد. نکته ی برتر این فیلم در سینمای این روزهای ایران، صرفنظر از مسائل فنی فیلم، همین حضور فلسفه و فکری مهم در پس کار است، و ساخته شدن فیلمی که بر اساس یک دغدغه ی اساسی در ذهن خالق آن شکل گرفته است. مسئله ای که این روزها چندان در سینمای ایران وجود ندارد، یا اگر هم هست، بیانگر تفکر یا ذهنیتی در مورد مسائل روزمره و دم دستی و به بیان دیگر بی خطر است. فرمان آرا با ساختن شخصیت هنرمندی انسان دوست، کاری، موفق، روشنفکر و دلبسته به اصلیت و فرهنگ خود، و همچنین شراب خوار، تیپ های فرمایشی جاری در تلویزیون و سینمای ایران را به سختی می شکند و جسورانه یک شراب خوار به قول معتقدان ملحد را، قهرمان شریف داستان خود می کند. انسانی که الگوی ارزشمندی می شود برای یک جوان سرگشته. فرمان آرا با این عمل خود، تعریف کلیشه ای آدم های خوب و بد را در سینما و تلویزیون ما تغییر می دهد و بیان می کند که شراب خوار بودن و نماز نخواندن، هیچ دلیل موثق و قانع کننده ای برای بد بودن یک انسان نیست. فرمان آرا با این کار تفکری حقیقی، امروزی و جهانی را در مورد شخصیت اصلی خود به بیننده نشان می دهد.&lt;BR&gt;اما به هر صورت، فیلم دارای مشکلات زیادی هم از نظر روایت هست که به کیفیت روند داستان فیلم ضربه زده است. مشکل اساسی اول از نظر من، مشکلی ست که سینماگران بزرگ و پیشکسوت ما چون بهرام بیضایی و داریوش مهرجویی هم در فیلم های اخیرشان با آن دست به گریبان بوده اند، و آن طرح موضوعات اجتماعی گسترده و گوناگون در یک فیلم است، به شکلی که بیننده فکر می کند فیلمساز احساس وظیفه کرده که تمام مشکلات جامعه را در یک فیلم بیان کند. این تعدد موضوعات باعث می شود که در فیلم حدودا صد دقیقه ای فرصت لازم برای طرح و شکل گیری همه ی این موضوعات پیش نیاید و حتی بیان این مسائل وقت مطرح کردن درون مایه ی اصلی را هم بگیرد. &quot;خاک آشنا&quot; هم با این مشکل رو به روست. طرح مسئله ی اعتیاد بابک و حضور دوستان او، مسئله ی غارت میراث فرهنگی، مسئله ی زندانی سیاسی یی که توسط نیروهای پاسگاه دستگیر می شود، موضوعاتی هستند که نه پرداخته می شوند و نه درست شکل می گیرند. این موضوع ها هر کدام به تنهایی می توانند موضوع یک فیلم باشند. طرح این موضوعات جانبی و بی ارتباط باعث شده که به عنوان مثال ما کمتر با کشاورزی در منطقه ی روستایی آشنا شویم که بابک در آخر به آن پناه می برد. یا چندان تنهایی ها و کار کردن نامدار را نبینیم.&lt;BR&gt;مسئله ی منفی دیگر به نظر من، دیالوگ نویسی های نه چندان امروزی فیلم بود. این دیالوگ ها به شدت توضیحی بودند. بسیاری از حرف هایی که رد و بدل می شد به خوبی توسط بیننده توسط تصویرها دیده می شد، اما فیلمساز انگار که بخواهد مخاطب را شیر فهم کند به توضیح مجدد مسائل می پرداخت. در بسیاری از موارد این اتفاق می افتد که به نظر من باز هم به روایت شسته رفته ی کار لطمه می زند.&lt;BR&gt;موضوع دیگر که به نظر من نقطه ی ضعفی برای کار به حساب می آید این است که فیلم در مورد زندگی یک نقاش است، اما بیننده چندان با فوت و فن این نقاش و شیوه ی کار کردن او آشنا نمی شود. ما بیشتر در این فیلم با نگاه و عقاید نامدار آشنا می شویم تا شیوه ی کار و شغل او. فیلمساز تنها ما را با چند تابلوی کشیده شده رو به رو می کند و کشیدن چند قلمو به روی بوم که هیچ حس و حالی از درون این نقاش را به ما نمی دهد. به نظر من فیلمساز با نزدیک شدن به این بعد از زندگی نقاش، می توانست تصویری عمیق تر و قابل لمس تر از این هنرمند به بیننده بدهد. طبق معمول بسیاری از آثار ادبی و سینمایی ما، به آسانی و راحتی از کنار این شغل و حرفه عبور شده است.&lt;BR&gt;اما از مسائل روایی فیلم که بگذریم به مسائل فنی می رسیم که نگاه کلی یی به آنها می اندازم. دکوپاژ و طراحی پلان ها، حرکات دوربین و قاب بندی ها، همگام با داستان فیلم، رنگ و بویی کلاسیک دارند که به نظرم انتخاب درستی بوده. عدم استفاده از حرکت های بی دلیل دوربین و گرفتن پلان های طولانی و یکسره، در انتقال حس آرامش و زندگی کم دغدغه ی روستایی بسیار موثر بوده و انتخابی هوشمندانه می باشد. این دکوپاژ و تصاویری که در بسیاری از پلان ها ارتباط زیادی با طبیعت دارد، طبق معمول با فیلمبرداری خوب محمود کلاری به شکلی زیبا به تصویر کشیده شده اند.&lt;BR&gt;بازی ها به نظر من بسیار روان و خوب هستند و تمام بازیگران در حد ظرفیت داستان خوب عمل کرده اند. تدوین کار هم به نظرم به غیر از یکی دو پلان که به عنوان پلان های لایی استفاده شده اند، بسیار خوب است و انتظاری جز این از عباس گنجوی نیست.&lt;BR&gt;به هر روی خوشحالم که در این وانفسا، فیلمی با این مضمون و با این نوع نگرش از کارگردانی کارکشته و قدیمی روی پرده رفته و امیدوارم مردم با استقبال از این فیلم بتوانند نگاه خوب و ظریف فرمان آرا را دریافت کنند و اندکی در مورد شرایط امروز خود بیاندیشند و به نتایج درست و کارآمدی برسند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در پایان هم درودی بلند بالا دارم برای استاد فرمان آرای عزیز و تمامی عوامل این اثر که در حد بضاعت و با وجود مشکلاتی که در ساخت چنین مضامینی وجود دارد، کاری در خور و اثرگذار را در مقابل چشم بینندگان قرار داده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پویان مقدسی&lt;BR&gt;شهریور 88&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2009 22:08:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vaajeyesorkh&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>vaajeyesorkh</dc:creator>
<guid>http://vaajeyesorkh.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ترانه علیدوستی و اسپات لایتش</title>
<link>http://vaajeyesorkh.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 445px; HEIGHT: 315px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=textTop src=&quot;http://server33.irna.com/filesystem/86/11/17/159013-55-15.jpg&quot; width=445 height=355&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از هر لحاظی که فکر کنید، نمی شود &quot;ترانه علیدوستی&quot; را دوست نداشت و نمی توان برای او احترامی عمیق قائل نبود. از همان &quot;من ترانه پانزده سال دارم&quot;، تا همین &quot;درباره ی الی&quot; خوب پیدا بود که هنرپیشه ای وارد عرصه ی سینما شده که حرف برای گفتن دارد و آمده با دقت و سختکوشی و انتخاب های درست بماند.&lt;BR&gt;به خاطر هم سن و سال بودن و از یک نسل بودن، حضور او را از همان آغاز دنبال می کردم. از همان زمان کیف می کردم که با سن و سال کمش خیلی از معروف ها بیشتر می فهمد و از روی جلد مجلات بودن و مصاحبه های خبرساز و کودکانه پرهیز می کند و از همه مهمتر، می تواند با کارهای ریز و درشت و توانایی های بالایی که دارد ستاره ی فیلم های بازاری باشد، اما نیست. لذت می بردم که خوددار است و برای معروف شدن دست و پا نمی زند. عشق می کردم که این بازیگر جوان از همان روز اول دنبال کارنامه ی درخور ساختن است و تمام وسوسه های پر زرق و برق را پس می زند که درست عمل کند.&lt;BR&gt;بعد از مدتی سکوت و دوری او از سینما از این و سو آن سو می شنیدم که اهل نوشتن است، اهل مطالعه است، اهل ترجمه. همین اهل ادب و ادبیات بودن ها احترامم را به او بیشتر کرد و همیشه تشنه ی خواندن نوشته های او بودم تا بدانم آیا همان قدر که خوب بازی می کند، خوب هم می نویسد؟&lt;BR&gt;این امکان در &lt;A href=&quot;http://www.spotlight.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;spotlight&lt;/A&gt; ترانه علیدوستی ممکن شد. پیدا کردن این خانه برایم بسیار جذاب و دلپذیر بود. دخترک معصوم روی پرده نقره ای را که درخشان بازی می کرد، این بار می توانستم از روی نوشته های خود او بشناسم، از روی دیدگاه های شخصی اش. تقریبا از نخستین روزهای تاسیس این خانه، آنجا را پیدا کردم. همه ی نوشته های پیشین او را خواندم و نوشته به نوشته با او همراه شدم.&lt;BR&gt;بی تعارف می گویم، احترامم برای او پس از خواندن این داستان ها و نوشته ها صد چندان شد، زیرا به راستی با یک هنرمند صاحب سلیقه و دیدگاه و سبک رو به رو شدم. انسانی که بسیار با اکثریت بازیگران، و سینمایی های ما فاصله دارد. با خواندن همین نوشته ها بود که مطمئن شدم این خودداری، این دقت و وسواس، این توان بازیگری در ترانه، فقط اتفاقی و خدادادی نیست. پیداست او برای لحظه لحظه ی پلان های بازی، و خط به خط نوشته ها، فکر می کند، می خواند، کار می کند و می آموزد و قد می کشد، و این تحسین برانگیز است.&lt;BR&gt;ترانه بی شک با این پشتکار و توانایی و دانشی که دارد، و با سیر صعودی یی که در آثار او دیده می شود، در آینده ای نه چندان دور، نه تنها بازیگری قدر برای سینمای ما خواهد بود، بلکه نویسنده و مترجمی خوب در عرصه ی ادبیات هم خواهد شد. هنرمندی که جسارت ها و تیزبینی ها و دانش لازم برای بر دوش کشیدن این وظیفه را دارد، و می تواند با نگاه عمیقی که دارد نویسنده ای درست باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما غرضم از نوشتن این چند خط، مقدمه ای بود برای متنی که مدت ها بود می خواستم درباره ی ترانه و وبلاگ او بنویسم، اما دنبال بهانه بودم. در مورد آثاری که او در آنها، در عرصه ی تئاتر و سینما نقش آفرینی داشته، چند باری نوشته ام و همیشه نوشته هایش را در وبلاگش به نقد کشیده ام، چه مثبت و چه منفی، بی تعارف. اما برای نوشتن چنین مطلبی دنبال بهانه بودم. این بهانه با آخرین نوشته ی متاثرکننده ی ترانه علیدوستی در وبلاگش با عنوان &lt;A href=&quot;http://www.spotlight.blogfa.com/post-39.aspx&quot; target=_blank&gt;اعترافات ترانه&lt;/A&gt; به دستم افتاد. بهانه پیدا کردم که بیایم و بنویسم همان طور که یک اقلیت نادان بر مملکت ما حکومت می کند و دارد جامعه را به قهقرا و نابودی می کشد، متاسفانه امثال این اقلیت ها در گوشه های پرت و غیر پرت اجتماع هم هستند و همه جا حضورشان باعث آزار و اذیت است. این اقلیت نادان و در پاره ای موارد مریض، با حضور بیمارگونه ی خود در وبلاگ ترانه، آنجا را هم به سمتی می برند که نتیجه ای جز آزار و اذیت صاحب وبلاگ و دلخوری بسیاری از دوستداران این وبلاگ ندارد، و این حضور بیمارگونه را آن قدر پیش می بردند که صاحب وبلاگ را به جایی می رسانند که بیاید و مطلبی بنویسد و محدودیت های تازه ای اعمال کند و از دشواری ها و سختی ها و تهمت ها و افتراها و دل شکستگی هایی حرف بزند که در طول این مدت، این اقلیت بیمار به او هدیه داده و باعث آزار و رنجش او شده است.&lt;BR&gt;به راستی شرم آور نیست؟ هنرمند ارزشمند و متینی مانند ترانه علیدوستی، با یک بغل افتخار هنری، این گونه بی پرده و رو در رو با مردم، در وبلاگی بنویسد، و عده ای به جای استفاده و همراهی با هنر او، این چنین او را آزار دهند؟ به جای احترام گذاشتن به خواست های نه چندان زیاد او –که حق حقیقی و قطعی و قانونی اوست- و تنها حاوی احترام متقابل و رعایت شئونات آن خانه است، فحاشی می کنند و حقیرانه به او تهمت و افترا و برچسب می زنند تا با اعصابش بازی کنند و به خیال خودشان کوچکش کنند!&lt;BR&gt;نمی دانم کی می خواهیم بیاموزیم به قوانین احترام بگذاریم و برای قانونگزار معتدل و منطقی احترام قائل باشیم؟ قانون ترانه، قانونی کاملا منطقی ست و حتی گاهی زیادی آزاد و برای خود او خطر آفرین.&lt;BR&gt;نمی دانم کی می خواهیم بیاموزیم به هنرمندان، این قشر محترم و عزیز و اثرگذار جامعه احترام واقعی بگذاریم و به جای تیز کردن تیغ انتقادهای بی ربط و بی معنی، و کنکاش های بی مورد در زندگی شخصی آنها، به هنرشان، به تفکرشان و به حضورشان احترام بگذاریم. احترام بگذاریم به خاطر حتی یک لحظه لذت بردن از هنر آنها، به خاطر حتی یک لحظه به فکر فرو رفتن از اندیشه ی آنها.&lt;BR&gt;امکانی که ترانه علیدوستی برای دوستداران و همراهانش در این خانه فراهم کرده، فرصت و غنیمت فرهنگی ارزشمندی برای خود او و تک تک بینندگان و خوانندگان این وبلاگ است، و نه خانه ای برای ارضای کمبودهای یک سری انسان هایی که تا نام یک بازیگر زن و دختر می شنوند تفکر پوسیده و گندیده شان به سمت و سویی می رود که زاییده ی تفکر حقیر سنتی و مذهبی به هنر و هنرمند، این قشر شریف جامعه است. این خانه، خانه ای ست زیبا و متین برای تبادل اندیشه و نظر و دیدگاه هایی که مدیر آن هیچ محدودیتی در ابراز آنها ایجاد نکرده است. اسپات لایت خانه ای ست برای کسانی که ترانه را با همه ی کمبودها و توانایی هایش به عنوان یک انسان و یک هنرمند موفق از جنس مردم دوست دارند، نه برای کسانی که دنبال تریبون های مجانی می گردند تا بی نام و نشان عقده های ریز و درشت شان را در آزار یک شخصیت مطرح ارضا کنند و پشت مانیتورهای خود کیف کنند و لذت ببرند که به فلانی فحش داده اند، و در برابر خود و مخاطبین ضایعش کرده اند. &lt;BR&gt;این حرکت، از سوی این اقلیت آن قدر حقیرانه است که حتی خود من هم گاهی به عنوان کسی که پیام ها و نقدهای طولانی بر نوشته های ترانه می نویسم و با جدیت هم این کار را انجام می دهم، از ابراز لطف و فحش های این دوستان بی نصیب نمی مانم و گاهی جعبه ی پیام های شخصی وبلاگم از پیام های خنده داری پر می شود که این اقلیت برایم می فرستند. یک عده از من انتظار ندارند خودم را برای ترانه لوس کنم –که نمی دانم کی این کار را کرده ام- عده ای می گویند که بیکاری این همه مزخرف برای او می نویسی- که این هم به خودم مربوط است-، و عده ای هم از خودشیرینی کردن من برای این بازیگر حرف می زنند- که این را هم نمی دانم کی اتفاق افتاده- !!!&lt;BR&gt;آن قدر بیکارند که لینک مرا در وبلاگ ترانه دنبال می کنند و به خانه ی من می آیند، درباره نوشته ها و شعرها و نقدهایم چیزی نمی نویسند، اما در مورد نظرهای من در وبلاگ ترانه پیام های بی ارزش می گذارند تا باز هم بیشتر خودشان را ارضا کنند و نفس بکشند.&lt;BR&gt;به راستی چه کسانی پشت این کامپیوترها می نشینند و این طور بی رحمانه فضا و رابطه ی جدی و دوستانه ی یک وبلاگ، وبلاگ نویس و همراهانش را به لجن می کشند؟ امیدوارم روزی برسد که این آزادی اینترنتی به جای ابزاری برای آزار و مزاحمت، به ابزاری کاربردی برای تبادل نظرات محترمانه باشد و این اقلیت نیز بیاموزد، که این آزادی را وسیله ای برای سو استفاده و آزار دیگران قرار ندهد.&lt;BR&gt;به هر روی این نوشته حمایتی ست دوستانه و محکم از ترانه علیدوستی، وبلاگ او، نوشته های او و شیوه ی اداره کردن آن خانه از طرف من، حتی اگر این اقلیت بیمار، این نوشته را از سر خودشیرینی و بیکاری و لوس بازی من بدانند. من برای حمایت از یک هنرمند ارزشمند می نویسم و به نوشتن این مطلب معتقدم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ترانه جان بنویس و بدان که دوستداران متمدن و حقیقی تو، همیشه در کنارت خواهند بود و برای تو آرزوی بهترین ها را خواهند داشت. بنویس و هر طور صلاح می دانی خانه ات را اداره کن، و به این اقلیت اجازه نده عذابت بدهند و چراغ خانه ی کوچک و صمیمی ات را خاموش کنند. همیشه انسان های حقیر و مغرض برای تخریب می آیند، اما با ایستادگی و استمرار و انسجام، حضورشان کمرنگ و در نهایت بی رنگ خواهد شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پویان مقدسی&lt;BR&gt;۱۹ مرداد ۸۸&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Aug 2009 20:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vaajeyesorkh&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>vaajeyesorkh</dc:creator>
<guid>http://vaajeyesorkh.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تا روز آزادی</title>
<link>http://vaajeyesorkh.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=textTop src=&quot;http://images.politico.com/global/news/090615_iran_protest_ap_350.jpg&quot; width=459 height=272&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برهوت ترک خورده ی چشم هایم  &lt;BR&gt;دوباره خیس می شوند&lt;BR&gt;قلبم دوباره تا بی نهایت می تپد &lt;BR&gt;و پر امید&lt;BR&gt;بر دیوار اتاقک کوچک سینه ام می کوبد&lt;BR&gt;شاخه های بی رمقِ دست هایم مشت می شوند&lt;BR&gt;محکم&lt;BR&gt;و سکوتِ معطلِ حنجره ام قد می کشد تا اوج یک فریاد&lt;BR&gt;بی ترس&lt;BR&gt;و پاهای نحیف و بی رمقم می دوند تا انتهای کوچه ی دراز رسیدن&lt;BR&gt;تا رهایی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تو آمده ای آری...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دیوار آجری پس کوچه ی پرت ما سبز سبز شده است&lt;BR&gt;و آسفالت خیابانِ شلوغ سبزتر&lt;BR&gt;با قلم جنگجوی تو&lt;BR&gt;که نقش می زند:&lt;BR&gt;&quot;زنده باد آزادی&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;میدانِ گِردِ همیشه منتظر&lt;BR&gt;فواره ی رقصان رسیده تا سقف آسمان&lt;BR&gt;و چراغ سبز راهنما که دیگر قرمز نمی شود&lt;BR&gt;منتظرتر از همیشه منتظرند&lt;BR&gt;تا حضورت را جشنواره ای کنند بی پایان&lt;BR&gt;و به انگشت های افراشته ی پیروزی ات&lt;BR&gt;بوسه هدیه دهند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من هر روز&lt;BR&gt;وسط میدانِ گردِ منتظر&lt;BR&gt;با دلی پرتپش&lt;BR&gt;نگاهی نمناک&lt;BR&gt;مشتی برخاسته&lt;BR&gt;و پایی استوار منتظرم&lt;BR&gt;و تو می آیی بی دریغ&lt;BR&gt;شانه به شانه ی من&lt;BR&gt;رو به فردا&lt;BR&gt;رو به آزادی&lt;BR&gt;و فریاد می زنی بر سر گلوله ای که نفیر می کشد&lt;BR&gt;زخمت می زند &lt;BR&gt;و می اندازدت...&lt;BR&gt;و فردا من شانه به شانه ی برادرت ایستاده ام&lt;BR&gt;با یاد تو&lt;BR&gt;و پس فردا برادرت شانه به شانه ی خواهر من ایستاده است&lt;BR&gt;با یاد من&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با یاد ما&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آری&lt;BR&gt;تا طلوع پیروزی نبرد ما جاری ست&lt;BR&gt;چون موج های بلند اقیانوسی بی آخر&lt;BR&gt;زیرا تو آمده ای &lt;BR&gt;من آمده ام&lt;BR&gt;ما آمده ایم&lt;BR&gt;تو ایستاده ای&lt;BR&gt;من ایستاده ام&lt;BR&gt;ما ایستاده ایم&lt;BR&gt;و نخواهیم رفت تا صبح رسیدن&lt;BR&gt;تا روز آفتابی آزادی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پویان مقدسی&lt;BR&gt;مرداد 88&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 20:21:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vaajeyesorkh&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>vaajeyesorkh</dc:creator>
<guid>http://vaajeyesorkh.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرچمداران فردا</title>
<link>http://vaajeyesorkh.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در شهری که خروشید و به خون نشست&lt;BR&gt;در کوچه ای که با جرقه ای آتش شد&lt;BR&gt;و در میدانی که نبردِ رو در رو شعله می کشید&lt;BR&gt;با چشمان خود دیدم&lt;BR&gt;که زنان شهر&lt;BR&gt;مادران ایثار&lt;BR&gt;خواهران تحمل&lt;BR&gt;و دختران درد&lt;BR&gt;ایستاده بودند در صف نخست &lt;BR&gt;دست در دست&lt;BR&gt;و صدا در صدا&lt;BR&gt;رو به آتش&lt;BR&gt;با مشت های برافراشته تا قلب آسمان&lt;BR&gt;و سینه های سپر شده در برابر گلوله های سربیِ بی رحم &lt;BR&gt;با چشم های خود دیدم &lt;BR&gt;که زنان شهر&lt;BR&gt;با فریادهای پرغیرتشان &lt;BR&gt;چگونه بر اندام سلطه لرزه انداختند&lt;BR&gt;و چگونه با روح بلندشان&lt;BR&gt;مردها را در جنگ نابرابر همراه شدند&lt;BR&gt;و با نگاه های پرغرورشان &lt;BR&gt;بر تن لختِ تهاجم لباس ترس پوشاندند&lt;BR&gt;با دو چشم خود دیدم &lt;BR&gt;آری با دو چشم خود&lt;BR&gt;که چگونه باتوم های وحشی &lt;BR&gt;بر تن های خسته شان می بارید&lt;BR&gt;و تسمه بر چهره های برافروخته شان نقش می زد&lt;BR&gt;و گلوله قلب های فردایی شان را از تپش می انداخت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آه...&lt;BR&gt;من در این روزهای آتش و خون و امید&lt;BR&gt;با چشم های اشکبار خود دیدم&lt;BR&gt;و با قلب زخمی خود فهمیدم&lt;BR&gt;که زنان شهر من امروز&lt;BR&gt;فاتحان بی رغیب نبردند&lt;BR&gt;و پرچم دارانِ آزاده و نجیب فرداهای این خاک&lt;BR&gt;من در میان این همه خون و شکنجه و فریاد فهمیدم&lt;BR&gt;زنان شهر من&lt;BR&gt;خواهران &lt;BR&gt;مادران &lt;BR&gt;و دختران امیدوار&lt;BR&gt;امروز از دالان دراز و سیاه تاریخ گذشت اند&lt;BR&gt;با صدها سال تجاوز&lt;BR&gt;صدها سال تحقیر&lt;BR&gt;صدها سال ترس&lt;BR&gt;و صدها سال تحمل&lt;BR&gt;و امروز بلند بالاتر از همه&lt;BR&gt;ایستاده اند جلوی صف &lt;BR&gt;رو به آتش&lt;BR&gt;جلوتر از من&lt;BR&gt;جلوتر از تو...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مرداد 1388&lt;BR&gt;پویان مقدسی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 31 Jul 2009 11:36:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vaajeyesorkh&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>vaajeyesorkh</dc:creator>
<guid>http://vaajeyesorkh.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای تو</title>
<link>http://vaajeyesorkh.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;گیتارم را&lt;BR&gt;از ته گنجه کشیدم بیرون&lt;BR&gt;مانده بود زیر چند سال فراموشی&lt;BR&gt;ترس&lt;BR&gt;و خاموشی.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نشستم رو به قاب عکس تو&lt;BR&gt;با نوار سیاهی که...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پنجه های خشک&lt;BR&gt;آرام آرام رقصیدند روی سیم های منتظر&lt;BR&gt;و ترانه &lt;BR&gt;نرم نرم جاری شد&lt;BR&gt;ترانه بارید چون باران&lt;BR&gt;بر تَرَک های دهان گشوده ی زمینی تشنه&lt;BR&gt;ترانه پاشید&lt;BR&gt;چون شکوفه های نورس سیب &lt;BR&gt;بر تن نهال نوبالغ...&lt;BR&gt;بغضم سر رفت&lt;BR&gt;و از گلو سرازیر شد و چون رودی پر خروش به دست ها پیوست&lt;BR&gt;و جان گرفت&lt;BR&gt;و زنده شد ترانه ی من و تو&lt;BR&gt;ترانه ی ما&lt;BR&gt;ترانه ی این روزها&lt;BR&gt;خون ها &lt;BR&gt;امیدها&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ترانه ام را ماتم &lt;BR&gt;چون چاله ای سیاه کشیده در خود&lt;BR&gt;و از لا به لای سطرهای آن&lt;BR&gt;بوی خون به مشام می رسد &lt;BR&gt;خون های ماسیده بر سنگفرش های شهر&lt;BR&gt;بوی اشک مادر سیاه پوش و داغدار &lt;BR&gt;مادران زخم خورده ی عاشق&lt;BR&gt;بوی بوسه ی پدر بر پیشانی فرزند شهیدش&lt;BR&gt;پدران خشم های بی آخر&lt;BR&gt;بوی دالان های نمور شکنجه&lt;BR&gt;و ترس های منتشر در سلول های بی روزن&lt;BR&gt;ترانه ام نوای مرگ می نوازد در کنار امید&lt;BR&gt;نوای اشک در کنار آزادی&lt;BR&gt;نوای آه در کنار لبخند &lt;BR&gt;ترانه ام اگرچه امروز غلتیده در خون  &lt;BR&gt;خون تو&lt;BR&gt;خون ما&lt;BR&gt;اما تو بدان ای نازنین شهیدم&lt;BR&gt;ترانه ی سوگواری ام برای تو&lt;BR&gt;سرود فرداییِ پر از طلوع هایِ بی دریغ هم هست&lt;BR&gt;سرود ایستاده مردن تو &lt;BR&gt;برای من&lt;BR&gt;برای ما&lt;BR&gt;برای ایران &lt;BR&gt;ترانه ام ترانه ی برخاستن است&lt;BR&gt;ترانه ی رسیدن&lt;BR&gt;و ماندن&lt;BR&gt;و تا همیشه از آزادی خواندن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تیر 88&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Jul 2009 22:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vaajeyesorkh&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>vaajeyesorkh</dc:creator>
<guid>http://vaajeyesorkh.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرهای بسته ی من</title>
<link>http://vaajeyesorkh.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                           تقدیم به یک دوست...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سفر که آغاز شد&lt;BR&gt;و قطار کهنه که راه افتاد لنگ لنگان&lt;BR&gt;بر ریل هایِ درازِ برهنه یِ تابستان&lt;BR&gt;پر شدم از دل دلِ دل کندن&lt;BR&gt;چون کبوتری رسته از قفسی هزار ساله &lt;BR&gt;و پرگشودم تا افق هایِ بی آخر&lt;BR&gt;تا آبی پرنور آسمانِ دوردست&lt;BR&gt;تا خورشید.&lt;BR&gt;سفر که آغاز شد &lt;BR&gt;کنده شدم از آن منِ خسته یِ دیروزی&lt;BR&gt;و قد کشیدم تا بی کرانیِ منِ پرامیدِ فردایی&lt;BR&gt;منِ تازه یِ به شکوفه نشسته&lt;BR&gt;کودکِ سرزنده یِ سرکشِ در آرزوی رسیدن...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالا، &lt;BR&gt;کنار پنجره ایستاده ام&lt;BR&gt;رو به شهر پردرخت&lt;BR&gt;و باران &lt;BR&gt;ملودیِ آزادی را می نوازد نم نم&lt;BR&gt;و نوازش می کند برگ های سبز و جوان را &lt;BR&gt;و می شوید چشم های غبارآلودم را&lt;BR&gt;و خط می اندازد شیشه ی غمگین را&lt;BR&gt;که پر شده از نقشِ آه های بلند من.&lt;BR&gt;باران را عمیق نفس می کشم &lt;BR&gt;سینه ام لبریز می شود از پرواز&lt;BR&gt;نگاهم به یاد آفتاب، دوباره طلوع می کند&lt;BR&gt;و فردایی تازه جوانه می زند آرام.&lt;BR&gt;به جنگل های سبز آن دورها خیره می شوم&lt;BR&gt;و دلم پر می کشد &lt;BR&gt;دلم رقص می خواهد زیر این باران &lt;BR&gt;دلم فریاد می خواهد پای آن درخت صنوبر آزاد&lt;BR&gt;دلم می خواهد جهان را&lt;BR&gt;هستی بی پایان را&lt;BR&gt;تا انتها سفر کنم &lt;BR&gt;تنهای تنها&lt;BR&gt;بی ترس و بی پروا&lt;BR&gt;و لحظه ای به گذشته نگاه نیاندازم&lt;BR&gt;دلم می خواهد&lt;BR&gt;آه دلم می خواهد...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;درینگ... درینگ... درینگ&lt;BR&gt;دکمه ی سبز &lt;BR&gt;دلم فرو می ریزد پشت پنجره ی باز این شهر دور از خانه&lt;BR&gt;از پس گوشی&lt;BR&gt;از آن سویِ دورهایِ دور که خانه است&lt;BR&gt;صدایی آشنا&lt;BR&gt;صدایی تنها&lt;BR&gt;صدایی منتظر مرا می خواند&lt;BR&gt;آری،&lt;BR&gt;صدایی مرا می خواهد...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;کوله بار را باید بست&lt;BR&gt;و پنجره را&lt;BR&gt;و پرهای تازه گشوده شده ی پرواز را&lt;BR&gt;و چون کبوتری جَلد باید...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقت برگشتن رسیده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پویان مقدسی&lt;BR&gt;تیر ماه 1388&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Jul 2009 23:53:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vaajeyesorkh&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>vaajeyesorkh</dc:creator>
<guid>http://vaajeyesorkh.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فریاد کن</title>
<link>http://vaajeyesorkh.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک قرنِ خسته و تلخ&lt;BR&gt;صد سال چشم در راه&lt;BR&gt;خواندیم و جان سپردیم&lt;BR&gt;تا قعر آخرین چاه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک قرن خشم و کینه&lt;BR&gt;چند نسلِ رفته بر باد&lt;BR&gt;در اوج ناله کردیم&lt;BR&gt;در تنگنای بیداد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در این کشاکش بد&lt;BR&gt;در این هجوم خونین&lt;BR&gt;کو یک نفس رهایی؟&lt;BR&gt;کو لحظه های شیرین؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خون من و تو امروز &lt;BR&gt;جاریست در خیابان&lt;BR&gt;بشکن سکوت وحشت&lt;BR&gt;فریاد کن، بلرزان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من در تکاپوی درد&lt;BR&gt;در کنج تنگ زندان&lt;BR&gt;تو در سکوت، زخمی&lt;BR&gt;از رنج و درد ویران&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما هزارها چشم&lt;BR&gt;رو کرده سوی دژخیم&lt;BR&gt;فریادشان بپاشد&lt;BR&gt;دیوار سخت هر بیم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از آتش و مسلسل&lt;BR&gt;ترسی نمانده برجا&lt;BR&gt;ما نسل بی هراسیم&lt;BR&gt;دلتنگ صبح و فردا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خون من و تو امروز &lt;BR&gt;جاریست در خیابان&lt;BR&gt;بشکن سکوت وحشت&lt;BR&gt;فریاد کن، بلرزان&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Jul 2009 21:30:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vaajeyesorkh&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>vaajeyesorkh</dc:creator>
<guid>http://vaajeyesorkh.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما می مانیم...</title>
<link>http://vaajeyesorkh.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن سو شمایید اندک،&lt;BR&gt;با نفرت و دشنه...&lt;BR&gt;این سو ماییم انبوه،&lt;BR&gt;با عشق و لبخند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما شما،&lt;BR&gt;ببینید چگونه حمله می کنید با زور&lt;BR&gt;و چگونه گردن می زنید&lt;BR&gt;با داس های لخت و وحشی&lt;BR&gt;گل های سرخ را در دست های ما&lt;BR&gt;ببینید چگونه نعره می کشید&lt;BR&gt;بر سکوت پرغرور دهان های بسته ی ما&lt;BR&gt;ببینید چگونه خون،&lt;BR&gt;خونِ گل هایِ سرخِ فردایی &lt;BR&gt;کوچه را رنگ می کند&lt;BR&gt;و چگونه اشک های ما قطره قطره&lt;BR&gt;جوی ها را می پوشاند و رود می کند&lt;BR&gt;ببینید چگونه سکوتمان شکسته می شود از آه&lt;BR&gt;و آرام آرام ترانه می خوانیم&lt;BR&gt;ترانه ی فریاد&lt;BR&gt;ترانه ی آزاد&lt;BR&gt;و راه می افتیم...&lt;BR&gt;ببینید داس های قدرتتان چگونه به زمین می ریزد &lt;BR&gt;چون برگ های خزان زده ی درختی خشک&lt;BR&gt;و بنگرید که چگونه اشک های ما &lt;BR&gt;دریا می شود پر موج و خروش&lt;BR&gt;و فرو می بلعدتان بی هراس&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شما آن سو ایستاده بودید اندک&lt;BR&gt;و ما این سو ایستاده بودیم انبوه&lt;BR&gt;ما گل به دست داشتیم &lt;BR&gt;شما داس&lt;BR&gt;ما مهربان بودیم &lt;BR&gt;شما پر غضب&lt;BR&gt;شما کشتید &lt;BR&gt;ما ایستادیم&lt;BR&gt;شما غرق شدید &lt;BR&gt;شما رفتید&lt;BR&gt;ما هستیم&lt;BR&gt;ما می مانیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Jun 2009 21:37:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vaajeyesorkh&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>vaajeyesorkh</dc:creator>
<guid>http://vaajeyesorkh.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
